Friday, September 14, 2018

انسان زمان من



     سالواتوره کوآزی‌مودو 

        بهمن محصص                                                                                                           

 
      

 
آقای دهباشی،
اسراییل برای «حفظ امنیتش» فلسطینی‌ها را می‌کشد و آمریکا برای «حفظ حیثیتش» عراقی‌ها را! سازمان ملل و ناتو برای برقراری «دموکراسی» افغان‌ها را می‌کشند و شیخ شبوط سودانی برای ترویج «دین» بدبختان دارفور را! در این کشتار همگانی که نمایشی مستهجن است و زیر نگاه بیحال موجودی غضروفی و لزج و متعفن بنام «افکار عمومی‌ی جهانی» انجام می‌گردد این شعر سالواتوره کوآزی‌مودو- ایتالیایی، نوبل ۱۹۵۹- زنده است و حالیت دارد. اگر خواستید در بخارا چاپش کنید. البته بی‌غلط!  

                                                                                                            دوستانه    
  
 بهمن محصص

انسان زمان من،

تو هنوز مال

         عصر سنگ و فلاخنی، در اطاقکی

با بالهای شوم و مدارات مرگ دیدمت.

در ارابه‌ی آتش، کنار چوبه‌ی دار،

با آلات شکنجه، دیدمت: تو بودی، 

معتقد به دانش دقیق و نابودکننده‌ات.

 بی‌عشق، بی‌مسیح 

کُشتی. چون پدرانت، همیشه کُشتی

و چون حیواناتی که برای اولین بار دیده بودنت.

این بوی خون آن روزی است

که برادری به برادرش گفت:

«به صحرا رویم. »

انعکاس سرد و پایدارش تا بتو رسید و روزت را پُر کرد.

ای فرزندان! ابر خون را فراموش کنید

از خاک رها شوید. پدران را فراموش کنید. 

قبرشان غرق خاکستر است

پرندگان سیاه و بادها قلبشان را می‌پوشانند.


از مجله بخارا - مهر و آبان ۱۳۸۵، شماره ۵۵

Friday, July 13, 2018

حرف‌هایی با خودم میان راه


تلخم( تو فکر می‌کنی مثل همیشه) و گرفته‌ام. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گره خورده. و پر از یاس. غم سنگین سمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقا نمی‌دانم چه غمی. اما حس می‌کنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم.نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافه‌یی نشسته‌اند و فقط به‌اندازه‌ی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کرده‌اند و از پیاده‌رو می‌گذرند. و دوری من و تو با همه‌ی یادهای تپنده‌ی نزدیک. و بازهم با این همه نمی‌دانم چه غمی. غم یک غبن. غبنی چاره ناپذیر. غم خطا کاری ذهنی. غم خطازدگی.

تصورات ما درباره‌ی دنیای خارج از چارچوب بومی خودمان غالباً خطاست. خطا بوده است. از این بابت احمق‌ها و رندان، کوردلان یا سیاستگران، زیرکانه و مکارانه ما را به "کلی‌بافی" مبتلا کرده‌اند. غرب! غرب! غرب! و با این تکرار ما را به ذهنیتی علیل و تنگ‌نظرانه دچار کرده‌اند. هر چه دید کلی خطاست. ما خیال کرده‌ایم «غرب» یعنی آمریکا. و این طور نیست. و خیال کرده‌ایم «آمریکا»  یعنی همان غرب دم‌دار و سم‌دار و سیاه و سفید و ابلق که در ذهن خود ساخته و پرداخته داریم. و تصور وجود موجودیتی بسیار همانند خودمان را در ورای این کلمه هرگز به‌خاطر راه نداده‌ایم. و چنین نیست. تمام یادداشت‌ها، سفرنامه‌ها، گزارش‌ها، خبرها تمام حرف‌های خصوصی و عمومی درباره‍‎ی این غرب یکسره برای فریب من و تو بوده است. فریب آگاهانه و فریب جاهلانه. فریب که بترسیم. که پس بزنیم و درمانده شویم. دیگر هرگز باور نکن که «غرب» یعنی «آمریکا». غرب، غرب است. آمریکا هم آمریکاست. و تازه آمریکا را هم به ما بد شناسانده‌اند هم خودی‌ها آن را بد شناسانده‌اند، و هم خود آمریکایی‌ها. موجودات آمریکایی ایران را هم، اصلاً روا نیست، که به‌حکم روش استدلال بومی خودمان «مشت نمونه‌ی خروار» به عنوان مردم آمریکا درنظر بگیری و قضاوت کنی، درست به همان اندازه که این بهمن فرسی را نباید به عنوان مردم ایران در نظر گرفت. کوته‌نظری و کج‌خیالی ست اگر تصور کنی حالا من می خواهم آمریکا را خوب بشناسانم. من چنین رسالتی برای شناساندن هیچ کشوری احساس نمی‌کنم. آمریکا خودش وسیله و آدم فراوانی برای این کار در اختیار دارد. وسایلی از قبیل «کی» و «پاتاکوس». من فقط حس می‌کنم و می بینم که کلک خورده‌ام. چیزی در ذهن داشته‌ام که حالا چیش چشم ندارم. چیزی پیش چشم وجود دارد که ابعادش با ابعاد آن موجود ذهنی من ابداً ـــ یا اکثراً ـــ تطبیق ندارد. این که من اینک در برابر چشم دارم و ناگزیر آن را با موجودی ذهنی خودم می‌سنجم، ارتباط محکمی با آن«اتازونی» یا حتی «عصر طلایی» ندارد. البته چشم من نه چشم «ارنبورک» است و نه چشم «چارلی». من با یک چشم آزاد دنیا را نگاه می‌کنم. نه با چشمی جانبدار. این است که می‌توانم زندگی و انسان را بدون عینک پیشداوری ببینم. من مردم را می‌بینم و تعجب می‌کنم. مردم عیناً مانند مردم. خبث و رضا و نارضایی و صفایش عیناً همان. حکایت توده‌ تقریباً در همه زمین یکسان است. و پریشان می‌شوم، آشفته می‌شوم، دیوانه می‌شوم که چگونه سیاست انسان امروز را کوته‌بین می‌کند. از یک چاپخانه دیدن کردم. نه طبق برنامه. به میل خودم. به بهانه‌ی برنامه. ساعت بین ۸ و ۱۰ شب بود. در هر طبقه کارگران، زن و مرد، سیاه و سفید، در کنار هم مشغول کار بودند. کسی را ندیدم ول بچرخد. کسی را هم ندیدم «ماشین» شده باشد. البته بیشتر کار را ماشین انجام می‌داد. ولی انسان سر جای خودش بود. و انسان ناراضی و مندرس بود. چون کارگر بود.  خانه و فرزند و گرفتاری داشت. و به فکر آتیه بود. بوی چاپخانه همان بود. چرکی فضا همان بود. نقش دیوار همان. بوی پول وسیاست و مذهب هم همان بود. البته بوی پول شدیدتر. در قسمت صحافی، یکی از کارگران صحاف نسخه‌یی از مجموعه اشعار «پابلو نرودا» شاعر شیلی را که در دست صحافی بود به من هدیه کرد. و مدیر چاپخانه در اتاق دفترش کتاب را با عذرخواهی فراوان از من پس گرفت. و این رفتاری سنجیده و انسانی و درست بود. کتاب نه مال کارگر است، و نه مال مدیر چاپخانه. آن‌ها هیچ گونه حقی نسبت به آن ندارند. ولی زندگی این است: معمولاً کارگر پنهان یا آشکار می‌بخشد و معمولاً مدیر با عذرخواهی پس می‌گیرد. می‌بینی که تفاوت چندانی در کار نیست. ولی بسیار خب می‌دانم که منتظری. بله از غول بگویم. درست است. اینجا غولی نیز در کار است. همان غولی که تصاویرعجیب و غریبی از آن در ذهن من و تو پرداخته‌اند. غولی برآمده از نقطه سرکش‌ترین غولان جهان. رنگ‌ها و زبان‌ها و شکل‌ها و اخلاق‌های گوناگونی در خیابان‌ها جاری‌ست. سوئدی، ایتالیایی، آلمانی، انگلیسی، عرب، آفریقایی و ده‌ها مشخصه جغرافیایی دیگر. آمریکا را مردخواره‌یی جهانگرد زاییده است. این جامعه در واقع معجونی پرداخته از بشریت امروز روی زمین است که در یک «اتحاد» ریاضی و زورمند همه‌گونه خصال زشت و زیبای بشر امروز را به کمال  و به صراحت بروز می‌دهد. 

باقی توصیف‌ها و توجیه‌ها و تفسیرها، خواه موافق یا مخالف، یکسره جانبداری از خود آمریکا است. تبلیغات برای آمریکاست. و یا تبلیغاتی است که آمریکا به‌نحو شایانی از آن بهره‌برداری می‌کند. دقت کوچکی در احوال  عمومی مردم کرده‌ام. این نیویورک فی‌الواقع سه شهر است: منهتن، نیوجرسی و بروکلین. و روابط ساکنان این سه شهر کم و بیش همان روابط تهرانی و رشتی و تبریزی‌ست. همانقدر صمیمانه(!) بی‌گوشه و کنایه(!) این است ملت. که به‌هرحال مفهومی‌ست یاوه. ملت دیگر به درد دوران ما نمی‌خورد. اصلاً از کجا معلوم پیوند مردمی که به حکم خواص یک تکه زمین در آن به‌دور هم گرد آمده، کاشته، خورده و بچه پس انداخته‌اند، محکم‌تر از روابط آدمیانی باشد که به حکم انگیزه‌ی مشترک  به‌دورهم گرد آمده‌اند؟ بله. کاملاً. پیوند نوع اول هم در حد خودش پیوند بسیار سختی‌ست. ولی انسان به‌زودی زود می‌آموزد که آن را زیاد هم نباید جدی بگیرد. و این اعجوبه اگر به زبان انگلیسی سخن می‌گوید هرگز به‌معنای آن نیست که مادرش به طور قطع انگلیسی بوده است. اصلاً بهتر است بگوییم این «موجود» موجودی است ضد توراث. موجودی‌ست برآمده از دوده‌ی با میراث درافتادگان. و تأسف در این است که حتی انگلیس هم با آن انگلیس ذهنی ما ارتباط روشنی ندارد. و نتیجه این‌که کهنه بودن و تاریخی بودن فخری نیست. اگر هم فخر باشد، این فخر مایه زندگی نیست. مایه‌یی دیگر باید. این کافی نیست تا تو برپا و جویا و توانا باشی. با این فقط می‌توان گفت که تو نیز موجودی هستی در میان موجودات. و امروز باید «وجود»ی بود و نه «موجود»ی. بله. درست است. پاره‌یی دیکتاتورهای سرخ و سیاه هم در این و آن گوشه‌ی زمین درکارند که از ملت‌های کهنه چیز نوی بسازند. دیکتاتوری همیشه می‌تواند- و توانسته است- و بالاخره کاری صورت بدهد. این هم یک برهان تازه و کهنه بر نارسی و خامی توست. اما مسأله این نیست. مسأله مسخره بودن این دموکراسی‌های ادعایی چپ‌ها و راست‌ها و میانه‌روهاست که هیچ‌کدام اصالت ندارند. بله. عصبانی شو. دندان تیز کن. گوشت من هدر است. من هرگزچنان زندگی نکرده‌ام که مراقب باشم کسی از دست من عصبانی نشود. ولی تو بالاخره مجبوری یک روز خودت را خلاص کنی. خودت را بکشی بالا و همطراز کنی. یعنی انسان مجبور است. مجبوری به این نتیجه برسی که تو یکی هستی و جهان یکی‌ست. انسان هم یکی‌ست. زبان و حکومت هم- اگر اجتناب‌ناپذیر باشد- می‌تواند یکی شود. و تو باید پیش از آن که نظام اقتصادی برتر جبراً و قهراً بیاید و زبان تو را برگرداند، یا در خفا گرداننده‌ی هست و نیست تو باشد باید چاره‌یی بیاندیشی. روزگار تعصب‌ها و وسوسه‌های کودکانه- پیرانه سپری شده است. بگذار بی‌سواد در همه‌ی زمین بی‌سواد باشد و باسواد در همه‌ زمین باسواد- شرایط جغرافیایی هم می‌ماند سر جایش. انسان حریفش نیست. لازم هم نیست حریفش باشد. قطب، قطب است و استوا، استوا. ولی فاصله من و تو... بگذریم. گفتم تلخم. و هنوز چنین‌ام.از شرایط موجود زمین بیزارم. این شرایط در هر نقطه برای انسان خفقان‌آور است. اصلا از شرط بیزارم. شرط کتبی. شرط رسمی. شرط باید در خون  من و تو باشد. و اگر بگویم ضمناً همه‌چیز یاوه و مضحک در نظرم جلوه می‌کند، دروغ گفته‌ام. این مضحک کلمه معصوم ساده‌یی‌ست که من فقط برای رفع تکلیف آن را به کار می‌گیرم. اصلا من آدم مشکلی شده‌ام. کاش نبودم. کاش.

   بهمن فرسی 

حرف‌های با خودم میان راه

از مجله نگین- بهمن۱۳۴۶- شماره۳۳ 

Wednesday, April 4, 2018

در برزخ، شعری از صهبا مقداری







در برزخ

نه چو مرده‌ها که به تن‌ها
تن برف روی کفن‌ها
.بکشیده‌اند و دگر هیچ
نه چون زنده‌ها که به شب‌ها
لب تلخوار تعب‌ها
.بمکیده‌اند و دگر هیچ

تو ببین که او همه زنده است 
تن و رخ پر و شاداب
تو ببین که او همه مرده است
تن سرد و رنگ چو سیماب

تن مرده در تن زنده
تو شنیده‌ئی؟ که شنیده
شب تیره‌ئی و در آغوش
بدن، سپید سپیده؟

(تو اگر بترسی (و ترسی
همه بیمشان بفزاید
(و گر او بترسد (و ترسد
.نه بر او دلی که بپاید

کسی این چنین و یکی گور
که فراخ و بی ته و تاریک
نه چو زنده و نه چو مرده
!عجبی! هم آن و هم این لیک


(صهبا مقداری (بهرام صادقی
۱۳۴۰ ،از کتاب هفته، شماره شانزدهم

Monday, October 9, 2017

نامه سهراب شهید ثالث به کریستال اورتمان







۳۰ ژوئن ۱۹۹۱


با تمامی آرزوهای خوب برای مسافرت تو به وطن. می‌دانم و صمیمانه اعتقاد دارم که حالت بهتر خواهد شد و - حتی تو هم - در یک چمدان خودت را خوشبخت‌تر احساس می‌کنی تا در یک قصر*. مواظب ناتاشا باش، که مواظب تو باید باشد و مواظب خودت باش. اجازه نده که هیچ دزدی وارد شود و خودت را عادت بده که پارس کنی! قرص‌هایت را فراموش نکن! کارت را فراموش نکن! همان‌طوری زندگی کن که دلت می‌خواهد و همان‌طوری که خوب است. زیرا که خوب و بد، زندگی و رنج، باران و آفتاب همه رفتنی هستند! آن طوری زندگی کن که اگر روزی پس از صد سال روی گورت علفی سبز شد، هیچ‌کس جرأت نکند روی آن پا بگذارد. صادقانه و صمیمی زندگی کن! زیرا خودفریبی ثمری ندارد. سفر خوبی به خانه داشته باشی.

« و من پس از آن مگس خوشبختی هستم!


چه زنده، چه مرده باشم.»

این «دوباره آخرین» نامه است!

چه‌قدر از نامه متن... فرم!


سهراب


 • نامه سهراب شهید ثالث به کریستال اورتمان تدوینگر فیلم‌هایش
  سهراب زندگی ساده و بی‌آلایش را به زندگی در چمدان تشبیه می‌کرد. ناتاشا نام سگ کریستل است 
.
 • برگرفته از ماهنامه فیلم شماره ۲۲۳ مرداد ۱۳۷۷

Wednesday, August 30, 2017

در میان سکوتی بلند




مظلومیتش را دوست می‌دارم؛ آنگونه که مُرد.
انگار می‌توان بی‌هیچ لغزش انسانی، بر ابدیّت معصومیت و موجودیت کسانی چون نعیم موسوی پای فشرد. 
بی‌انکار حرکت منظومه که علم گفته‌ست؛ انگار می‌توان برای همیشه DEAی نعیم را دید. آخر این مظلومیت‌ها می‌بایست بر فرازهایی همیشه قابل رؤیت باشند. (در میان سکوتی بلند)، (کیفر کوچک)، (برای اینهمه یاس)، با (چشم رو به گریه)، (جام آخرین).
دوست عزیز من نعیم موسوی که شعر در نزد او، گاه با Expressive همشهریش ابونوّاس، موجودست.
در کارهایی که از او نام برده‌ام و جای‌جای در تعداد دیگری از کارهایش آنگونه‌ست که شعر اتفاق افتاده است. (در میان سکوتی بلند).

   هوشنگ چالنگی
                                                                                                                       ۷۶/۵/۲۵   



 ----

اینجا
هیچ نفسی مرا نمی‌پذیرد
مگر
نفس‌های معطّر سیب
که وسوسه‌ی سقوط من است
تا فرو ریزم و
از نو
به جستجوی خود برآیم
اما هیچ‌گاه ندانسته‌ام
که آدمی
در پایان خویش
شکل می‌گیرد!



---

جامه بر سر جام دریده‌ام
در میان دوزخ و
دانش این جنون
که ایام سپید بی‌نام
پُر سازد مرا
از لذتِ این افق‌های گرداگرد
تا کتف‌ها را بگردانم
به‌سوی آتش
تا گمراهِ راهِ خود باشم
و لاجورد باز
از سپیدی خوابهام بگذرد.
تا آشنایِ جان
جایش به‌جاست.
از تاریکی‌ی نفس‌ها
پروایم نیست.
دیوانه‌ام
        اما 
در رفتار کودکی زیبا!


-
و با سپاس از محمدحسن موثق عزیز