Saturday, April 22, 2023

نامه‌ی پرویز اسلام‌پور به یداله رویایی

 

۱۸ مارس ۶۹. پاریس

 

همیشه با خواب‌های ساعتی‌ی آشفته، از دنیاهای دیگر استخوانی، همیشه آمده‌اند. دوشیزه‌های شبیه هم. مثل هم و برای هم – و روی یک سنگِ بزرگ، یک ساعت بزرگ شنی گذارده‌اند.

می‌خاهم برای یک جانور، برای لحظه‌ی تنهای یک جانور - دعا کنم آنقدر بزرگ شد، تا ساعت دیده نشد – و گفت: ستاره‌ی دیگری می‌افتد

                                                                         و ‌افتاد.

 

من همیشه خواسته‌ام و دریافته‌ام

                 من همیشه برخاسته‌ام

باز، بازتر خاسته‌ام از میان کبودی و نشسته‌ام در میان کبودی

و این لحظه‌ی بسیار حساس، این لحظه‌ی به سر آمده، این سرودن یا نه سرودن

برخاستن حس و تفاهم با حس

من همیشه ترسیده‌ام، از دوست داشتن و دوست داشته شدن

                                              و همیشه دوست داشته‌اندم

                                و من با یک برق خفیف ترسانده‌امشان

                                                     و راستی که ترسیده‌اند.

این حس یک بعدی تنهایی همه‌ی انسان‌های من است: انسان‌های من                                              که نه خوب و نه بدند         

                                                                    نه ایستاده و نه نشسته‌اند

                         همیشه چرت می‌زنند و هرگز به خاب نمی‌روند

 

این استراحتِ همیشه غمگینم می‌کند

این همیشه در حال پرسش و جواب – این انسان‌های نمکی‌ی در حال ذوب

و من آیا برای آنها-یم؟ یا برای آنها؟

 

میل به دریده شدن. میل به شکافتن – میل راستاهای بلند موازی – میل همه‌ی

                                                                              بیضی‌ها و دایره‌ها

                                                            آه... این‌همه در قرار یک فیزیک

                                                            یک مغناطیس از هم شکافته-

پیش می‌روند- و افتاده‌ها همیشه در حال افتادن و برخاستن

                              پیش می‌روند در ستاره‌های دستمالی شده‌ی جاذبه

                              و می‌افتند – افتاده‌های همیشه افتاده‌ی حسود

یک سوی من می‌تواند شاهد راستگو و دروغ‌پرداز این خاک شود

 

             ولی شهادت – هَه – برای چه و به که –

 

                                       افتادم و برخاستم

                                           و جاذبه‌ی رود خنثایم کرد –

 

ساعت دو ونیم پس نیمه‌شب است. با مترس فرنگی‌ی پولدارم نشسته‌ام تو ماکسیم  و به یادت و افتخارت و شهامت دو کتاب دریایی‌ها و دلتنگی‌هات بسیار نوشیده‌ام و نوشیده است و از همه بیشتر از شعرهای تو برایش خانده‌ام و او نفهمیده و گفته من خیلی خوب شعر می‌خانم، غافل که خواندن یک شعر خوب طاقت‌فرسا و بیچاره‌کننده است و شعر بد وجود ندارد و شاملوها و اخوان‌ها به پشیزی گرفته نمی‌شوند و تو شاعری.

الان ۲۰ روز است که در پاریس هستم و این علیامخدره‌های جنده‌ی پاریسی ولم نمی‌کردند که برایت بنویسم تا این‌که این نازنین پولدار خوشگل کم‌حرف گیرم افتاد و وضعم روبه‌راه شده –

 

قبلاً حدود یک‌ماه هم در رم و فلورانس و میلان و ونیز گذرانده‌ام و دفتر پروپا قرص و محکمی دارم از ۲۷ شعرِ "معماری ایتالیا" که برایم کارنامه‌ی بسیار خوبی‌ست – تا تو بخوانی و صحه بگذاری یا نه...

در این مدت لورو را دیده‌ام و موزه‌ی هنر مدرن و دو موزه‌ی پارک تویلری را و موزه‌ی خیابان‌ها و مردم را – و همیشه دلم برای تو و برای موند شعری تهران تنگ بوده –

یک کار بوفه و یک کار میکل آنجلو و یک کار جیاکومتی خرابم کردند.

دلم می‌خاست با بچه‌های شاعر پاریسی نزدیکی می‌گرفتم که نمی‌شناسمشان ولی به کمک همین دوست پولدار اهل مارسی که انگلیسی خیلی خوب می‌داند هوای شعر امروز این‌ها دستم آمده – نمی‌دانم، مطمئن نیستم. اگر تو بتوانی چند نفری را به من معرفی کنی، مثلاً آن حضرت ایو بونفوا، خیلی می‌تواند به من کمک کند، خیلی ممنونت می‌شوم. کافی‌ست نامه‌ی کوتاهی برایش بنویسی و به من بفرستی با آدرسش که به او برسانم. و دیگر این‌که خبردار شده‌ام فستیوال شعری در اروپا هر ساله برپا می‌شود که نمی‌دانم چگونه از محل و وقتش خبردار شوم، اگر تو می‌دانی و اطلاع داری برام بنویسی خوشحال می‌شوم –

و دست آخر از روزن تازه و کتاب‌های تازه و تازه‌های خودت که همیشه بی‌نهایت بوده...

دفتری را که گفتم در ایتالیا نوشته‌ام ناشری به اسم EINAVDI در رم می‌خاهد چاپ کند که یک ناشر صرفاً هنری است و خیلی مشهور و قرارداد ضمنی‌یی هم نوشته‌ایم و او منتظر آخرین ادیت‌های من و ترجمه...

اینجا همه‌چیز مرا به یاد تو می‌اندازد و تو مرا به یاد همه‌چیز می‌اندازی – دلم می‌خواست شعری برایت می‌فرستادم که واقعاً خیلی خسته و مست هستم و دیگر طرف هم دارد حوصله‌اش سرمی‌رود – از تنهایی و نه مغازله‌یی و نه معاشقه‌یی پس چه... نمی‌داند من با عزیزترین شاعرم دارم عشق می‌کنم.

به‌هرحال خاهش دارم خیلی سریع، با وجود کار وحشتناک زیادت، جواب بنویس که واقعن خوشحالم می‌کنی.

از جانب من به فریدون رهنما، علیمراد، بهرام اردبیلی، بیژن الهی و هوشنگ چالنگی سلام برسان و بگو نامه بنویسند –

                با خاطره‌ت بس می‌کنم

                به آفتاب‌هایی که در آستانه‌ی فلز می‌سوزند

              به چهره‌ی سیاه و خشنی که همواره می‌سوزد

 

                                                  پرویز اسلامپور

 دانلود فایل نامه

 

از کتاب نامه‌ها، یداله رویایی- پرویزاسلامپور (۱۳۵۰ تا ۱۳۸۴)
                                   تنظیم، تصحیح، تحشیه و توضیح‌ها از افشین دشتی 

Tuesday, December 20, 2022

سروده‌های کهنه

 

 

Poèmes Anciens

 

دانلود دفتر سروده‌های کهنه 

 

از فریدون رهنما



در چشمان من گورهایی بود که مرا زاده بود. برادرانی که آواز می‌خواندند. و خونی که روان بود در خورشیدها.

در آغوشم زمین‌ها بود ناشمردنی با هزاران میوه ممنوع و هزاران نوزاد آینده.

به خود می‌گفتم این روز موعود کدام است و کدام است این شب دراز که خون گل دارد.

می‌دانستم که آدمی می‌بایست بالا رود، بالا رود. تا تنفس همه‌چیز. تا تنفس همه.

می دانستم و از همین رو بود که در آفتاب‌گردان‌های ژاله‌بار امید راه می‌سپردم.

 

*   *

صدای آدمیان در کوچه‌ها بود

همه می‌خندیدند و سبد زندگی خالی بود

 

مردی را برهنه می‌کردند

زندگی‌اش را می‌ربودند

 

زیرا که زندگی درفشش بود

 

مردی را لنگ می‌کردند

زیرا که تند راه می‌رفت

 

دستش از بهار بود

و گام‌هایش از فرداها

 

دلش در گلدانی بزرگ بود

و گل‌هایش گسترده بر آسمان

 

صدایش از آبی که روان بود برمی‌خاست

از آنکه او برهنه بود و شکوفان

 

کدام فلزی او را می‌برید

کدام جرثقیلی گمراهش می‌کرد

 

آنگاه که میان کوچه رسید

خانه‌ها کنار رفتند

او خواست که باور کند

او خواست که دیگر شنا نکند

 

شنا کردن در جاده‌های بایر

خندیدن بر راه‌های رقصان

او سنگینی گذشته‌اش را با خود داشت

سنگینی چاه‌های بزرگ و خودکشی‌های کوچکش را

 

پیاده روها کنار رفتند

مرد دیروز فرورفت

در آبی یخ‌زده جاودانه  فرورفت

 

در آن سو باغی بود فروزان

که درخت‌های آن از رگ‌هایش بود

و جوی‌ها از خونش

 

باغی که نوزادان چون دلدادگان سخن می‌گفتند

و هر گفت بر دهان گوینده می‌شکفت

واژه‌ها دسته‌های گل می‌شدند

و چشم‌ها آواز می‌خواندند

 

روزی که صندلی‌ها در آسمان برقصند

او فرش آدمیان را پاک خواهد کرد

این را به خود می‌گفت و زمین زیرپایش باز شد

 

آنگاه که به زیر زمین رفت

و آسمان در سرش ته‌نشین شد

دلش در گل‌ها گشود

و گل‌ها به شهرها درآمدند

 

*  *

شهادت. این شهادتِ پیاپی مرا به خود می‌کشد. هم‌چنان زنان گریان خودمان. زنان گریان دیروز و امروز. مویه و زاری فرا می‌گیردم. رگه‌یی در خود احساس می‌کنم که مرا به صف بلند سوگواران وصل می‌کند، همچون به رگی طولانی . که می‌تپد. همواره می‌تپد. صف بلند سوگواران که در گذر زمانه‌ها، بر شهیدان می‌گرید و شدنی‌ها را باز می‌یابد. و این همه در من می‌تپد.

آدمی در برابر سرنوشتش. این سرنوشت هیولا. این جانور بی‌نام و نشان. به هزار شکل. شاید اژی‌دهاک. یا زئوس.

این دیوار. که شاید پس می‌رود. اما از نو شکل می‌گیرد، جابجا می‌شود. گاه پشت سر ما پل‌ها خراب می‌شود.

آدمی در برابر دیوار. چه چیزها که بر آن نقش بسته است. طرح‌ها، نوشته‌ها و عددها. شاید این آیینه‌یی است از خودِ او. عددهایی که رنگ‌اند، فضایند، حروفی که چهره‌اند یا عدد. هزار، صدهزار، کرورها امکان: رنگ‌ها، فضاها، خط‌ها و آینده.

خودِ او نیست آیا؟ آیا خداست؟ خدایی که باید از میان برد، که باید حفظ کرد، آیینه‌یی است که باید شکست؟

آدمی پیش می‌رود. با دیوارش. که سایه اوست شاید. که بستر اوست. پیش می‌رود. با خیش افزارِ خود، با استخوان‌های خود.

آه این قطاری است! صف قطار، انباشته از بار، انباشته از دیوار.

آسمان می‌شکافد. شاید انسان آن را می‌شکافد. شاید خودِ اوست که از هم می‌شکافد. ناله‌یی طولانی به گوش می‌رسد. زنان و مردانی با جامه‌های سیاه، از پس تابوت‌ها می‌گریند. از پس تابوت‌های خود.

ناله‌های نوزادان که زاده می‌شوند. بسان ناله‌های میرندگان. صف سوگواران که پیش می‌رود. پگاه می‌شکافد، شب نیز.

آدمی نیز .

و بیش از همه. گیاهی کنده شده از خاک، از خاک خود، فروافتاده بر آن. دوباره می‌پیوندد به ریشه‌ها، به اختران، برای زادن، برای مردن، و می‌تپد در رستنی‌های دیگر.

چه صف بلند سوگواران! درختان، درختان تازه‌برگ، سبزه‌ها، جانوران، فضاها، و مردمان... که می‌پیوندد، همواره می‌پیوندد به صف بلند سوگواران.

با کُره‌های دیگر، با فلک‌های دیگر، با خورشیدهای دیگر، با فضاهای دیگر.

آه آدمیان، زمین، زندگی‌ها، اقیانوس‌ها، مرگ، گریه‌های بی‌پایان، خنده‌های بی‌پایان، سکوت‌های طولانی، فضاهای گسترده. باز هم.*

 

 از فصل نوزایش‌ها*



سروده‌های کهنه  به زبان فرانسه

فریدون رهنما

 از کتاب «گذشته مرگ نیست، نقاب نیست، گندم است، لاله است و جان».

ترجمه از فریده رهنما

نشر دانه


بازسپاری از وبلاگ آوازهای رهایی

و با سپاس از دوست عزیز، احمد علمداری