Monday, March 7, 2011

از منظومه ي يك زندگي منثور

سوي آئينه مرا خواندي و گفتي : « بنگر ! مي بيني؟
گفتم : آري، مي بينم
آن سوي آينه من اسكلتي بودم . طاس
و تو مثل گل ياسي بودي
و مي انديشيدي
بفراموشي باغي ز هزاران گل ياس



جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
و تو تصوير ستيزنده ي اشياء گريزان را
مي بري از همه جا، مي روي از اينجا
به كجا؟هيچ نمي دانم
به كجا؟هيچ نمي دانم
به كجا؟هيچ نمي دانم

كلبه معتاد تو بود
.كلبه در قصر دوچشمان تو زنداني بود
پرده و شيشه و ميز و ديوار
صندلي ها و كتاب و سيگار
بستر خالي و ژوليده ي ما
!قاب عكسي كه تو گفتي : زشت است
!و سپس جيغ زدي : زيباست
كفش هائي كه تو گفتي كه به تابوت شباهت دارند
و به مسوده ي يك شعر بلندم پيچيدي
به گدايي دادي
كت و شلوار سياهي كه تو ديدي و سپس گفتي
«!بفروش »  
.و من اينك مي پوشم
قلم مشكي من
كه تو برداشتي و نامه نوشتي و گمش كردي
و من از سوپور سر كوچه ي مان بگرفتم
و هم اكنون با آن
.مي نويسم اينها را
و گليمي كه به اقساط خريديم و تو گفتي كه چرا امضايت
روي اين سفته شباهت به ملخ دارد؟
!و شنيديم كسي گفت :ملخها به مزارع يورش آوردند
كت پشمي سياهي كه زني هديه برايم آورد
به تو گفتم پدرم هديه فرستاده ست
و تو فهميدي و لبخند زدي.
دستمالي كه تو شستي و كنار قلم و آينه بنهادي
شيشه ي آينه اي كه تو شبي چهره بر آن چسباندي
گريه كردي و من و آينه را گرياندي
برفهائي كه سحرگاه تماشا كرديم
پاي سرخ و سبك و عور كبوترها
كه سوي پنجره ها دعوتشان كرديم
بالش و پيرهن مشكي من، كفش سپيد تو
صندليهاي لهستاني و تصوير زني با دوكبوتر بر سر
روي ديوار شمالي اتاق
تابلويي سرخ و بنفش و زرد
و ترازويي و بر كفه اي از آن زني و كفه ي ديگر يك مرد
و آفتابي ز فراسوي فلق رويان
.سوي مرغان سحرگاهي تصوير بزرگ
جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
اما
كلبه معتاد تصاوير تو بود
.كلبه در قصر دوچشمان تو زنداني بود

عشق در كلبه، عيادت ز مريضي بود
در زماني كه تو تنها بودي
 و من از قلب تصاوير تو تنهاتر و پنهان تر
عشق در كلبه، عيادت ز مريضي بود.
عشق گويي كه نبود، اما
در زماني كه در آن سوي شب و پنجره ها، باران
آسمان را به زمين مي تاراند
و من از مركز قلبم متلاشي مي گشتم
و پناهي ز در و آينه و پنجره مي جستم
تو به دستان و به لبهات عيادت مي كردي
از مريضي كه ز شب مي ترسيد
از مريضي كه چنان بيد بخود مي لرزيد

جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
جاده تصوير تو را
جاده تصوير تو را مي برد از اينجا

اما
من اگر برگردم
تو و آن اسكله را خواهم ديد
.و بر آن اسكله صد همهمه و هلهله را
من اگر برگردم
قايق چوبي و پارويي آن مرد مرا خواهد برد
سوي آن جنگل خاموش جزيره كه تو در گوشه اي
از جاده ي آن منتظري

من اگر برگردم
آن درشكه و سپس مرد دهاتي و نگاه همه ي دريا
كف امواج فراز شن و ظهر صدفي رنگ و ستيغ كوه
در نگاه تو و دستان تو آرام گره خواهد خورد
: و تو لبخند زنان خواهي گفت
،خواب ديدم شب پيش
پيشگوي يكي از معبدها بودم
. و تو قرباني آن معبد من بودي
اما
من اگر بازبمانم و تو را بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

، تو در آن روز نخست
روي آن اسكله ي همهمه و هلهله ها
مثل گلهاي شكوفنده ي يك شاخه ي گيلاس جوان بودي
يا چو گلهاي درخت بادام
. در بهاري كه چنان كودكي لذتهاست
ليكن امروز چه هستي تو ؟
مثل گلدان تهي از گل
مثل يك روح عقيم
مثل يك چاه عميق خشك
مثل تصوير درختي عور
. در زمستان زميني كه چنان پيري لذتهاست

من اگر بازبمانم و تو را بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

من اگر برگردم
{!و چه دشوار توانم برگشت}
من اگر برگردم
خواهم ديد
كه تو در كلبه ي مان گاه چنان دهكده اي بودي
كه از آن هر صبح
گوسفندان پر از شير روان بودند
.سوي دستان حنا بسته ي زنهاي شباب
ليكن اكنون مي بينم
كه تو در كلبه ي مان دهكده اي هستي
كه از آن هر صبح
گوسفندان عقيم و لاغر
. بسوي مسلخ و ساطور روان هستند

من اگر باز بمانم و تورا بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

من اگر برگردم
، و چه دشوار تواند برگشت}
مرد تنهائي اين خاطره ها
بسوي مرز فلق
بسوي مرز شب و روز حقيقت، و تصاوير خيالي حقيقتها
بسوي تجربه هاي زنده
و خيالي كه از آن تجربه ها، چون گرد
{بر رف و طاقچه ي حافظه مي ماند؟
من اگر برگردم
آسمان روي سرت چتر كبودش را
همچنان چتر گلي خواهد گسترد
و من از مرز فلق خواهم ديد
چشمهائي كه از آنها خرما
روي گرماي بلوغ شب تابستان
دانه دانه و سپس خوشه به خوشه ز هوا مي ريزد
،من اگر برگردم
خواهم ديد
كه دو خط لب تو
ناگهان مي شكفد چون گل سرخي پرخون
و به يك بوسه همه اطراف مرا مي بوسد
من اگر برگردم
من اگر برگردم
من اگر برگردم
بازگشت آخر چيست؟}
حافظه مثل لباسي است قديمي كه هزاران بيد
بيد موذي زمان -
بيد موذي هزاران ساعت
روي ديوار هزاران خانه
- روي صدها و هزاران مچ
تاروپودش بكنند
و تخيل چيست؟
و تخيل چيزيست
كه حضوري امروزي
و حضوري ابدي مي بخشد
. به گذشت همه ي خاطره ها
، و تخيل آيا
آن رفوگر نيست
كه نخ و سوزن باريكي در دست
پاره هاي متلاشي همه خاطره هاي ما را
،تاروپودي امروزي
{ تاروپودي ابدي مي بخشد؟

من اگر برگردم
{به كجا برگردم؟}
من اگر برگردم
بسوي منبع اين چشمه ي ياد
،مرد باريكي خواهم شد
زير باران سبك در باغ
آفتاب از پس باران چو حبابي نامرئي
خواهد آمد و تو را خواهد يافت
كودكان يك يك از خانه برون آمده خواهند استاد
زير باران سبك در ايوان
و سپس پنجره ي خانه ي تو از آنسوي
باز خواهد شد
و تو با دست به من خواهي فهماند
«روز خوبي است ولي باراني است »

روز خوبي است ولي
روز خوبي است ولي
روز خوبي است ولي { زندگي اينجا چو شبي } باراني است

من اگر برگردم
و چه دشوار توانم برگشت ؟
بازگشت من تنها كافي نيست
زندگي بايد برگردد
و تمام كشتيها
و تمام پرنده ها
. و تمامي درختان به بطون خاك
بازگشت من تنها كافي نيست
عمر اين دنيا بايد
پنج سالي كم گردد
و تمام ماهيها
و تمام حيوانات
و تمام انسانها
پنج سالي بايد برگردند
بسوي مبداء گام تو و من روي هزاران برگ
{بسوي مبداء بي مبداء پائيزي زرد
من اگر برگردم
زانسوي عصمت برگان خزاني مرطوب
: تو چنان كودك معصوم به من خنده كنان خواهي گفت
خاله ام مي گويد -
«!تو عرب هستي»
: پدرم نامه نوشته ست و مي گويد
« ! تو يهودي هستي »
مادرم عكس تو را ديده، دعا خوانده ست
، و زني يوناني
كه « هومر » را همه جا از بر مي خواند
خواب ديده ست كه اندام تو را
زير دروازه ي يك شهر قديمي و غبارآلود
- شقه كردند و سپردند به كركسها

من اگر برگردم
من اگر باز بمانم حتي
حتي
من اگر باز بمانم اينجا
كركسي با من ميعادي خواهد داشت
زير دروازه ي يك شهر قديمي و غبارآلود

من اگر برگردم
بازگشت من بيگانه چه خواهد بود؟}
همچو ديوانه نشستن به كنار دريا
قصرهايي به فضاهاي تهي ديدن
برج ها ساختن از باد و عبور موج
بعد با خشم فراموشي
تا به اعماق شب وحشت دريا رفتن
{ بازگشتن و به درياي خلاء در همه جا بس كردن
من اگر برگردم
من اگر برگردم
گوش روي شكمت خواهم بگذاشت
و تكانهاي جنيني را
كنجكاوانه و وحشت زده خواهم بلعيد
و سپس برخواهم خاست
: و ز پس پنجره ها خواهم ديد
روي دريا دو پرنده حركت دارند
موجها قايق چوبي را با باد
بسوي ساحل شب مي رانند
مردم بهت زده از ساحل
آب را مي بينند
و زني ،مردي را
زير يك نارون پير نگهداشته است
و به او چيزي مي گويد

تو به من گفتي
كه شب از نيمه گذشته ست ،نمي خوابي ؟ و خوابيدي
و من از پنجره خود را ديدم
زير باران سبك ،زير چراغي قرمز
سوي درياي مه آلوده ي شب مي رفتم
برگها روي سرم بودند
جنبش باد فراز موج
همچنان جنبش آرام جنيني بود
من در آن لحظه چنان مرد غريقي بودم
و نمي دانستم
كه چرا هر لحظه
مي شنيدم پدرم زير لبش نام مرا مي برد
دستها را به هوا برمي داشت
و دعايم مي كرد

من در آن لحظه تو را مي ماندم
و جنين را، پدرم را و برادرها را
لحظه اي سايه ي خود بودم و از خويش جدا - مثل صدايي
- كه جدا از نفس است
لحظه اي ديگر خود را مي جستم
و بخود مثل صدايي كه درافتد به دل كوه و سپس
 برگردد
، باز مي گشتم
زندگي لحظه ي پيوستن و از خويش گسستن و سپس
پيوستن بود
، زندگي
... مرزي از حافظه با اوج تخيل بود

رضا براهني
از مجله آرش - آبان 1344 - شماره 10

No comments:

Post a Comment