۱
خم، زیر بار
به نرم قوس
سجود
پشت نماز نیلی
با شاخههاش
مؤمن به خاک
در روند باد
چونان خطی میان دل بسته و
دست شسته
در کار ترجمان سایه
از بلند شعر آفتاب
همراه خاک و پرنده
پرنده و خاک
چون سر گرفت غزل
- میزان
به
ناب و
ناب -
دشتبان،
ندیم،
که همت به رفتار
بارآوری نهاد
پرسید:
آن نیست استجابت راستین،
تاب تحملی هزار برابر
میان آب؟
به نرم قوس
سجود
پشت نماز نیلی
با شاخههاش
مؤمن به خاک
در روند باد
چونان خطی میان دل بسته و
دست شسته
در کار ترجمان سایه
از بلند شعر آفتاب
همراه خاک و پرنده
پرنده و خاک
چون سر گرفت غزل
- میزان
به
ناب و
ناب -
دشتبان،
ندیم،
که همت به رفتار
بارآوری نهاد
پرسید:
آن نیست استجابت راستین،
تاب تحملی هزار برابر
میان آب؟
۲
آن راز را
آن راز را
- دیدن - را
به ما سپرد
کلامش
نه.
دست به اشارتی زدیم
- سوختمان -
گفتند:
«ندیده بود
که آتشش
اینسان
به سر گرفت»
۳
ای روبهرو و همه حکایت
ملالی همیشه هست،
از افق باز میگذرد
پشت ابرهای دوردست
واننهاد
آفتاب پیشانی
که سررشته نیست
گم راه میآید
در بلاد غم
تنفرساست و خرمنروب:
- این همهمه -
رهزن دانههای بهشتی
- سکوت -
«که واپسین نگاهشان
بههر سوی
جز
روبهرو»
ناسروده
دلانگیز فرسایش ناآشنایت
کجا شود
ناسروده
که:
پای غزال به گل نشست و
غزل شیر بود و
دست با خاک
شسته شد.
۴
ای نبی روزگار جهان یکسره بر آب
به کشتیت
از آن روز چون درآمدیم
از آن روز خیس،
از لابهلای انبوه پذیرندهگان
به اشارتت
زیاد نبردیم
پاسداری،
ولد.
. . . . . . . . . . .
همتای ما
کدامین بود؟
۵
ما آمدیم
- سوخته -
لبخند سازگاریمان
کنار چرده
باشد به گاه مکافات
سیلیی از گل
بهانه شوخ چشمی ما
بخوان
به اسم خواب رحمتآور
بسته خستهی پا در رکاب را
- فریب
عطری
از خاک عشق
برده تاب -
دلیر،
از آب صاف صحاری عشق
در انعکاس سبز خود
آرام خفته را بگو:
تشنهایم
این تکاور نیز
جام برنجی خود را
- به وام -
لختی میان لبهای ما بنه
تا سایهسار نخل
راهی
گداختنی
پیداست
خیمهگاه عشق
قد برافراشته
زیر دوایر ماه
ای نسیم خنک
تکاور
شتاب کن
ابریشم هزار تار
خیس
تب
از حصار پیشانی گذشت و
سیاهی شب را
به خود کشید
برخیز
به پشت نور
گیسوان سفید را رها کن
تا دست برکشیم
چونان که زندگی
از مجله تماشا
شماره ۲۷۰- تیر 2535 شاهنشاهی(1355 شمسی)