Saturday, February 5, 2011

نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي


پرويز عزيزم

نامه ي تو در اين غروب تابستان رسيد . براي جايزه ي مجله ي گردون كه براي مجموعه ي شعر من با نام « لكه اي از عمر بر ديوار بود » تهنيت گفته بودي ، تو را مي بوسم  دست تو را مي بوسم ، نمي گويم تشكر دارم. اما من نرفتم و اين جايزه را نگرفتم . اكنون دليلش را فقط براي تو مي گويم . دليلش را تو خواهي دانست، دخترم ماهور و همسرم شهره كه آنها هم دليلش را مي خواهند تا امروز سكوت كردم . در همه ي طول تاريخ توجه كرده اي كه در جنگ ها ابزار جنگي دو طرف مخاصمه ابزاري مساوي است مثلا نمي شود يك طرف با تير و كمان بجنگد و طرف مقابل با توپ و تانك . ابزار من و ابزار مجله ي« گردون» مساوي نبود . آيا رنج همه ي اين سال هاي عمر كه بر من بي رحمانه گذشت و من فقط لبخند زدم هم وزن اين جايزه بود . همه ي سال هاي جواني و اكنون كه پيري و بيماري آغاز شده است فقط دشنام شنيدم تحقير و توهين ديدم از دوست و دشمن . من براي اين شعرها عمر نهادم ، روز را تلف كردم و اكنون در نيمه راه عمر با قلبي شكسته و بيمار و دست هاي ناتوان كه در اداره ي روزهاي دخترم و همسرم مانده ام . اين شعرها فقط سبب دشمني و كينه و حسادت «باني و كلايد» هاي ادبي مقيم «چهارراه حسابي» را برانگيخت . در اين سالها هر كتاب كه از من به بازار آمد اين خاندان «باني و كلايد» محترم از زخم زبان و توهين پرهيز نكردند . خانم اين خاندان روزي به من گفت : اصلا تو چرا شعر مي گويي ؟ از بيمارستان بيرون آمده بودم . فقر مطلق بود. پول بيمارستان را از يك كارگردان كه در جواني يكي از قصه هاي كودكان مرا فيلم كرده بود و تو نامش را مي داني قرض كردم
در اين روزها بود كه آقاي اين خاندان محترم بر زخم قلبم نمك پاشيد و كتاب «قافيه در باد گم مي شود»را به مسخره گرفت و بعدها شعرهاي مرا به هر مهملي مقايسه كرد و گفت : شعر احمدرضايي است . اين آقاي محترم كه يك رمان امريكايي را به خاك سياه نشاند و ترجمه كرده بود «چوب آلومينيومي» و هزار جمله ي ناقص و بي معني . آن روزهاي پس از بيمارستان گناه من اين بود كه فقر مرا احاطه كرده بود نفس كمك نمي كرد و من جوايز بين المللي نبرده بودم كه بر سينه مدال كنم و در مهماني هاي« آشپزان بدون گوشت» شركت كنم . آيا پرويز پاداش همه ي اين رنج ها و اين مصيبت ها جايزه اي است كه «هوشنگ حسامي» داور آن . مگر در جهان تاكنون به زخم و جراحت قلب و روح آدمي هم جايزه مي دهند . نه جايزه ها مثقالي است از آن بار گران كه من ساليان به تنهايي حمل كردم ، من كه مي خواستم عادت ديگران را در ديدن جهان و روز و شب عوض كنم ، من كه مي خواستم مثل خودم راه بروم ، مثل خودم بخندم  ،و يا گريه كنم ، يك بار سهراب سپهري گفته بود كه « آدم اينجا تنها است » من فروغ فرخزاد را به ياد دارم كه آنقدر زخم زبان و دشنام شنيده بود كه پس از ورود به هر مجلس همه را مسخره مي كرد . باور كن قصد پرخاش نداشت . او از خودش دفاع مي كرد . من همه ي عمر نخواستم از ديگران تقليد كنم . گناه من آن است كه در آينه خودم را مي بينم نمي خواهم اين دزدان دريايي در خشكي را كه نام منتقد و محقق و مورخ ادب دارند در آينه ي پاك خودم مهمان كنم . آن شب كه تا سپيده در ترمينال مرگ «سي .سي . يو» بيمارستان خاتم با مرگ مشاعره داشتم تكليف ام را به اين زندگي و اين مردمان روشن كردم . بر پشت اين در ترمينال فقط زن جوانم گريه و ضجه مي كرد و ديگران را صدا مي كرد كه نگاه كنيد دخترم نبايد يتيم شود . بيمارستان كه تمام شد تازه آغاز ماجرا بود  ،مرگ موقت رفته بود اما فقر دندان نشان مي داد ، من ماه ها قادر نبودم كه از صبح تا غروب براي لقمه ي نان بدوم حالا مؤلفين كتاب « آشپزي بدون گوشت » از پشت شيشه هاي كدر فقر بر من و همسر و كودكم لبخند مي زنند . تا سپيده در آن اتاق سراسر سفيد بيمارستان خاتم پرستاري مهربان تا صبح مرا بيدار مي كرد و مي گفت : آقاي احمدي بيدار شويد اين قرص را زير زبان بگذاريد . پرستار مهربان بود مي خواستم بگويم من بيدار بيدارم . در همه ي اين 50 سال عمر بيدار بودم و اين بيداري مداوم حسادت براي ديگران آفريد . آن شب دانستم كه پيله ي تنهاي ام را بايد تنگ تر كنم . اين نخستين پيله اي در جهان است كه سه نفر در داخل آن زندگي مي كنند :
من ، شهره و ماهور



نامه هاي احمدرضا به پرويز دوايي
از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386

No comments:

Post a Comment