Wednesday, December 12, 2012

شعرهایی از مجید فروتن


                       

                                                                   پیش از آن که ابرها بنشینند

 مرا به گیسو داری

 

در مرگ

از دهان مرده‌ام میاویزی

 

مرا به گیسو داری

و نمی‌دانی

آنگاه که مرده‌ایم

اندوه نیز مرده است

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 چون جهانی که همواره کوچک می‌شود

 

۱

خموشی

از پس پرده‌های کهن
چون جهانی که همواره کوچک می‌شود
در گوشهایش ایستاده است
نغمه‌ها که پلک‌پلک از او جدا می‌شوند
آیا به گردِ جهانی که در حفاظِ اوست چرخانند
و یا به گردِ بادهایی که از آسمانهای دراز آمده‌اند
او همان‌گونه که شهرها می سوزانـَد 
دنیاها به پلکِ نغمه‌ها می‌گشاید
بادها می‌چرخند
و به دستش می‌سپارند
آنچه خواستنی‌ست
آنچه نایافتنی:
بیشه‌هایی در خواب
سوارِ سبزپوشِ در رؤیا
و صداهای ستاره‌بخشِ گرینده
او دیده‌ست
به رؤیاهای خود
که از بوسه‌ها و گریه سبز می‌شوند.

۲
بتاب چشمهای من
بر اندامهای آب
رؤیا به شکلِ شیء ایستاده است
وقتی که باد
سیطره از دست می‌دهد
دزدانه در قالب ابر
می‌ایستد
و از چشمان خویش درمی‌یابد
که تلاطمِ جهان را به دست گیرد

بر بازوانِ آویخته

بر قدمهایی که در سیاهی مانده‌ند
و بر زبانی که به شکل شیء نمی‌گوید
دستهای فروزنده بتابانید
که رنگ جادو دارند
آیا زمان ایستاده است
یا چون زبانی که به آتشِ درونِ جسمها فرو می‌شود
به راهی که جهان شکل می‌یابد گرفت، روانست
اگر به‌دست می‌توانمش یافت
اگر به‌دست خواهمش بوسید
به‌دستهای جادویی
به قالبِ پیرامُنِ خویش
به‌شکل جهان‌هایی که میایند
و به جانب آتی.


پلک انباشته

هوش می‌دوانم در زخم
شیهه از کوه فرا می‌رسد 
تا بدانم که شیونی از سنگها می‌گذرد
و بدین‌گونه
در انتهای چشمانم
باید از سقفِ گریه‌یی کوتاه بچکم
به‌جا که در فواصل ِشبگیر
آرام  آرام
خرمنی از صدا می‌گرید
برجهای آبی شب
برشته می‌تابند
و خواب در هوای دلم
پلکِ انباشته‌ست
بر چشمهای زمین
پرندگانی خاموش می‌بارند
و شیون تاریک
بامی سوخته دارد
رگِ سلام می‌داند
که در خوابگاه بیتابم
شب        صدای تابنده‌ست.
           

در خرده‌ریزهای قدیمی

نمی‌دانم از چه آمده‌ست
از انگشتهای نور
یا از آن تکه‌های آبیِ خویش
بیدار شده‌ست

در دلم که زمانهای خفته دارد
از چشمان ِ سیاهِ سوختن
از چشمان طلایی خیس

و صدای این نگاه
که به‌گوش می‌رسد
از دری‌ست که بر او می‌بندم

نمی‌دانم از چه پنهانش می‌کنم
در خرده‌ریزهای قدیمی
در مفرغ و سفال و برنجینه
در غرفه‌ی تاریک اتاقم
که صدای درگاهش می‌آید
از بستن باد.
 
همین که درگذرند

همین که درگذرند
ستارگانی از آوازها
حنجره‌ام را
به سایه‌های ساده خواهم داد
همین که بادها
باز ایستند
از بلندی استخوانم
بر حجم بی‌شکلی سقوط خواهم کرد
و در سقفِ بادگیرِ یک رؤیا
به‌دنبالِ چشمان ایستاده‌ام
می‌نگرم
و می‌گذارم
تا آبها
در انتهای صدای خویش بگریند.
                              

بهار


غلامان ایستاده‌اند آتش
‌ها بر دوش
راه می‌بندند بازوان
بر احشای خواب و دهانِ آبریز
ابری از راه می‌رسد
آویخته به منقارِ لاژورد
و به‌دستِ رازداران
اندوهِ چشمهای سبز می‌خواند
بهار
نای می‌گذراند
نای آبی      نای سبز
نای باژگونه که رؤیاهای عتیق می‌برد به خواب
آن‌جا که صخره‌ها ایستاده‌اند و دعاخوانان
جامه در خوابِ یخینِ شامگاه فروبرده‌اند
و به‌دستی پلکهای نیم‌مرده را برهم می‌گذارند.

بهار 

 

 جامه از دو سوی دارد
و یک چشم بر بخارها گشوده‌ست
با مشعل دراز
بر خواب کوه‌ها می‌بارد
به‌مرغزار
از گشت شبانه بازمی‌ماند
دلی که به‌تماشای گیاه رفته است
و ستونی را که بر دوش‌ها می‌گذرد
در گفتگوی خویش پنهان می‌کند

چیست در باران‌ها

نوشته بر طومار بلند
که راه را به‌درازا می‌برد؟

حکایت

           
به شیونی ماننده‌ست
مُشتِ دیوانه‌ام
که به بارانها  کوبیده‌ست

روزی که یافتمش

به‌دستانم چسبید
و از دل بسته‌ی خویش سخن گفت

اکنون سالها با منست

و به گریه‌ی خویش عادتم داده‌ست
اما من
از یاد نمی‌برم
روزی که یافتمش
روزی که به باران کوفتم
روزی که با تن کوچکش به‌من چسبید
روزی که چشم ِ به‌خواب بودم
و باز که شدم
شیوه‌ی هر روز
 .فراموش شده بود

 

زنبور

با صدای سایه‌دار می‌نشیند
به‌آسودگی و بر گلها
می‌نگرد
سواری که بر آتش می‌گذرد

 مهمیزها زده‌ست
از سرخگل تا گل زرد
ابریشم
در تالار دندانهاش
سپیدست
صداش
رگ دراز دارد و
آسایش
در ساعات بریده‌اش
به‌خواب می‌رود

قفاش
صد سر دارد بریده و
زانو زده
صد کوه

 بر هوا پنجه زده‌ست
با تن کوچکش
و به‌خواب می‌رود
خونِ اطاعت
بندهی سرخ
.که صبحهاش را در آفتاب می‌پزد
                  
دیوانه گاه میارامد

به هوشنگ چالنگی                
   
دیوانه گاه میارامد
لختی در آسمان ِآبها
چگونه چشم می‌بندند و باز نمی‌گردد
در راهی که می‌سپُرَد
به آن کمانه که از چشمهای زنی تراوید
و همان‌گونه
که در غروبی تاریک
گام می‌سپُرَد
به‌صدای آشنای خانه‌های در شب
گوش می‌دهد
نمی‌دانستم
همیشه آن که از کنار من می‌گذشت
و خوابش در چشمزاران ِباد انجام می‌پذیرفت
و کلاهش آشیان پرندگانی موهوم بود
در پاییزِ سالهای به‌ کف ایستاده‌ی من
به غربت آسمانهای آب درمی‌پیوست
و نمی‌دانستم
آن که همیشه در شتابِ جاده‌ها گریان بود
خوابی با نام ماه
خوابی با نام باد را
در بیابانهای بی‌پناه و
آبهای بی‌نهایت
.سرگردان می‌کند



 از مجله تماشا
شماره ۲۰۶- ۲۳ فروردین ۱۳۵۴

 

Saturday, November 24, 2012

حلول آلبرتو کایرو در فرناندو په‌سوا



چهار شاعر به یک قلم یا یک شاعر در چهار شماره
گردانده‌ی  طاهر علفی
             
                                                  
بزرگترین شاعر پرتغال پس ازکاموئنس1 (قرن شانزدهم) فرناندو په‌سوآ2 ست، زاده‌ی ۱۸۸۸، سیزدهم ژوئن، در لیسبون، که در سی‌ام نوامبر ۱۹۳۵ در همانجا مُرد. زندگیش از آن نوعی بود که معمولاً بی‌حادثه می‌نامند. در اوایل کودکی پدرش را از دست داد و مادرش به‌زودی از نو ازدواج کرد، و او در دوربان3- که ناپدری‌اش آنجا کنسول بود- تعلیماتی انگلیسی گرفت. در ۱۹۰۵ رفت که در لیسبون زندگی کند و از آن به بعد تا روز مرگش تقریباً از آنجا تکان نخورد. شغلی، نه با رتبه‌ی خیلی بالا، در یک تجارتخانه به او مجال و آزادی داد تا زندگیش را وقف شعر کند. او در زندگی ادبی پرتغال نقشی فعال گرفت: به‌نمونه، روح پر جنب‌وجوش نشریه‌ای پیشگام «ارفئو»4 همو بود؛ نشریه‌یی که طوفانی برپا کرد و هر چند دو شماره بیشتر درنیامد، در ضوابط پیشین تغییری پاینده پدید آورد. او هرگز ازدواج نکرد. و روابط عاشقانه‌اش چنین برمی‌آید که بسیار محدود بوده باشد و بی‌نتیجه و غمگین. او با «هرکس» آشنایی نداشت، اما به سختی می‌توان حکم کرد که دوستان نزدیکی داشته و به هر حال نمایان‌ترین این کسان ماریو دوساکارنیرو5 بود، شاعری بسیار باقریحه که در ۱۹۱۶ به‌سن بیست‌وشش در پاریس خودکشی کرد، چند شعری از په‌سوآ در نشریه‌ی فوق‌الذکر و مجله‌های کوچک دیگر منتشر شد؛ اما- گذشته از شعرهایی که به انگلیسی نوشت و مثل شعرهای فرانسوی الیوت، واقعاً چنگی به‌دل نمی‌زنند- تنها مجموعه‌ی شعر او که در دوران زندگیش چاپ شد «پیام» بود. با این همه، کار او، نه تنها از لحاظ کمیت، که از لحاظ اصالت و خلوص از طرفی، و تنوع از طرف دیگر، در حد بالایی بود.
آنچه په‌سوآ را یکی از «مفتاح»های ادبیات امروزین می‌گرداند این است که او «چندشخصیتی»یی پیشه کرد (چیزی که وسوسه وغنی‌کننده‌ی پاری از بهترین نویسندگان عصر ما بوده‌ست) گستاخانه‌تر از هر کس دیگری، و روشن‌ترین مثال استفاده از «سیماچه»6 است. په‌سوآ به چهار اسم شعر نوشت، یکی از آن خودش و سه‌تای دیگر- شاید بهتر باشد بگوییم- اسامی «هزوارشی»،  نه نام‌های «مستعار». او چهار شاعر بود، هر کدام مستقل برای خود و پاک سوای دیگران: فرناندو په‌سوآ، آلبرتو کایرو7، ریکاردو ریس8، و آلوارو  د  کامپوس9. نامه‌یی داریم از په‌سوآ، به تاریخ سیزدهم ژانویه‌ی ۱۹۳۵، که شرح می‌دهد چگونه آن اسامی هزوارشی پدید آمد. حتی در کودکی، او گفتگوهای درازی داشت با افرادی خیالی که نه تنها صداشان را می‌شنید بل که خودشان را می‌دید و نامشان را می‌برد. در ۱۹۱۲ کوشید شعرهایی بنویسد از نوع شعرهای طبیعت‌پرستی، و توفیق نیافت، اما یک «تکچهره‌ی گنگ» در ضمیر خود نگاه داشت از مردی که اراده کرده بود به نوشتن آن‌گونه شعرها: «بدون اطلاع من، ریکاردو ریس زاده شده بود.» یکسال‌ونیم تا دوسال بعد، به‌عنوان شوخی‌یی با ساکارنیرو، می‌کوشید دست به ابداع نوع پیچیده‌یی زند از شاعر روستایی. بعد:
«یک روز که آخرش از کار دست کشیده بودم- هشتم مارس ۱۹۱۴ بود- رفتم طرف یک میزتحریر پایه بلند و، یک صفحه کاغذ برداشتم، شروع کردم به نوشتن، البته سرپا، مثل همیشه یعنی هروقت که بتوانم چیز بنویسم. و سی وخرده‌یی شعر نوشتم، پشت سرهم، در یک‌جور شور و وجدی که ماهیتش را نمی‌توانم تصریح کنم. این در زندگیم روز پرظفری بود، و هرگز نخواهم توانست دوباره چنین روزی داشته باشم. با عنوان «گله‌پا» شروع کردم. و آنچه نتیجه شد ظهور کسی بود در درونم، که ناگهان اسمش را گذاشتم آلبرتو کایرو. می‌بخشی اگر نامعقول می‌گویم: مرشدم در من ظهور کرده بود. این حس فوری‌یی بود که داشتم.»
همین که سی وخرده‌یی از شعرهای کایرو نوشته بود،
«بی‌درنگ کاغذ دیگری برداشتم و، همانطور پشت هم، شش تا شعر نوشتم که شدند «Chuva Obliqua»ی فرناندو په‌سوآ. بی‌درنگ و به‌طور کامل. این بازگشت  فرناندو په‌سوآ آلبرتو کایرو بود به خود فرناندو په‌سوآی تنها. یا بهتر، این واکنش فرناندو په‌سوآ بود در قبال بی‌خویشی خودش به‌صورت آلبرتو کایرو.»
پس زود رفت تا- «غریزی و نیم خودآگاه» - همگنانی برای کایرو کشف کند:
«ریکاردو ریس پنهان را از طبیعت‌پرستی دروغی‌اش بیرون کشیدم، نامش را کشف کردم، و او را با آنچه خودش بود تطبیق دادم. چرا که در این مرحله او را دیگر «می‌دیدم». و ناگهان، از مبدأیی متضاد با مبدأ ریکاردو ریس، فرد تازه‌یی گستاخانه از درون من برخاست. در یک نشست پشت تایپ، بدون قطع یا تصحیح، «چکامه‌ی پیروزی» پدید آمد از آلوارو  د  کامپوس.» 
بعد کوشید همه را در قالبهای واقعی بگنجاند. و مشخصاتی از هر نظر برای هر کدام بجوید و
« ضمن تمام این کارها چنین به‌نظرم می‌آمد که من، خالق این همه، ناچیزترین بودم. انگار تمام این چیزها آزادانه و مستقل بر من روی داده بود. و انگار هنوز هم به‌همان گونه روی می‌دهد.»... 
ظهور این شخصیتها آزادش گذاشت تا شیوه‌هایی بپرورد سخت گونه‌گون و متضاد. آزادش گذاشت تا در لیسبون ماندگار شود - زمانی که کایرو، به زعم او، در کشوری ژرف می‌زیست و کامپوس سفرش را می‌کرد. بالاتر از همه، آزادش گذاشت که، صادقانه، در چهار مذهب مختلف کاوش کند. آنچه به‌عنوان کایرو، ریس و کامپوس نوشت، بنا به توضیحش در نامه‌ی دیگری به تاریخ نوزدهم ژانویه‌ی ۱۹۳۵،
«به گونه‌یی نمایشی نوشته شده‌ست، اما (به‌معنای جدی کلمه) صادقانه‌ست، مثل آنچه لیرشاه می‌گوید، که شخص شکسپیر نیست، اما آفریده‌ی اوست... در هر یک از آنها من دریافت ژرفی از زندگی گنجانده‌ام که در هر سه متفاوت است اما در همه‌شان هشداری شدید می‌دهد به اهمیتی رازآمیز زندگی.»
درباره‌ی کایرو، مثلاً، ضمن یادداشت‌هایی که به انگلیسی نوشته شده‌ست، چنین می‌گوید:
«حتی در عصر ما...کایرو... تازگی محضی می‌دمد... در جهانی غوطه‌ور در انواع درونگرایی، او «طبیعت محض» را دوباره بازمی‌گرداند... دور از این که موعظه‌هایی در سنگها ببیند، حتی به خود اجازه نمی‌دهد یک سنگ را تصور کند که یک موعظه است. تنها موعظه‌یی که یک سنگ به زعم او دربردارد این است که موجودیت دارد... خارج از عاطفه - یا بل غیاب عاطفه - است که او شعر می‌سازد.»
مذهب خود په‌سوآ چیزی بود به دور از شرک و بت‌پرستی کایرو. او یک «مسیحی عرفانگرای... مؤمن به سنت رمزی مسیحیت» بود. و مذهب چیزی بود که بیش از هر چه برای او اهمیت داشت، در حد کاوشی پی والاترین معنای زندگی.
چنان که اشاره شد، همان‌گونه که راه و رسم زندگانی و اندیشه‌ی این چهارتن از هم سواست، شعرهاشان هم به شیوه سخت متفاوت است. کایرو شعر آزاد می‌نویسد، بی‌وزن و قافیه. همچنین است کمابیش تمام شعرهای کامپوس، هر چند از لحاظ لحن سخت متفاوت است. ریس با وزن می‌نویسد اما بی‌قافیه. شعر خود په‌سوآ، سوای چند شعر اولیه، با وزن و قافیه‌ی کامل است. کایرو را از جهتی با دوانیه روسو سنجیده‌اند. می‌دانیم که روسو را تجسم اسطوره‌ی معصومیت شمرده‌اند در قالب یک نقاش. کایرو، برای په‌سوآ و یحتمل برای ما، شاعر این «نوع» تواند بود. جاناثان گریفن (که این خطوط اقتباسی‌ست از نوشته‌های او)، از طرفی شباهتی با معنا می‌یابد میان آلبرتو کایرو و فرانسیس پونژ: آقای پونژ به تازگی گفت که هر نوع حیوان ارزش خود را به سادگی با موجودیت خویش و قابلیتش به تولیدمثل ثابت می‌کند، و این چیزی‌ست که او «Le Sacre» (مقدس یا خجسته) می‌خواند. این هر دو دارای یک فلسفه - مذهب واحدند که په‌سوآ آن را «برونگرایی محض» می‌خواند (یا عینیت محض). اما راههای دو شاعر برای عرضه‌ی آن پاک متفاوت است. پونژ سرراست است و متحققانه؛ اما کایرو به ما نمی‌گوید چه نوع درخت یا گلی‌ست که از آن سخن می‌گوید؛ نامگذاری نمی‌کند، به‌ندرت دست به شرح و توصیف می‌زند. و با این همه یکی از شعرهای او به این سطر می‌انجامد: «و، راستی، تنها شاعر طبیعت بودم.»
در وردزورث10 هم مضایقه‌یی هست از جزئیات‌پردازی صریح و دلیلش می‌تواند این باشد که شاعر بزرگ و راستین طبیعت باید یک «خردمند» باشد، یک «حکیم» که کار ذاتی او نه توصیف بل که بازنمایدن طبیعت است که در حکم دری به‌معنای زندگی. شیوه‌ی کایرو «ضد شعر»ی‌ست ناخودنمایانه (و این در ۱۹۱۴ست). شعرهای او گفتار «مرشد»ی‌ست به مریدان، همچنان که بر دامنه‌ی تپه‌ها می‌گردد و گوسفندها را گردهم می‌آرد. بنابر یاددشت‌های از په‌سوآ، تعلیمات کایرو یک دم بر او «سرچشمه‌ی تسلا» نمود برای آنها که در زندگی امروزین حس تبعیدشدگی می‌کنند. چنین مردمی نیاز دارند به لمحه‌یی از «آرامش و عظمت باستان» تا خود را از چنگ یأس برهانند. نویسندگان باستان تجربه‌یی از ناگواری‌های ما نداشتند، به‌طوری که خواندنشان به بدی چیزها می‌افزاید، «چنان که انگار کودکی کنار من بازی می‌کرد و سادگی بسیار ساده‌اش به ناخوشی رشد یافته‌ام دامن می‌زد». «گله‌پا»ی کایرو «تمامی سادگی و عظمتی را که باستانیان داشتند» دربردارد، اما، از آنجا که به واکنش بر ضد شرایط امروزین نوشته شده‌ست، «چیزی را به عنوان حسن به ما ارائه می‌کند که در دیگران صرفاً خنکی به‌حساب می‌آمد». شاید در مورد او هم چنین به حساب آید. اما وقتی اکتاویو پاز می‌گوید کایرو «آن چیزی‌ست که هیچ شاعر امروزینی نمی‌تواند باشد: مردی آشتی‌کرده با طبیعت»، انگار دیگر زیاده دور می‌رود: گری شنایدر11، شاعر آمریکایی، مثلاً، به‌صورت خوبی عملاً نشان می‌دهد که چگونه می‌توان شاعری امروزین بود آشتی‌کرده با طبیعت. از طرفی، موج - نه خیلی هم - نوخواسته‌یی، در اروپا و آمریکا، از جوانانی که می‌خواهند از «سیستم» شسته شوند و «آرامش و عظمت» را - شاید - از طریق «ذن» می‌جویند، به تعلیمات کایرو، که عزم و آهنگ آنها را حدود نیم‌قرن پیش بازگو کرده‌ست، چشمگیری تازه‌یی می‌بخشد.
 

1- Camoens
2- Fernando  Pessoa
3-Durban 
4- Orpheu
5- Mar lo de sa-Carneiro
6- «ماسک» را معمولاً نقاب ترجمه می‌کنند و این درست نیست، «نقاب» تنها چهره را پنهان می‌کند، در صورتی که «ماسک» (که در این کاربرد، اصطلاح بسیار شناخته‌یی ست در ادبیات اروپا و آمریکا) چهره را به چهره‌یی «دیگر» درمی‌آورد» اصطلاح «سیماچه» سنتی‌ست و از «نمایش در ایران» آقای بهرام بیضایی می‌آید.
7- Alberto Caeiro
8- Ricardo Reis
9- Alvaro de Campos
10- Wordsworth
11- Gary Snyder

اگر، بعد مردنم

اگر، بعد مردنم، بخواهند سرگذشت مرا بنویسند،
ساده‌تر از این چیزی نیست.
من فقط دو تاریخ دارم - تاریخ تولدم - و تاریخ مردنم.
ببین این یک چیز و آن یکی، تمام روزها مال منند.

وصف من آسان است.
دیوانه‌وار زندگی کردم.
عشق ورزیدم به چیزها بدون هیچ احساسات.
هرگز آرزویی نداشتم که نتوانم برآورم،
چون هرگز کورکورانه پیش نرفتم.
شنیدن حتی، برای من، هرگز بیش از چیزی
                               ملازم دیدن نبود.
فهمیدم که چیزها واقعی‌ست و همه باهم متفاوت؛
با چشمهام فهمیدم، نه هرگز با فکر.
با فکر، می‌رسیدیم به یکسانی همه.

روزی خوابم گرفت مثل یک بچه.
چشمهام را بستم و خوابیدم.
و، راستی، تنها شاعر طبیعت بودم.


شعرهائی از «گله‌پا»

۱
من اهمیتی نمی‌دهم به‌قافیه.
به‌ندرت دو درخت یکجور می‌یابی و
ایستاده بغل به بغل.
می‌اندیشم و می‌نویسم، درست همان جور که گلها
رنگی دارند،
اما گویایی من کمال کمتری دارد،
چون که من فاقد آن سادگی خدایی‌ام
که هیچ نباشم به جز خود بیرونی‌م.
نگاه می‌کنم، و تماشا برم میانگزد،
همان‌جور که هر کجا زمین شیبدار شود
آب راه می‌افتد، 
و همان‌قدر طبیعی شعرم می‌گیرد
که باد.

۲

چه دوست داشتم زندگیم یک گاری بود
که صبحهای زود میان راهها
جیرجیرش بلند می‌شد و بعد برمی‌گشت
بهجایی که از آن آمده بود،
از همان راهها و بیش و کم در هوای گرگ و میش.

آن وقت احتیاجی نداشتم به امید- فقط احتیاج 
                                   داشتم به چرخ...
پیری‌ام به‌معنی موی سفید و چین و چروک نمی‌بود...
از حیز اتفاع هم که میفتادم، چرخ‌هام را می کندند،
و دراز میفتادم، دمرو و شکسته، توی یک راهاب.


۳

حبابهای صابون که همین کودک
از توی نیی، برای سرگرمی،
فوت می‌کند بیرون،
خود به‌خود، به شفافی، فلسفه‌یی هستند.
درخشان، بی‌مصرف و فانی مثل طبیعت،
چشم‌نواز مثل چیزها،
همه آنچه‌اند که هستند
به گونه‌یی هوایی و دقیقاً کروی
و هیچ‌کس، حتی کودکی که می‌پراندشان
مدعی نیست که بیش از آنچه‌اند که می‌نمایند. 

آن میان برخی‌ست که به زحمت در هوای روشن به
                                             چشم می‌آید. 
چون نسیمی گذرانند اینها که بهزحمت تکانکی
                                   می‌دهد به گلها،
گذرش را فقط از آن می‌یابم
که چیزی در ما تند می‌شود
و می‌پذیرد همه چیز را
با یک بینش روشنتر.
۴

اگر گاهی می‌گویم که گلها لبخند می‌زنند،
اگر اصلاً می‌گویم که رودخانه می‌خواند،
از روی خیالپروری‌م نیست که لبخندی در گلهاست
یا آوازی در رودخانه‌ها که روانند...
از این روست که از این راه
به کت دروغ بارگان فرو کنم
که گلها و رودخانه‌ها حقیقتاً، و راستی، وجود دارند.

چون می‌خواهم آنچه می‌نویسم بخوانند،
خودم را گاهی قربانی احساسهای احمقانه‌شان می‌کنم...

می‌دانم اشتباه می‌کنم، اما عذری دارم:
من جداً فقط اینم: دیلماج طبیعت،
چون کسانی هستند که زبان او را نمی‌دانند،
چون چیزی که نیست زبان است.

۵

برایم آنقدر طبیعی‌ست فکر نکردن
که گاهی پیش خودم بنا می‌کنم به خندیدن
به چه؟ کاملاً حتم ندارم،
اما بی‌ربط نیست به این فکر
که مردم فکر می‌کنند...

دیوارم چه فکر خواهد کرد
درباره‌ی سایه‌ام؟
این چیزی‌ست که گاهی به حیرتم می‌اندازد-
تا وقتی متوجه می‌شوم
که در حال حیرتم،
و بعد حس اذیت و ناراحتی‌ست که می‌کنم،
چنان که انگار خواب رفته باشد پام. 

این چه فکر خواهد کرد
درباره‌ی آن؟
هیچ چیز هیچ فکر نمی‌کند.
هیچ‌وقت زمین می‌داند که سنگها دارد و گیاهها؟
اگر می‌داند، بداند.
مرا چه به‌این؟
اگر آن‌جور فکر می‌کردم به چیزها
می‌ماندم از تماشای درختها و گیاهها
و زمین را دیگر نمی‌دیدم،
آنچه را فقط می‌دیدم که مایه‌ی فکرم بود.
کارم پاک کساد می‌شد.
پس، با فکر نکردن، زمین و آسمان مال منست.

از شعرهای پراکنده

شب است: شبی سخت تاریک.
در خانه‌یی با کلی راه فاصله
پنجره‌یی روشن می‌درخشد.
می‌بینم و حس بشری می‌کنم از سر تا پا.
عجیب است که چگونه زندگی کسی که آنجاست
- نمی‌دانم کی -
تنها با آن روشنایی ِ از دور دیده مرا سوی خود
                                             می‌کشد.
زندگیش واقعی‌ست بدون شک:
صورتی دارد، حرکاتی، خانواده‌یی، حرفه‌یی.
اما حال تمام آنچه مرا به‌خود می‌دارد روشنایی
                                     پنجره‌ی اوست.
هرچند روشنایی به‌این خاطر آنجاست
که او روشنش کرده،
روشنایی برای من واقعیت بی‌واسطه‌ی فوری‌ست.
من هیچ‌وقت ورای واقعیت فوری نمی‌روم.
ورای واقعیت فوری چیزی نیست.
اگر، از فاصله‌یی که ایستاده‌ام، آن روشنایی را
                                      می‌بینم و بس،
آن روشنایی برای من تمام چیزی‌ست که آنجاست.
مرد و خانواده‌اش واقعی‌اند ولی در آن جانب پنجره،
من در این جانب پنجره‌ام، با کلی راه فاصله.
حال روشنایی خاموش می‌شود.
به من چه که مرد ادامه می‌دهد به زندگی!

برگردانده طاهر علفی
از مجله تماشا
سال چهارم- شماره ۱۹۵- ۲۱ دی ۱۳۵۳

Thursday, November 15, 2012

سیزده شعر از یانیس ریتسوس


                                                                                       
شعر تجربی شعر دبستانی نیست. تنها شعری است که به ثبات و ثبوت نرسیده، یعنی در حد «چالش» است، بحث می‌طلبد. این چالش به سه زمینه برخواهد گشت: «شعر فارسی»، «ترجمه»، آنجا که ترجمه‌ی شعر، پیش از آن که به اصل راجع باشد، می‌تواند در حد «شعر فارسی» روی پای خود بایستد. و «انتخاب»، آنجا که شعر ترجمه لزوماً در حد شعر فارسی مطرح نیست، اما معیارهای انتخاب چیزی به عنوان شعر، احتمالاً، تا حدی و به‌نحوی، از معیارهای آشنا و پذیرفته‌ی شعر فارسی به دور می‌ایستد.
ضابطه‌یی لازم است به عنوان نقطه‌ی آغاز. این ضابطه‌ی بنیادی، پیش از آن که چیزی باشد «جامع» و «صحیح» اگر بتوان گفت (چرا که «جامعیت»، اینجا، بیشتر مفهومی ذهنی و تعریفی‌ست تا واقعی و علمی، و «صحت» سخت اعتباری و نسبی‌ست)، باید چیزی صریح و با تعیین باشد، حتی اگر، به نحوی، «جزمی» به نظر آید. این‌گونه، صفحه‌ی حاضر، در نامهای ایرانی، تنها از کسانی خواهد داشت که هنوز کار شخصی خود را به شکل کتاب منتشر نکرده‌اند.

Yannis Ritsos

گردانده‌ی  طاهر علفی


«با آهنگ باران» کتابی‌ست که قبلاً از ریتسوس به فارسی درآمده است و حاوی معرفی مفصل اوست و شعرهای قدیمی‌تر و بلندش. شعرهای حاضر از کارهای جدیدتر اوست، گزیده‌هایی‌ست از سه دفتر «شهادتها» یا «گواهی‌ها»، و دوسه شعر آخر از کارهای بعدتر است. به این ترتیب نموداری‌ست از طرز کار شاعر میان سالهای (بنا به تاریخ چاپ کتابها) ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۰. ریتسوس، گذشته از این که شاید مهم‌ترین شاعر زنده‌ی یونانی‌ست، امروزه یکی از چشمگیرترین شاعران اروپایی به‌شمار می‌آید.

 ظهر

رخت کندند و پریدند توی دریا؛ سه‌ی بعد ازظهر؛
آب خنک، بی‌هیچ مانعی، سینه باز کرد.
ساحل، تا جایی که چشم کار می‌کرد، سوسو می‌زد،
مرده، متروک، چول. خانه‌های دور، بسته بود.
دنیا سوسوزنان بخار برمی‌داشت. یک گاری اسبی
ته خیابان از دیدگاه بیرون می‌رفت.
روی شیروانی پستخانه
پرچمی نیم‌افراشته بود. که مرده بود؟

 گرما 

صخره‌ها، گرگر ظهر؛ موجهای بزرگ-
دریا بی‌اعتنا، خطرناک، زورمند. در خیابان بالا
قاطرچی‌ها گلبانگ می‌زنند، گاری‌هاشان پُرهندوانه.
بعد، یک کارد، چاک نرم، باد،
گوشت سرخ و تخمه‌های سیاه.

 صبح

کرکره‌ها را گشود. شمدها را
فراز آستانه آویخت.
روز را دید.
یک پرنده یک‌راست توی چشمش نگریست.
«تنهام»، زیر لب چنین گفت.
«زنده‌ام»، توی اتاق آمد.
آینه هم پنجره‌یی‌ست.
اگر از آن بپرم در آغوش خودم می‌افتم.

 مراتب احساس

خورشید فرونشست، صورتی، نارنجی.
دریا، تیره، سبز نیلی.
دورادور، قایقی-
یک علامت جنبان سیاه.
یکی پا شد و فریاد زد:
«یک قایق، یک قایق.»
دیگران، در قهوه‌خانه
صندلی‌ها را ترک گفتند
نگاه کردند.
به‌راستی قایقی آنجا بود.
اما آن که فریاد کشیده بود،
حال چنان که گویی قصوری کرده‌ست،
زیر نگاه‌های سخت دیگران،
چشم پایین انداخت و زیر لب گفت:
«به شما دروغ گفتم.»

 آمدند

آمدند. به خرابه‌ها نظر می‌کردند،
به‌زمین پاره‌های پیرامون،
انگار که چیزی به چشم می‌سنجیدند،
به‌زبان
نور می‌چشیدند و هوا.
آن را دوست داشتند.
بی‌گمان می‌خواستند چیزی از ما بربایند.
پیرهنهامان را دکمه انداختیم،
هر چند گرم بود، 
و به کفشهای خود چشم دوختیم.
پس یکی از ما با انگشت
به‌چیزی در دوردست اشاره کرد.
دیگران برگشتند.
همین که برگشتند، او
با احتیاط دولا شد،
مشتی خاک برگرفت،
در جیبش پنهان کرد
و بی‌اعتنا دور شد.
غریبه‌ها که روی برگرداندند
پیش پا سوراخی گود یافتند،
حرکت کردند، نگاهی انداختند به ساعتهاشان
و گذاشتند رفتند.
در گودال: شمشیری، گلدانی، استخوان سفیدی.

 کمابیش ساحری

از دور شعله‌ی چراغ نفتی را پایین می‌کشد،
صندلی‌ها را جابه‌جا می‌کند
بی که دست‌شان بزند.
خسته می‌شود.
کلاهش را برمی‌دارد و خود را باد می‌زند.
بعد، با حرکتی کشیده و ممتد، سه ورق بازی
از بغل گوشهاش می‌کشد بیرون.
یک ستاره‌ی سبز مسکن را
توی لیوانی آب
با یک قاشق نقره
هم می‌زند که حل شود.
آب و قاشق را می‌نوشد.
پشتنما می‌شود.
ماهی زرینی در سینه‌ی او
شناکنان دیده می‌شود.
بعد، کوفته، می‌لمد روی راحتی
و چشم می‌بندد. می‌گوید:
«در سر پرنده‌یی دارم،
نمی‌توانم درش کنم.»
سایه‌یی دو بال عظیم
پر می‌کند اتاق را.

خوابگرد و دیگری

تمام شب خوابش نبرد.
گامهای آن خوابگرد را دنبال می‌کرد، 
بالا سر خود، روی پشت بام.
هر گام در تهی جای او طنینی بی‌پایان داشت،
سنگین و خفه.
کنار پنجره ایستاد،
منتظر که بگیردش اگر افتاد.
اما اگر خودش هم با او پایین کشیده می‌شد، چه؟
سایه‌ی یک پرنده روی دیوار؟ یک ستاره؟
او؟ دستهای او؟
صدای خفه‌یی روی سنگفرش شنیده شد.
سپیده‌دم.
پنجره‌ها باز شدند.
همسایه‌ها دویدند.
خوابگرد از پلکان نجات پایین می‌دوید
به دیدن آن که از پنجره پرت شده بود.

سرشب 

گلها را آب داد. به آب گوش داد:
که می‎چکید از ایوان.
الوارها خیس می‌خورد و می‌پوسد.
فردا که ایوان آوار شود،
او، آن بالا، میان هوا خواهد ماند،
آرام، زیبا، در بغل
دو گلدان گنده‌ی شمعدانی و با لبخندش.

لنگر

گفت: «لنگر» - نه به‌معنای فروبستن،
نه وابسته به بستر دریا - نه چنین چیزی.
لنگر را به اتاق خود آورد، مثل یک چلچراغ
آویخت به سقف. اکنون، آرمیده، شبهنگام،
به این لنگر می‌نگریست در میانه‌ی سقف،
می‌دانست زنجیر آن، عمودی،
تا آن سوی سقف می‌رود،
بسته، بالا سر او، در اوج، بر گستره‌یی آرام،
به زورقی بزرگ، تاریک، با چراغهایی خاموش.
بر عرشه‌ی این زورق، نوازنده‌یی فقیر
سازش را از جلد در آورد و
بنای نواختن گذاشت:
حین آن که او، با تبسمی توجه‌آمیز، گوش می‌داد:
به آهنگی پالوده‌ی آب و ماه.
 
در محله‌های غریبه

دورتا دورنگاه می‌کند. نمی‌داند کجاست.
غروبی با شکوه، دور.
نرده‌های باغ را باز می‌شناسد،
گوی دستگیره‌ی در را، پنجره‌ها را، درخت سرو را.
اما او؟ دریاچه‌یی آرام، آن بالا،
منعکس شده در یک ابر-
دریاچه‌یی گلی با لبه‌های طلایی. آن بالا،
او کفشهاش را جا گذاشته، رختهاش را.
حالا این جور برهنه، چگونه بیاستد وسط جاده،
این‌جور برهنه، چگونه بیاید توی خانه‌ی بیگانه؟

افول نرگس

کاغذ دیواری، اینجا آنجا، طبله کرده بود.
جورابها و پیراهن او روی صندلی.
زیر بستر، همان سایه، همیشه ناشناس.
جلوی آینه ایستاد. دقیق شد.
گفت: «محال است، محال.» از روی میز
برگ کاهوی بزرگی برداشت،
به دهان برد و بنا به‌جویدن کرد،
ایستاده دم آینه، لخت،
با کوششی که به‌خود حال طبیعی بدهد
یا اداش را دربیاورد. 

راه نجات

شبها؛ توفانهای بزرگ. زن تنها می‌شنود
موجها از پلهها بالا می‌آیند. می‌ترسد
برسند به بالاخانه، چراغ را بکشند،
کبریتها را بخیسانند، راه بیابند به رختخواب. بعد،
چراغ در دریا چون سر مردی مغروق خواهد بود
با تنها یک اندیشه‌ی زرد. همین او را حفظ می‌کند.
می‌شنود موجها از نو کناره می‌گیرند. روی میز،
چراغ را می‌بیند - حباب آن
یکهوا کدر شده از نمک.

سومی

سه‌تاشان نشسته بودند کنار پنجره چشم به دریا.
یکی از دریا می‌گفت. دومی می‌شنید. سومی
نه می‌گفت نه می‌شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛
                                        شناور بود.
پشت جامهای پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار
در آب رقیق آبی کمرنگ.
داشت پی کشتی مغروقی کاوش می‌کرد.
زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛
حبابهای ظریف
فراز آمد و با صدای نرمی ترکید - ناگهان،
«غرق شد.» یکی چنین پرسید؛
دیگری گفت: «غرق شد؟»
سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،
جوری که به مغروقان می‌نگرند.

برگردانده طاهر علفی
از مجله تماشا
سال چهارم- شماره ۱۹۵- ۲۱ دی ۱۳۵۳