Saturday, December 22, 2012

هفت شعر از یوهانس بوبروسکی











JOHANNES BOBROWSKI

ترجمه‌ي فرود خسرواني «بيژن الهي»



یوهانس بوبروسکی- شاعر و داستان‌نویس آلمانی- در نهم آوریل ۱۹۱۷، در تیلسیت Tilsit- پروس شرقی- به‌دنیا آمد. در کونیگسبرگ (Konigsberg) تحصیل کرد و تاریخ هنر خواند. در ۱۹۴۱، که در روسیه سرباز بود، اولین شعرهایش را نوشته بود اما هنوز به چاپ نداده بود. دیرزمانی نگذشت که جزء زندانیان جنگ شد و تا ۱۹۴۹ به آلمان بازنگشت. در این سال مقیم برلین شرقی شد. در دهه‌ی ۵۰، چند شعری از او در مطبوعات آلمان شرقی درآمد، اما در ۱۹۶۰ بود که کارش، در خلال نخستین جنگ آثار شاعران آلمان شرقی، به آلمان غربی راه یافت. در سالهای میان ۱۹۶۰ و ۱۹۶۵، دو مجموعه‌ی شعر منتشر کرد و یک داستان و دو مجموعه‌ی قصه. همه‌ی این آثار، در دوچاپ مختلف، هم در آلمان شرقی انتشار یافت و هم در آلمان غربی، و در این دو دیار، و نیز در اتریش و سوئیس، موفق به دریافت جوایز مهم ادبی شد.

خانه‌ی کنار جاده

آبی.
هوا.
درخت بلند
که دورش ماهیخوار می‌پرد.
و خانه،
زمانی، جا که اکنون
بیشه، فرو می‌کاهد، 
کوچک و سپید
خانه، و کورسوی سبز،
یک برگ بید.

باد. این، راه نموده مرا.
دم آستانه میارمم.
باد مرا پوشانده. تا کجا باید
پی آن می‌رفتم؟ من هیچ 
بالی ندارم. غروب
کلاهم را
می‌پرانم طرف پرنده‌ها.

گرگ ومیش. خفاشان
بر سرم می‌تازند. پارو
شکسته، پس فرو نمی‌روم، راه می‌روم
بر آب.


آوازهای روسی

مارینا
می‌خواند
از برجی میان منظری از صخره‌ها،
سه رود
پایین پای او، اما
شب و سایه‌های باد
در پرواز.

دلداده‌ای زیبا،
درخت من،
بلند میان شاخسار تو
با پیشانی عور
پیش ماه
می‌خوابم،
دفن بالهام.

می‌خواهم-
تو به من
یک حبه نمک می‌دهی،
ارمغان دریایی
بی‌سفر، به‌تو من
یک چکه‌ی باران می‌دهم
از دیاری
که در آن هیچکس نمی‌گرید.


شهرک شمال روسیه

پریده‌رنگ
کنار راه شمال
فرود آمده دیواره‌ای کوه. پل،
بیشه‌زار کهن،
سواحل بوته‌زار.

آنجا نهر می‌زید،
سفید میان ریگ، کور
فراز ماسه. و کاغ کلاغان
نام تو را می‌گوید: باد
در تیرهای شیروانی، دودی
سوی شامگاه.

می‌آید،
فروزان در ابر،
پی بادها می‌گیرد،
مراقب آتش است.

آتش دوردست بانگ برمی‌دارد
میان دشت،
دور. آن که سر می‌کند
به نزدیکی جنگلها، روی نهرها،
میان خوشبختی چوبین دهات، می‌شنود
به‌شامگاه،
گوش خوابانده بر زمین.

مرگ گرگ

میان بیشه و رود -
اینک اما شب،
در مهتاب،
گرگها، سایه‌های بلند،
رفته‌اند. ولی گراز من می‌آید،
شیردل،
زارعی مشتاق
به درون مزرع

خزان،
رود در زوال می‌گذرد با
مه‌ها! اکنون فصلی تاریک
قوز می‌کند دم دیوار بلند،
دم یخ،
جغدها به برف می‌تازند
فیف‌کنان به گرگ‌ومیش
شراعی از خواب،
گمشده.

اما گسیخته. نشانه‌هایی بود
از کشتزار
بر جاده.
میامدم با تبری بر دوش.
نزدیکی یخپاره.
گرگ غنوده، شکم دریده،
با تهیگاهی تیپاخورده.

خوک - می‌گویم -
خوک کوچک پردل،
حساب آن دیو را رسیده‌ای.
شادم به شنیدن خره‌ات، مرا
گرم می‌دارد
در تاریکی.

آتش و برف

آتش،
بیشه‌ی غان
می‌سوزد از امواج سیاه،
از کوهه‌ی دود
می‌جهد شعله،
رقص وحشی شعله، فریبایی
پوست را می‌گیرد،
فریبایی شعله.

در دریا
جاده‌یی‌ست،
یک چشم درشت جانور،
گشاده و گریان،
مژه‌یی سبز
بر گونه‌یی از نمک،
خنکا،
فریبایی خنکا.

هردو
- مرد جوان -
فریبایی شعله،
فریبایی خنکا، رقص
فراز ابر،
خنکای نمک یا برف، مرد جوان
در اولین ساعت روز، نازنین
از زور خستگی،
سرش از سایه.

در نفسم،
آتش و برف، می‌زیم.
پس تو می‌آیی در آتش،
پس تو می‌آیی فردا
در برف.

سالهای دریاچه

بیابان. برابر باد.
کرخت. رود غرق
در ماسه.
شاخه‌های زغالشده:
دهکده‌ی پیش روی سترده*. بعد
دریاچه را دیدیم -

- روزهای دریاچه. روزهای نور.
ردی در علف،
برج سفید برپاست
همچو سنگ مزاری
متروک مردگان.
بام فروشکسته
در کاغ کلاغان.
- شبهای دریاچه. جنگل
به مردابها فرو می‌افتد.
گرگ پیر،
فربه از مکان سوخته
رمیده از شبحی.
- سالهای دریاچه. مد زره‌پوش.
تاریکی صاعد آبها. روزی
خواهد خورد
به‌پرندگان غوغای آسمانی.

شراع را دیدی؟ آتش
در دور ایستاد. مرگ
سترده را پیمود.
گوش می‌خواباند برای رنگهای زمستان.
زوزه می‌کشد
برای ابر عظیم برف.

* قطعه زمینی از جنگل که برای زراعت آن را از درخت خالی کرده باشند. (فرهنگ اصطلاحات جغرافیایی- از احمد آرام و دیگران).

دریاچه کنار

آنچه هنوز زندگی دارد
در ریگ روان
زیر پرکهای ماهی بزرگ -
سبز کاهنده، جلبک، خزه‌یی
که بر ماه میاویزد،
صبح، آن‌گاه که او غرق می‌شود -

چون کلامی‌ست نگفته،
شنفته در تهی دهان،
در مس گیجگاه،
در گیسو. رانده می‌شویم به‌ساحل،
با دستهای آبگونه، عشق من،
سپید.

بیا،
سردست، بوریا
گوش به‌ما خواهد داد،
روی اندازی روی آه،
دیواره‌ی جیرجیروی بیشه.
خواب، زمزمه‌یی،
دراز میکشد با ما.



از مجله تماشا
سال اول- شماره ۵۰- ۱۲ اسفند ۱۳۵۰

Tuesday, December 18, 2012

قصه‌ی فاطمه و شعرهای دیگر گونر اکلوف









 GUNNAR EKELöF
«ترجمه: فرود خسروانی «بیژن الهی
                                                                                       
گونر اکلوف به‌سال ۱۹۰۷ در استکهلم زاده شد، در خانواده‌یی ثروتمند. در جوانی مجذوب عرفان شرق شد. با نوشته‌های «ابن‌عربی»- عارف بزرگ اسلام- آشنایی یافت و، به قول خودش، آنچه را که «سمبولیسم» و «سوررآلیسم» می‌توان دانست، نخست از این راه دریافت. با فکر مهاجرت به هند، به لندن رفت تا در مدرسه‌ی السنه‌ی شرقی تحصیل کند، اما بعد از این تصمیم دست کشید و به سوئد بازگشت تا در دانشگاه اوپسالا تحصیل زبان فارسی کند. هر چند که بعد، یک ناخوشی طولانی از ادامه‌ی تحصیل بازش داشت. در این زمان بود که نخستین شعرش را نوشت. دومین سودای بزرگ و دیرپایش موسیقی بود و در سالهای ۱۹۲۰ به پاریس رفت تا موسیقی بیاموزد، اما دیگر مستغرق جذبه‌های شعر شده بود. در پاریس بود که بیشتر شعرهای نخستین کتابش«دیرگاه بر زمین» را نوشت. این کتاب در ۱۹۳۲ منتشر شد و توجه ناقدان شعر را چندان جلب نکرد. اما هنگامی که کتاب «آواز گذر» را در ۱۹۴۱ منتشر کرد، دیگر به‌عنوان یکی از پیشروان شعر معاصر سوئد شناخته شده بود. شعرهایی که در اینجا آورده‌ایم از دیوان شاهزاده ۱۹۶۵Emgion است و از «قصه‌ی فاطمه» ۱۹۶۶. در ۱۹۶۷، آخرین کتابش- «راهنمای جهان زیرین»- منتشر شد و او خود در ۱۹۶۸ از سرطان گلو درگذشت. او، امروزه، بزرگ‌ترین شاعر معاصر سوئد قلمداد می‌شود و یکی از درخشان‌ترین چهره‌های ادب عرفانی مغرب‌زمین در عصر حاضر.



قصه‌ی فاطمه

پنج بار سایه را دیدم
رد که می‌شدیم سلامش کردم
بار ششم اما
در یکی از کوچه‌های تنگ آن شهر زیر خاک
یکدفعه برابرم ایستاد
راهم را بست
به‌من هر چه درمیامد از دهنش
-گفت
:بعد پرسید
 مرا برای چه وازده‌ای؟»
برای چه جفت سایه‌ات نشدی؟
 «خیلی زننده‌ام؟
:جوابش دادم
آدمیزاد چطور می‌شود جفت سایه‌اش بشود؟»
عادی‌ست که بگذارم
دوقدم پست سرم
پا بردارد
 «.تا تنگ غروب
پوزخندی زد و شال سیاهش را
 :تنگتر به‌چهره کشید
«بعد غروب چه؟»
،آدمیزاد آنوقت دو سایه دارد
یکی از فانوسی که پست سرگذاشته
:یکی از فانوسی که پیش رو دارد
این دو تا هم هی
 «.جا عوض می‌کنند
:پوزخندی زد و دست روی دیوار بغل گذاشت
«پس من سایه‌ی تو نیستم؟»
گفتم که: چه می‌دانم
«.سایه‌ی که‌ای
و داشتم می‌رفتم
که او دستش را را بلند کرد و در مهتاب
نقش سیاهش را
:روی دیوار سفید نشان داد و بازگفت
«پس من سایه‌ی تو نیستم؟»
:جوابش دادم
می‌بینم تو که‌ای»
تویی که مرا باید ببری
«.من که نباید تو را ببرم
:پوزخندی زد، گفت
به‌خانه‌ی تو، جان دلم؟»
«یا به‌خانه‌ی خودم؟
«.و من گفتم: «به خانه‌ی خودت

با تو حرف می‌زنم

با تو حرف می‌زنم
با تو حرف می‌زنم
از ته این دلم
می‌دانم جواب نمی‌دهی
جواب چطوری بدهی
وقتی که تو را خیلی‌ها با فریاد
!می‌خوانند
تمام آنچه من می‌خواهم اجازه‌یی‌ست
بدهی اینجا منتظر بایستم
که علامتی به‌من بدهی
از ته این دلم از
خودت

در عصر

سکوتی افتاد در عصر که انگار
هر کسی چیزی انتظار داشت

 «کور پرسید: «حبیبی، ستاره‌ها چه می‌گویند؟
گفت: «درجاده‌ی شیری یک انبان گنده برف می‌بینم
!یک گله‌ی خالی- که خبر می‌دهد از هوای بد
«باز هم او پرسید: «حبیبی، ستاره‌ها چه می‌گویند؟
چشمکی می‌زنند، نورشان یکنواخت نیست»
ستاره‌های این‌گونه از زمین‌لرزه خبر می‌دهند و
«...از کولاک                                    
 !باز هم اما پرسید: «حبیبی، ستاره‌ها چه می‌گویند؟
آب انداخته‌اند»
هر پرتوی که میندازند
اشکی‌ست
 :بر این‌چه می‌گذرد
مردم بی‌پناه در جاده‌ها گریزانند
یا که در سرما چندک زده‌اند
دور آتش بته‌ها
یکی برانداخته، آری
زیتون بنان مقدس را
که قوتشان* می‌داد
تا قوت به‌آتش دهد
 «.و به‌زندگی نفسی دیگر

 .به‌معنای غذا و روزی، نه به‌معنای نیرو*

بند کفش‌فروشی دیدم

بند کفش‌فروشی دیدم
ته یک کوچه
در بازار
می‌خواست به من بندکفش بفروشد
!من که کفش ندارم
بندهای سرخ، بندهای سیاه
بندهای نخی و ابریشم
نمی‌دید که من پابرهنه‌ام
حتماً کور بود یا دیوانه
شاید هم عاقل بود
ما به‌هم سلام کردیم
«با این نشانه که «می‌دانی
.و هر دو خندیدیم

به‌خوابهام

به‌خوابهام
 :یک صدا شنیدم که
  حبیب* ، خود این پیاز را -
دوست داری یا
فقط لایه‌یی‌ش را؟
این به‌دلشوره‌یی بزرگم انداخت
این سؤال معمایی
!این سؤال زندگیم بود
جزء را از کل
بیشتر می‌خواستم یا
کل را از جزء
نه، هر دو را می‌خواستم
هم جزء کل و هم خود کل
.در این انتخاب هم نقض غرض نبود

  .این واژه و نیز واژه‌ی «حبیبی»- که در شعر دیگری می‌آید- تعبیر مترجم نیست، از خود شاعر است*

تو که روز غصه پیشم آمدی

تو که روز غصه پیشم آمدی
چه دارم بدهم به‌تو
که من هم با دستهام می‌بینم
حلقه‌های طلا
یا که یک حلقه‌ی تنها
در نرمه‌ی گوش
یا یک ماهسنگ در پره‌ی بینی
شاید جراحی بربر
می‌توانست رشته‌یی بدوزد از نقره‌ی خام
در شکاف میان سینه‌هات
و تصویر مرا به‌آن بیاویزد
یا اگر نمی‌شود از آن که نامرئی‌ست
تصویری ساخت
!شاید آن‌جا آینه‌یی بیاویزد
دور دو انگشت پا
حلقه‌هایی خواهی داشت از طلا
که می‌شود لمس کنم اما
نمی‌شود که ببینم
و به‌سر تاجی
از سکه‌های طلایی
- و من برای تو خواهم گفت
قصه‌ها که نه- آوازها
تا ببینم در دل
چشمهای تو تاریک می‌شود
و در ته چشمهات
برق سرخی از شراب
و دورشان
 .حلقه‌یی آب زلال
 
پاییز یا بهار

-پاییز با بهار
چه تفاوتی؟
 - به جوانی یا پیری
چه اهمیتی؟
به‌هرحال تو ناپدید می‌شوی در
تصویر کل
شده‌ای محو، محو شدی
همین حالا یا لحظه‌ی پیش
یا بگو هزار سال پیش
ولی ناپدیدی تو
.می‌ماند

از مجله تماشا
سال اول- شماره ۵۱- ۱۹ اسفند ۱۳۵۰

Saturday, December 15, 2012

ده شعر از جمشید چالنگی


با سپاس از مهدی یزدی



نگرش تازه‌ای
 -از درون-
به جان و عاطفه‌ی شاهنامه

وقتی کسی هوشنگ چالنگی را بشناسد، ناخودآگاه بنام جمشید (تئاتری‌نویس خوب ما) که برسد، درنگی تردیدآمیز خواهد داشت: زیرا که هوشنگ چالنگی، براستی چنان درخشان است که برادر را با همه تیزبینی شاعرانه ـ درپرتو قرار می‌دهد. اما، این‌ها ما را به ستمگری در مورد جمشید، شاعری که از سال‌ها پیش ـ در مجلهٔ خوشه ـ شعر‌هایش را خوانده‌ایم، بر نمی‌انگیزد و بقول معروف «هر کس جای خود را دارد» و جمشید، در پهنهٔ شعر جوان ما، امیدی امیدبخش است ـ و باز هم ـ امید که گرفتاری تئاتریش، مانع از این نشود که شعر را ـ هنری که در آن دستی ماهر دارد ـ کنار بگذارد. جمشید چالنگی را در شعرهای بعدیش خواهیم دید و بهتر خواهیم شناخت، به شرط آنکه به زبانی ویراسته‌تر و پیراسته‌تر برسد. این شعرهای او، اتفاقاً در موسم مناسبی چاپ می‌شود. موسمی که در آن سخن‌ها از شاهنامه است و توس و جشن حماسه‌های آن. 
  م‌ـ آتشی         
 
(۱)
نبرد رستم و سهراب
سپر‌ها
چون نشیمن ابر

و بازتابه‌ها

که از پریشانی بگویند و

قصه‌ها

اینک

نهال آرزو در خم آب

و پیچش تن

که آکنده از پند پیر نیست

پس زنگ را بنواز و

لب فرو بند

تا بگویمت

هر آنچه می‌پنداشتی

از دلیری مسکون
(۲)
قامت رستم
تپنده در هذیان ماهیچه
و راست از ترس قامت

که دورادورش تن‌ها

افزایش غبار است از سم اسب

و رو در رو

تنش صدا

که می‌خواهد نام را

اینگونه سپر افتاده و

بازوان به رحم

که گیاه اینک

خود را از همه پنهان‌تر می‌سازد

مگر رعد بخوابد از راست

تا فراخنای شمشیر

کبود کند میدان را

(۳)  
قامت سهراب

گیسو رمیده از ‌‌نهایت پیچش
و زین مانده در خوان
می‌خروشد
تا کلید‌هایش را بشناساند به خود
و صبح‌هایش را
که برایش گفته بودند
از دلیری
اگر که برگ نبود و ساز
می‌دانست
که همه، جز آنچه وهم نمی‌پندارد
انگشتانه‌ایست در افق
اینگونه هراسناک از سقوط
پا بر زمین می‌کوبد

(۴)
طلبیدن سهراب رستم را به جنگ
نبشته بر کردار
از گره کهن

پس نام خود را بر کوه بکن

و فرود آی از خم خویش

تا کمر

گشاده شود در گور

که گردش زخم

پندار چشم است در ترنم خون

اینک آنگونه بمان که من

پرش نیزه را در قلب

ستاره کنم

(۵)
درگیری رستم و سهراب در روز اول

چشم بود و خشم
گاو رمنده از دو ساعد و زانو

برگشته از تلاطم خاک

آنگونه

که فراستی بایست در خور آب

ایستاده رو در رو

و افکنده بر کمند

تا سینه بساید بر سنگ

و خنجر

شناسنده استخوان گردد به تعمید

اینک ترکش آسمان

دهان بر خورشید می‌گشاید و

موج

کنش ماهیان را

فلسی می‌گرداند


(۶) 
پاسخ رستم به سهراب

مرا که نمی‌توانی بیابی
نهاده بر فرق
از گرده اسب
تا جهش شمشیر را از غلاف
لفظ شب بگردانم
پس
برابر رمیده از خروش نام
بکام نمی‌گردانمت
بر پشته کرم
که ‌‌نهایت از ستیز می‌انگیزد
کاهیدن تن را
اینک در نگرش
تن‌ها سپر آویزان می‌ماند

(۷)

خواهش رستم از سهراب

پذیرا گرد
نمک ابر را
که بارش زمین ‌‌نهایت اندوه نیست
بر کفل، گونه‌ای متبرک
خواهندهٔ همه خوابهاست
روینده در چپاچپ
که بشارتی می‌رسد تا بگردی گرد خویش
و بشتابی چون کمان در زه
برخیز که من
دامن زده‌ام در خون
و آرنج نهاده‌ام بر زمین

(۸)

پاسخ سهراب
کشف پلک
در آستانه دردهای شاخک
پس
گروی سوزش بال را چه خواهی داد؟
پا نرفته از زیان
و تبر برای تو که گویش را
در کلمه دود می‌کنی
و ـ سر از هر دو دست ـ
پندار می‌گردد
که شقیقه‌هایت اینک
نفس را می‌شناسد
(۹)
نبرد در روز دوم

گرداگرد
چگونه شاخ شکسته می‌شود در آب؟
برکه‌ها
که از امواج، تنفس کوسه‌ها را می‌شناسد
با اندوه جسم
که کمند خاک را به زنجیر کرده است
و بازوان
گرم‌تر از صدای تسلسل
آنگونه که چشم فرو بیافتد
و لب به بخشش گشوده گردد
(۱۰)
نبرد سوم و کشته شدن سهراب به دست رستم
نوادهٔ آسمان
دود می‌انگیزاند در دهان تو
که خاکستر خود را
بر دشت می‌افشانی
و می‌ایستی
تا هر چه بود
شناخت شود در کلمات
و نام
صدای زنی می‌شود
به هنگام زفاف
تا پیشانی‌ات بشکند در انگشتانی ستبر
پس
بازوبند را برگیر
که نوشدارو تو را نمی‌بخشد
از آنچه بر جای می‌نهی
چون نی
برای زنی به هنگام زفاف
و آسمان
می‌دانی برای تو نه از این بیش
که خود را
بیافکنی در نیزه‌ها
اینک
کسی برای تو نشسته است
و دهانه خندق
بیش از توان توست.

از مجله تماشا
شماره ۳۷۲
۲۴تیر ۲۵۳۷ شاهنشاهی (۱۳۵۷شمسی)



Thursday, December 13, 2012

شعرهائی از هرمز علی‌پور



سیاووشان اندوه

.دیگراز پرندگان به آواها قصه‌ای نمی‌کنیم

آنگونه‌ایم که به رویت ستارگان کبود
در آسمانی که زلف ما به خود دارد
که می‌بینیم آنقدر به‌تنهایی گریسته‌ایم که هر
          یک                                          
استحاله‌ی ما به رودهای غمگین و بستر
 یگانه‌اش                                          
عیناً که حرف روزمره‌ست

تقدیر کودکان ما نیز آیا
عبور از شعله‌ها خواهد بود
و خواب‌های بی‌رنگشان در جوار علف‌های سوخته
و درختانی یتیم به عصر خویش
و دیگر این که پوشیده از گیسوان من طشتی‌ست
               در آیینه                                               
که اندوه سیاووش را رودخانه‌ها
سینه‌به‌سینه می‌سپارند و
آیندگان غمین خواهند شد چون بنگرند بر ما و
  .چون ما                                             

چون روز است

چون روزست که مسافران آب‌هایند
این گفته‌ها که در هوا می‌چرخند
این گفته‌ها که این همه شبیه‌ی هم هستند

چون روز است که دیگر این مشق گریه‌هاست
و                                                  
نقش بی‌دریغ ماتم‌ست                               
به‌وقت ِشبنم سپیده‌دم‌ها و
آن‌گاه که ماه دیوانه‌ست به صحراها
و گفتگو دارد با دیوانگان و مسافری که از
مسافران دیگر دور است                     
و چون رندست که ما را برای آن که ضمین 
شود جان‌هامان                                          
به این مکان آورده و نهاده و رفتند

که می‌شود مگر به چهره‌ی این ماه تبی اندک
بنشیند و                                               
بعد آسمان نداند که تب از چیست و بنماید
که خفته بود و ندیده‌ست که ماه
در کنار آب‌های سرد پریده‌رنگ‌تر از
آدمیان این زمین گشته‌ست

چون روزست که گریه هنجار شده‌ست دیگر


از مجله آدینه
شهریور۱۳۷۶