به خیابان ایتالیا که آمدیم - بیمارستان نزدیک خانه بود - بیمارستان حرفه اش بود . از فراش تا رئیس بیمارستان همه را می شناخت . برایشان نقل می برد و اگر حوصله داشت برگ های شمشاد می برد . یک شب یک شعر از شاعری شنید - ایستاد در میان جمعیت فراوان شاعر را یافت ، بر پیشانی شاعر بوسه زد - شاعر سراسیمه از گیسوان سفیدی که پیشانی را بوسیده است دستش را بوسید- این بار که در سپیده ی صبح خواستم به بیمارستان راهی اش کنم اطاعت کرد . گفت : می دانم دفعه ی آخر است - هفته ای تمام درد امانش نداد که پرده ها را برای عید بشوید و کیسه ی سکه اش را برای عیدی آماده کند . تمام هفته را در درد و مصیبت گذراند ، كه سکه ها را در دستان من به ودیعه بگذارد . همه را در بیمارستان جستجو می کرد
در بستر غروب کرد ، خورشید خاموش شد ، اگر خاموش نباشد ديگر موهاي طلايي ام نمي درخشند ، اگرخورشيد نباشد شمردن اعداد مشكل مي شود . اگر خورشيد نباشد ماهي ها بي جهت مي روند ، ديگر سرخي خود را به مردم نشان نمي دهند . اگر خورشيد نباشد ديگر كسي به كسي سلام نمي كند . عطوفت مردم به دست خورشيد است . مهر و محبت ماهي ها و راه رفتنشان به دست خورشيد است . اگر خورشيد نباشد شمع هاي فروزان و آتشين ديگر نمي درخشند
. آيا خورشيد مي تواند بدون ستاره اي مانند اختر باشد
در بيمارستان پس از هر مصاف با مرگ ، دوباره به روشنائي مي آمد مي خواست همه ي پرستاران را براي من خواستگاري كند - لبخند مي زد - با دكترها شوخي مي كرد -دوباره به تاريكي و سرما مي رفت - روزهاي عرق سرد-كنجكاوي براي مرگ
پرويز گمان ندارم كه مي بخشائي - سراسر كاغذ ياد شد و غصه شد - آخر تو هم در اين سال ها شريك اين زندگي بودي
روزي كه سازمان امنيت مرا خواسته بود يادت هست كه در خيابان ايتاليا در جوي انبوه از آب تا غروب نشسته بودم چشم بر انتهاي خيابان تا تو و مهدي كوچكي از انتهاي خيابان براي دلداري آمديد
روزي از فروردين كه تو از سفر پراگ آمدي - يادت هست امير نادري هم بود - تا تو آمدي در كف حياط ايستاد . مي دانستي كسي را كه دوست دارد نگاه مي كرد - مي دانستي كسي را كه دوستش دارد دستانش را نگاه مي كند و مي پايد
آمدن در زمان حال در اين ساعت كه ديگر سه دقيقه مانده به چهار نيست و اختر نيست ،بايد در همه ي پهنه ي سفيد اين اتاق چهره اش را در قاب ديد و آن چشمان انبوه و مستقل از بدي را به ياد هوش و عشق تماشا كرد . همه ي روزها را من بايد ديگر برگ هاي آويخته بر دستان را بر درختان انبوه از سَم بياويزم - با ثريا كه صحبت مي كردم گفتم من و خواهرها خودمان را محاكمه مي كنيم كه اگر بيمارستان مجهز بود - اگر برق نمي رفت ،اگر دكترها وجدان حرفه اي داشتند ،اگر خون زود مي رسيد ،اگر برف نبود آمبولانس زود مي رسيد - هنوز زنده بود
- ديگر نمي دانم
از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386
