Sunday, July 10, 2011
نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي
Monday, July 4, 2011
نامه ي احمدرضا به پرويز دوايي
در سايه ي آن يار كه مادرم بود خفته بودم - درختان ديگري هم بودند كه تو بودي. ندانستم حريق بود كه مادرم رفت و تو ديگر نيستي.طالب سال بودم و عطر ريحان.ولي نه به اعتبار آن بود كه در ريگ روان،خويش را به باد بسپارم
. قناعت به سلام داري
بر همه جهان چشم ندارم-در دفينه هاي حافظه كه سرگردان مي شوم فقط از تمام جواني دو سه چهره ذخيره دارم.از كنار ديوارهاي كاهگلي كوچه هاي گلابدره كه مي گذشتيم،تو جلوتر از من و حميد نوروزي مي رفتي يا از پرچين خانه ي قديمي مادرم كه از بادهاي پنهاني پائيز تهران عبور كرده بودي،قامت تو ناگهان رخ كرد- مادرم آمد آمد-آمد-غروب بود،بخاري نفت مي خواست.روز ستاره بود و آن خانه را خراب كردند.مادرم سرگردان در روزهاي آخر در طبقه ي چهارم يك خانه ماند.پله ها چندان بود - رفت.
يك عكس از خودتان بفرستيد-
از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386
Tuesday, June 28, 2011
نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي به هنگام فوت مادرش
به خیابان ایتالیا که آمدیم - بیمارستان نزدیک خانه بود - بیمارستان حرفه اش بود . از فراش تا رئیس بیمارستان همه را می شناخت . برایشان نقل می برد و اگر حوصله داشت برگ های شمشاد می برد . یک شب یک شعر از شاعری شنید - ایستاد در میان جمعیت فراوان شاعر را یافت ، بر پیشانی شاعر بوسه زد - شاعر سراسیمه از گیسوان سفیدی که پیشانی را بوسیده است دستش را بوسید- این بار که در سپیده ی صبح خواستم به بیمارستان راهی اش کنم اطاعت کرد . گفت : می دانم دفعه ی آخر است - هفته ای تمام درد امانش نداد که پرده ها را برای عید بشوید و کیسه ی سکه اش را برای عیدی آماده کند . تمام هفته را در درد و مصیبت گذراند ، كه سکه ها را در دستان من به ودیعه بگذارد . همه را در بیمارستان جستجو می کرد
در بستر غروب کرد ، خورشید خاموش شد ، اگر خاموش نباشد ديگر موهاي طلايي ام نمي درخشند ، اگرخورشيد نباشد شمردن اعداد مشكل مي شود . اگر خورشيد نباشد ماهي ها بي جهت مي روند ، ديگر سرخي خود را به مردم نشان نمي دهند . اگر خورشيد نباشد ديگر كسي به كسي سلام نمي كند . عطوفت مردم به دست خورشيد است . مهر و محبت ماهي ها و راه رفتنشان به دست خورشيد است . اگر خورشيد نباشد شمع هاي فروزان و آتشين ديگر نمي درخشند
. آيا خورشيد مي تواند بدون ستاره اي مانند اختر باشد
در بيمارستان پس از هر مصاف با مرگ ، دوباره به روشنائي مي آمد مي خواست همه ي پرستاران را براي من خواستگاري كند - لبخند مي زد - با دكترها شوخي مي كرد -دوباره به تاريكي و سرما مي رفت - روزهاي عرق سرد-كنجكاوي براي مرگ
پرويز گمان ندارم كه مي بخشائي - سراسر كاغذ ياد شد و غصه شد - آخر تو هم در اين سال ها شريك اين زندگي بودي
روزي كه سازمان امنيت مرا خواسته بود يادت هست كه در خيابان ايتاليا در جوي انبوه از آب تا غروب نشسته بودم چشم بر انتهاي خيابان تا تو و مهدي كوچكي از انتهاي خيابان براي دلداري آمديد
روزي از فروردين كه تو از سفر پراگ آمدي - يادت هست امير نادري هم بود - تا تو آمدي در كف حياط ايستاد . مي دانستي كسي را كه دوست دارد نگاه مي كرد - مي دانستي كسي را كه دوستش دارد دستانش را نگاه مي كند و مي پايد
آمدن در زمان حال در اين ساعت كه ديگر سه دقيقه مانده به چهار نيست و اختر نيست ،بايد در همه ي پهنه ي سفيد اين اتاق چهره اش را در قاب ديد و آن چشمان انبوه و مستقل از بدي را به ياد هوش و عشق تماشا كرد . همه ي روزها را من بايد ديگر برگ هاي آويخته بر دستان را بر درختان انبوه از سَم بياويزم - با ثريا كه صحبت مي كردم گفتم من و خواهرها خودمان را محاكمه مي كنيم كه اگر بيمارستان مجهز بود - اگر برق نمي رفت ،اگر دكترها وجدان حرفه اي داشتند ،اگر خون زود مي رسيد ،اگر برف نبود آمبولانس زود مي رسيد - هنوز زنده بود
- ديگر نمي دانم
از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386
Monday, June 13, 2011
برای روزهای رگبار
از مجله آرش
آبان 1344 - شماره 10
Wednesday, May 11, 2011
سه شعر از شهرام شاهرختاش
Wednesday, April 20, 2011
شعرهایی از غلامحسین غریب
اسب مستي كه غريو و شيههي مغرورش، جانيافته از سوزندهترين
جوششهاي وجود انساني است، تاختن آغاز ميكند.
بر پهناي بيابانهاي آغشته در دود مهجوري كه كوچكترين اميدي را
در آنها راه نيست، كشتزاراني تا مرز رؤيا گسترده خواهند شد
در اين كشتزارهاست كه دورادور
نماي رقص مستانه ي پيروزي را مينگرم.
اين رقص،
رقص فريادها و نعرههاي بلند جنون
هياهو ميكند، غوغا ميكند
همپاي يك توسن ديوانه و مست پيش ميشتابد.
اينجا دگر سرزمين رقص خشمها و كينههاست.
خشم قشنگ!
گستاخانه پيش بيا!
بر اين كشتزاران تا مرز رؤيا كشيده شده گسترده شو
همه جا را فراگير
بگذار زبانهي آتش هستي از زير كهساران خاكستر تن بيرون كشد.
بهياد داري من با تو
تو خشم عظيم دنيايي كه پنهاي محدود زمين و زمان از دربرگرفتنت بيم دارد
چه زمانهاي دراز در گوشهي كلبهاي فروشكسته
خود را درهم فشرديم، به زمين كوفتيم
و چشم از ردپاي اژدهاي پليد برنداشتيم
روزهايي كه همه رفتند.
پرچمهاي قشنگ كه من به درود آنها نيازمند بودم
نگينهاي سختياب كه به عطش داغ سازندهي خود اعتنا نكردند
همه رفتند و خانهي مرا كه در تاريكي آن با گردش پرهياهو چرخِ حیاتم
به تو خشم قشنگ دنيايي نيرو ميدادم
همچنان يك دره جادويي از ياد بردند.
اكنون امروز دورماست.
دور من خودسر، گردانندهي چرخ عظيم عصيانها
و تو آتشفشان خشمهاي هزاران ساله.
اين نعرهي بلند جنون كه چند دم ديگر در دل سرد زمان خاموش خواهد شد
امروز بايد بخروشد.
لحظهاي آزاد از زنجير گران زندانهاي عقل و هوش جگرها را بسوزاند.
آنچه زيباست، آنچه زندگي است،
آنچه در شكل يك بت بيروح سنگ شده بر پهناي شيشهاي دورانها
سنگيني ميكند
بشكند و با خاك يكسان سازد.
آنگاه بر سرزمين يك گورستان دنيائي
گورستان تدبيرهاي كهن،
رقص بزرگ خشم را گستاخانه پيش برد.*
دانلود شعرهایی از غلامحسین غریب
از مجله گوهران، بهار و تابستان ۱۳۸۴، شماره هفتم و هشتم
