Sunday, July 10, 2011

نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي

  پرويز عزيز
جوانه اي كه در باد از شاخه رها و در دست من بود در باد يا در روزهاي آفتابي
 مي شكست[فصلش را مي گويم، در زمستان بود]من پاسخ همه ي روزهايي را كه با تو
.گذشت با صبوري داشتم. من شكيبا نبودم ولي خويش وحرف تو به من شكيبايي مي داد اين منظومه را كه دير به دست تو رسيد، يادگار همه ي آن روزهاي شكيبايي بود.جوانه -هايي كه در باد بر شاخه روان بودند و شهادت به روز من مي دادند دراين منظومه چهره دارند  
شبي ژرف و شكننده كه آسودگي يخ را در زمستان داشت و مادرم زنده بود و دو چشم از ديگري، ماه فروردين را شكافت  و من به دنبال نخ و سوزني در باد بودم. مي خواستم اين فروردين چرخان را كه در خصم ثبوت بود به ديگر فروردين هاي عمرم بدوزم. باد كه فراوان بود،  باران بر پنجره بود و نخ سفيد كه در ابر گم شد. روزها از پنجره نگاه مي -كردم، نخ سفيد با كلافش در باد رها بودند، من با خيرگي و نگاه فراوان كلاف سفيد را سياه مي كردم. روزي همراه ابر نشستم و نوشتم. ابر باران شد و منظومه ي هزار پله به دريا هميشه بر پوست و قلبم ماند. مردمان براي كار و چاشت روزانه از خانه بيرون رفتند و من مي نوشتم. چشماني همراهم بود كه گواهي مي داد من ديگر هستم. كسي همراه من است كه بايد برطلوع آفتاب، بر عطر عسل و يادآوري بامدادي كه عطر صمغ از درختان بر كف خاك مي ريخت و مرگ و فراموشي مي داد، گواهي دهد. من به تنهايي مي توانستم گواه ابر بر خانه، صداي باران در باد باشم. نوشتن منظومه ي هزار پله به دريا به من آموخت كه بايد گاهي، نه هميشه، برگشت و پله ها را نگاه كرد. پله -هايي كه با سال هاي عمر من يكسان بودند، پله هايي كه گاهي در اندوه و تاريكي گم مي- شوند و انسان در هراس تاريكي سبوي آبي را كه روي پله ها است مي شكند. صبح كه آفتاب بر مي دمد و پله ها روشن مي شود، سبوي شكسته انبوه از مهتاب شتابان شباهنگام است. تكه هاي مهتاب تكه ي آينه مي شود، چهره را كه مي بيني چهره اي است كه از بامداد گذشته تا امروز پير شده است. نيلوفري كه در سبوي شكسته خانه داشت از پله راه ِ بام را مي گيرد و مي خواهد به بام رود. تكه هاي مهتاب را برداشتم، نيلوفر را به بام رساندم، بوسه هاي شكسته ي چشمان را به خانه بردم. مادرم سفره را از ريحان انبوه كرده بود، روزهاي آخر مادرم بود ناهار را با هم از سفره مي خورديم 
مادرم همراه باد و سرما و سرفه، زيستن را در برف فراموش مي كرد. منظومه را كنار اين سفره نوشتم. مي خواستم از پشت كلمات ساده ي عريان عبور روز و شب، اندوه، حافظه، گردش شن در كرمان، دوام چشمان، و مردن مادرم را ببينم. گاهي كه چشمان از سياهي فرو مي افتاد و تكلم دوست داشتن در هواي گم و مانده، سقوط مي كرد و گل هاي خانه به فراموشي مي رفت باغچه را از اندوه تهي مي كردم و بر روي ساقه- ها آب مي پاشيدم كه تابستان از خانه به خيابان برود. چاي در باغ سرد مي شد و من آماده مرگ بودم. گاهي در خنكاي پائيزي برگي را به خانه مي آوردم و نامم را از روي برگ پاك مي كردم. برگ خشك تنها با نام برگي ديگر در بيابان رها مي شد. عمري بود كه خيره به سبوي شكسته در پله ها طي مي شد. اين منظومه شرح و اجابت اين تلف گل و گياه و سبو بود. اين كلمات بود كه بر سرم آوار مي شد. من به دنبال وزن و قافيه نبودم، هنگام كه منظومه پايان يافت مي دانستم خواب و بيداري مترادف هم هستند و صورت و چهره را فقط مي توان در آينه اي شكسته در باد ديد. ادامه ي عمر نيلوفر، پله، سبوي شكسته از خواب به بيداري است و هنگام صبحگاهان نيلوفر بر ملافه ها روئيده است. مي دانستم چراگاه آهوان كنار بستر من در باد و در حومه ي كلمات اين منظومه است
.هزار نام و نشاني و كوچه كه در خواب ديده بودم در اين كلمات تبخير مي شد 
روزي و ناگهان چشمان و گيسوان از خانه و پرده ها و هوا محو شد، گم شد. ماندم. روزي كه چشمان محو شد هوا و آسمان خشن نبود، يك بعدازظهر از ماه تير بود كه تابستان را به پايان مي برد. در پايان زمستان بود كه خواهري ها سفره را از اتاق برچيدند مادرم مرده بود. ما سفره را بستيم. چشمان سياه در هياهوي باد و اندوه گم شد. ديگر نيافتم. تابستان به پايان بود و بادهاي پائيزي، منظومه را در باد ورق مي زدند. همه را گفتم براي تو كه تو هم پرويز در اين اندوه، در آن سفره و در اين منظومه يار باشي. مي- بيني كه در اين داغ آفتاب تير وسرماي بعدازظهري اسفندي كه مادرم رفت
.تو هميشه يار بودي

 بيست تيرماه1366 - تهران


از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386

Monday, July 4, 2011

نامه ي احمدرضا به پرويز دوايي

پرويز
در سايه ي آن يار كه مادرم بود خفته بودم - درختان ديگري هم بودند كه تو بودي. ندانستم حريق بود كه مادرم رفت و تو ديگر نيستي.طالب سال بودم و عطر ريحان.ولي نه به اعتبار آن بود كه در ريگ روان،خويش را به باد بسپارم 
از روزي كه رفتي هزار پيرهن كهنه شد،آينه ها شكست،گندم ها نان شد،صد خانه در دلم فرو ريخت.چه هولناك كه همه ي عابران را مي بيني كه از دريا آمده اند و تو فقط
. قناعت به سلام داري
بر همه جهان چشم ندارم-در دفينه هاي حافظه كه سرگردان مي شوم فقط از تمام جواني دو سه چهره ذخيره دارم.از كنار ديوارهاي كاهگلي كوچه هاي گلابدره كه مي گذشتيم،تو جلوتر از من و حميد نوروزي مي رفتي يا از پرچين خانه ي قديمي مادرم كه از بادهاي پنهاني پائيز تهران عبور كرده بودي،قامت تو ناگهان رخ كرد- مادرم آمد آمد-آمد-غروب بود،بخاري نفت مي خواست.روز ستاره بود و آن خانه را خراب كردند.مادرم سرگردان در روزهاي آخر در طبقه ي چهارم يك خانه ماند.پله ها چندان بود - رفت. 
. تو فقط مي داني كه دل هاي ما روزها،چگونه و در كجاي اين زمين دفن شد 
ديگر در اين سن كه 44 است پرده از روي ميوه ها و آفتاب گرفته مي شود عريان، عريان روز را برهنه مي بينم.مرغان كه از بام من پرواز مي كنند،بعد ازظهر دوباره روي بام هستند.من شاهد و مخاطب مي خواهم.ديگران رفتند و تو ديگران هستي كه مخاطب و شاهد بودي،آيا فقط بايد از تو چهره اي ديد كه چشمان خسته و صورت در انبوه سياهي،تكه اي سفيدي دارد و دو سه شاخه ي بيگانه در كرانه ي صورت محو و مبهم ديده مي شود. 
. در سفره نان است و دخترم به من مي گويد : آقا
نمي دانم اين ريسمان دل چگونه سبك و خالي به قايقي متصل نيست كه در يك سپيده، قايق از من كنده شود به دريا برسيم.
اين چنين است كه در نامه تاخير دارم و نوشتن براي تو هواي باراني مي خواهد- چراغ روشن مي خواهد.مرا مهمان دل خويش بدان اگر چه آمدنم هميشه تاخير دارد- ولي مي دانم سفره ي تو پر از نان است و يك سبوي انبوه از آب خنك بهاري كه از خواب آورده اي-عطر ريحان بدرقه ي تو باشد

جمعه 12 مرداد 63 
. دخترم اگر سواد داشت براي تو مي نوشت-
يك عكس از خودتان بفرستيد-
. شعر اول نامه را براي مادرم گفته ام كه تقديم به تو است-



از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386

Tuesday, June 28, 2011

نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي به هنگام فوت مادرش

از آواز زنجره بر نمي آيد
كه چه زود خواهد مرد

سه دقيقه مانده به ساعت چهار، آينه كدر شد ، در نور شمع در كرمان متولد شد و در نور شمع در ساعت سه دقيقه مانده به ساعت چهار خاموش شد - نامش اختر بود - مادر من بود - مادر دوم تو بود - پارسال شهر تولدش در زلزله ي كرمان در ميان عطر انبوه نارنج ها و نرگس ها گم شد . در همين شب هاي زمهرير كه تا سپيده كنارش بودم و حرف مي زديم ،حرف از دست هاي تو مي گفت و گيسوان تو و نام مادرت را و روزي كه از كرمان آمده بود را تلاوت مي كرد - راستي تو كجا هستي پرويز - ديگر كسي نيست كه صندلي ها را با هم به خاموشي بعدازظهرهاي بي فصل ببريم - مي دانم ديگر قلب من و تو خاكستري از انگورهاست كه در انتظار دو سه پائيز ديگر است
در روزهاي آخر مي گفت : تخت مرا به روشنائي ببريد همه ي آنها آنجا هستند ، پدرم - شوهرم
پرويز ديگر چه كسي مي تواند غروب هاي سنگين تهران را براي من قابل تحمل كند . به من اراده ي ماندن در زمين دهد ، به من ياد دهد كه دستگاه همايون در موسيقي ايراني را بايد در بادهاي ماه اسفند كرمان آموخت
رگ هاي فرسوده اش كه بهترين زمستان ها را در فقر ما با هيزم ها گرم مي كرد ، روزهاي آخر خون را براي زنده ماندن دعوت نمي كرد - مي گفت نمي خواهم با اين سيخ ها و لوله ها زنده باشم وقتي كه بايد رفت ، رفت. در تاريكي بيمارستان در غيبت روشنايي همه را از بدن جدا كرد - پيرهن را پاره كرد - پيرهني كه هزاران مصيبت و اندوه بر آن نخ نما شده بود
حقيقت داشت كه مرگ سرانجام او را قانع كرد - راستي تو نيستي اگر بودي مي ايستاديم نااميدي آسيب پذير مي شد . هنوز براي من مسلم نيست كه نيست - آموخته بود كه در فقر فقط با يك لبخند به ديگران سواد عشق بياموزد ، كدام ديگران كه من نمي شناختم ولي او ديگران را مي شناخت- در 28 مرداد سال 32 كه پسر خواهرش را به زندان بردند مطمئن از حقانيت ايثار و انسان ،يك هفته همه ي سربازخانه ها را با خواهرش جستجو كرد با رختخوابي به دوش . پسر خواهرش را در زندان موقت شهرباني يافت - اهل قبيله و ايل بود - تهران نتوانست به روي روياهاي شهرستاني او پرده ي كاذب بكشد - از گذشت روزها در تهران نگران بود - سال 27 بود ما از كرمان آمده بوديم - زمستان سرد و عبوس پايتخت -ما پنج بچه روياي تهران داشتيم ولي چشم پدر نابينا بود و فقر فراوان بود - سرما بيداد مي كرد - همه ي دست و انگشتان پاي مرا سرما زد-خانه  كوچك بود و چهاراتاق سرد - نفس از حقارت روزها مي گرفت - براي زنده ماندن به دنبال دليل بود - دليل را يافت . پنج بچه دليل زنده ماندنش بودند - در زمهرير صبح بخاري ها را خاك اره مي كرد - لباس ها را مي شست - مغازه ها ديگر نسيه نمي دادند و حقوق پدرمان تا 15 هر ماه دوام نمي آورد - هر چه از جهيزيه اش مانده بود به بانك كارگشاي خيابان فردوسي مي برد تا بتوانيم هفته را ماه كنيم - فقر به او تكبر و ايثار آموخته بود - پدرمان كه رفت بخاري ها را نفت مي كرد - آن شب كه من در شيشه ها دويدم - بدن پاره پاره ي مرا به بيمارستان برد -زخم هاي من جوان بود و التيام يافت ولي پس از آنكه من به هوش آمدم گفت : به قلب من خنجر زدي
زخم های مصیبت های متنوع زندگی ما از صورتش به جسمش رفت - دیگر بیمار بود - خانه ها عوض کردیم - تحمل ماندن در خانه ای را که شوهرش در آن مرده بود نداشت - دیگر دکترها به زندگی ما آمدند - مادر ِهمه دکترها بود - دکتر شجاع نیا رفیق من که دکترش بود و در یک زمستان خودکشی کرد ، سراسیمه اش کرد - حوصله ی گریه و ندبه نداشت . بعد از آمدن از هر بیمارستان به خانه ، تعداد دوست ها بیشتر می شد - یک سال در جوانی در بیمارستانی در تهران با بهار شاعر دوست شده بود ، بعدازظهر که به حیاط بیمارستان می رفت ، کنار بهار روی نیمکت از پدرش و مشروطیت حرف زده بود - نام اختر را پدرش از نام روزنامه ای که در مشروطیت در ترکیه چاپ می شد ربوده و بر او نهاده بود . نام مادرش لؤلؤجهان بود که حافظ را ازحفظ كنار منقل در بعدازظهر تابستان در كرمان براي ما نوه هاش مي خواند بيشتر براي من و مليحه - همه ارتباطش با پدرش بود 
به خیابان ایتالیا که آمدیم - بیمارستان نزدیک خانه بود - بیمارستان حرفه اش بود . از فراش تا رئیس بیمارستان همه را می شناخت . برایشان نقل می برد و اگر حوصله داشت برگ های شمشاد می برد . یک شب یک شعر از شاعری شنید - ایستاد در میان جمعیت فراوان شاعر را یافت ، بر پیشانی شاعر بوسه زد - شاعر سراسیمه از گیسوان سفیدی که پیشانی را بوسیده است دستش را بوسید- این بار که در سپیده ی صبح خواستم به بیمارستان راهی اش کنم اطاعت کرد . گفت : می دانم دفعه ی آخر است - هفته ای تمام درد امانش نداد که پرده ها را برای عید بشوید و کیسه ی سکه اش را برای عیدی آماده کند . تمام هفته را در درد و مصیبت گذراند ، كه سکه ها را در   دستان من به ودیعه بگذارد . همه را در بیمارستان جستجو می کرد
در بستر غروب کرد ، خورشید خاموش شد ، اگر خاموش نباشد ديگر موهاي طلايي ام نمي درخشند ، اگرخورشيد نباشد شمردن اعداد مشكل مي شود . اگر خورشيد نباشد ماهي ها بي جهت مي روند ، ديگر سرخي خود را به مردم نشان نمي دهند . اگر خورشيد نباشد ديگر كسي به كسي سلام نمي كند . عطوفت مردم به دست خورشيد است . مهر و محبت ماهي ها و راه رفتنشان به دست خورشيد است . اگر خورشيد نباشد شمع هاي فروزان و آتشين ديگر نمي درخشند 
. آيا خورشيد مي تواند بدون ستاره اي مانند اختر باشد
در بيمارستان پس از هر مصاف با مرگ ، دوباره به روشنائي مي آمد مي خواست همه ي پرستاران را براي من خواستگاري كند - لبخند مي زد - با دكترها شوخي مي كرد -دوباره به تاريكي و سرما مي رفت - روزهاي عرق سرد-كنجكاوي براي مرگ

پرويز گمان ندارم كه مي بخشائي - سراسر كاغذ ياد شد و غصه شد - آخر تو هم در اين سال ها شريك اين زندگي بودي
روزي كه سازمان امنيت مرا خواسته بود يادت هست كه در خيابان ايتاليا در جوي انبوه از آب تا غروب نشسته بودم چشم بر انتهاي خيابان تا تو و مهدي كوچكي از انتهاي خيابان براي دلداري آمديد
روزي از فروردين كه تو از سفر پراگ آمدي - يادت هست امير نادري هم بود - تا تو آمدي در كف حياط ايستاد . مي دانستي كسي را كه دوست دارد نگاه مي كرد - مي دانستي كسي را كه دوستش دارد دستانش را نگاه مي كند و مي پايد
آمدن در زمان حال در اين ساعت كه ديگر سه دقيقه مانده به چهار نيست و اختر نيست ،بايد در همه ي پهنه ي سفيد اين اتاق چهره اش را در قاب ديد و آن چشمان انبوه و مستقل از بدي را به ياد هوش و عشق تماشا كرد . همه ي روزها را من بايد ديگر برگ هاي آويخته بر دستان را بر درختان انبوه از سَم بياويزم - با ثريا كه صحبت مي كردم گفتم من و خواهرها خودمان را محاكمه مي كنيم كه اگر بيمارستان مجهز بود - اگر برق نمي رفت ،اگر دكترها وجدان حرفه اي داشتند ،اگر خون زود مي رسيد ،اگر برف نبود آمبولانس زود مي رسيد - هنوز زنده بود
- ديگر نمي دانم

احمدرضا 26 فروردين 61
پرويز عزيز - هميشه عزيز


از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386 

Monday, June 13, 2011

برای روزهای رگبار


به پاس همه ي خاطره هامان
به پاس شكوفه ها كه ديري نپاييد
به پاس صبح ها، بعدازظهرها و عصرها
. اينك جزء اين حسرت چه دارم كه نثارت كنم

اي كاش خاطره خالي از هر عطر و نور و آهنگي بود
: اي كاش اين كتيبه كه درماست نانوشته مي ماند
اينك به مكاشفه ي اين كتيبه آمده اند
: خطي ناخوانا دارد كه سياح هاي ناشناس را به حيرت مي اندازد
: اين ما بوديم كه ديري پيش بر آن نوشتيم
داستان شكوفه هاي زودگذر را                  
 و قصه ي همه ی صبح ها،  بعدازظهرها و عصرها را                   

            اين ما بوديم كه سخن داشتيم و نگفتيم
اين ما بوديم كه نشستيم نه براي نشستن
وبرخاستيم نه براي برخاستن
با همه ي حرف هاي ناگفته مان                                 
: اينجا بود كه خنديديم
. با صدايي كه پنهان ترين گريه ها را در خود مي كشت
. و هم اينجا بود كه كتيبه ها را نوشتيم

سياح ها حيرت زده اند
: چه ما ناخواناترين كتيبه ها را نوشته ايم
(صدايمان اكنون به ستاره ها رسيده است )                              
. و بدين گونه گنج ناگفته مان را به سينه ي زمين سپرديم

اينك به پاس هر ستاره
و هر شكوفه                         
به پاس هر لبخند
و هر پاسخ               
دانسته هاي بيان نشده
: و حرف هاي بي دانستني
به ياد آور كه زماني ما در اينجا بوديم                                
همه صبح ها،  بعدازظهرها و عصرها                               
گريخته از هر كوششي، هر مكتبي، هر كجايي                              
                                 و شرم آلوده از كرده ها                             
                        . به انكار حقيقت ها پرداخته بوديم                             
به ياد آور كه خورشيد را هر صبح دم، ما بوديم كه مي رويانديم
ما بوديم كه با طنين آوازهاي غمناك خود طلوعش را مي خوانديم
و هر شب - اندوهناك از جدايي
. به سينه ي مغربش مي سپرديم

به يادآور همه ي گذشته ها را
كه نه من و نه تو
بلكه همه ي ما             
: آن را پر كرديم
از حرف هاي بي دانستني                
. و خنده هاي پنهان ساز اشك                

به يادآور همه ي اميدها را كه در شهرستانهاي كودن مرد
. و در كوچه هاي خاك آلوده به باد سپرده شد

به يادآور كه در صبح هاي سرد زمستان
سربازها را بخط مي كردند
و تو                                  
با چشمان وحشت آلودت                                  
. غمت را با برف زير پايت مي گفتي                                
و به ياد همه ي گذشته ها
: اينك به يادآور همه ي گذشته ها را
: به يادآور كه به ديدارت آمديم
تهي از آرزو                                      
تهي از گفتگو                                      
و بي دانستني سيگارهايمان را كشيديم                                     
برف ها را نگريستيم                                     
و كوه هاي بي حالت و نامفهوم را                                     
شكوفه ها خشكيده بود
كتيبه ها در گذر باد مي پوسيد
ديگر هيچ سياحي نمي خواست آنها را بخواند
آسمان با وسعت نامحدودش محدودمان مي كرد
: ما باز مي گشتيم
 صف ها،  قدم ها ، برف ها                       
كداميك آيا مي توانست بازگشت باشد؟
: پرنده هاي مهاجر را بازگرداندند
سيم هاي تهي از صدا
تهي از زنگ                          
خيابان هاي طويل بي رهگذر
نيمكت هاي بي مسافر
: پرنده هاي بي آواز
: اينك به يادآور كه ما همه آنجا بوديم                        
قهوه نوشيديم                        
. و لبخندهاي اشك آلودمان را سر داديم                       

پرنده ها حسودتر از آن بودند كه مي دانستيم
پرنده ها پرواز كردند
: و ما بجا مانديم
با برف ها و شكوفه هاي پلاسيده                   
با كوه ها و روزهاي راهپيمائي                  
و ستانديم همه ي كلمات را از همه ي كتيبه هايمان 
آفتاب را خواستيم
و نيامد                     
شكوفه اي سر نزد
سربازها را شهرستانهاي كودن بلعيد
و ما به استقرار تن درداديم
در اتاق ها و آهنگ ها زنداني شديم
ميزها را يكي كرديم
صبحانه خورديم
:خوابيديم
. ما و نه همه ي ما             

به يادآور،  آري به يادآور
ما بوديم،  نه چنان ما
با دانسته هايي كه بي حاصل شد
با ميوه هايي كه بي باغبان بجا ماند
آري، به يادآور
. زندگي نه چنان بود كه ما مي خواستيم                 



( الف.ن.پيام ( اسماعيل نوري علاء
                                                                                                              از مجله آرش
آبان 1344 - شماره 10

Wednesday, May 11, 2011

سه شعر از شهرام شاهرختاش

شهناي

براي بسم الله خان


عطر شوريده ي بازارهاي شرق
رايحه ي گلاب و
كندر و                     
هِل                               
مي آيد
،از نسيم سكرآور نواي تو
!شهناي -                               
هنگام
 كه عشق       
پوشيده در حجاب شرم و عفاف
از سنگفرش هاي كهنه
                  مي گذرد                                   
آوازي
   از نياز و زخم نياكان       
از دورهاي خسته
بر آسمان فيروزه مي وزد

! شهناي
شرق         
 در منبت اصوات پرتلألو تو                 
بيدار مي شود
با ناله هاي پر از رمز و راز تو
چون عاشقان دياران گمشده
سوداي شعر را
در عطر شوريده ي بازارهاي شرق
بر كتاب خطي قلبم
تصوير       
    . مي كنم               

! شهناي
نواي تو         
          از كوچه هاي شرم و عفاف                
از خانه هاي ساده و خسته
          مي گذرد                                
و زخم باستاني ِ اقليمم را
بر آسمان فيروزه
نقش             
. مي زند                    
                
رايحه ي نسيم عطر و گلاب و
كندر و                                     
            هِل                                             

! شهناي
با نواي تو         
در بازارهاي زعفراني ِ خاطره
             مي پيچد                                       
و پيام عارفانه ي گلدسته هاي غروب
تا اوج هاي نپيموده
ره باز مي كند

بر سنگفرش هاي كهنه
! شهناي                        
مثل هميشه گويا باش
. مثل هميشه با ما باش

---------------------------------------

زخمه بر زخم

براي جليل شهناز


زخمه بر تبار ژوليده ي عشق
زخمه
 بر         
. زخم مي زني            
وقتي
زخمه       
بر زخم مي زني               
كارواني له شده
در كنار حلقه ي چاهي

كجاست
جرعه ي آبي ؟

---------------------------------------

غريق خاكستر

براي چارلي پاركر و سياه پوستان آمريكا و موسيقي شان


!عطر سياه گلي
!فرياد پيچيده ي جنگل ها
!حيات رفيع شهرهاي گسترده تا افق

باد نجوايي با تو دارد
آب سرودي
و درخت ها و ماشين هاي سوخته
  صخره هاي فرياد تو را
به استواري                    
زمزمه مي كنند                                
!عطر سياه گلي
. نجواي خرچنگ ها



 
از مجله كلك - تير ، مرداد،  شهريور و مهر 75


Wednesday, April 20, 2011

شعرهایی از غلامحسین غریب





 
.
 .

اسب مستي كه غريو و شيهه‌ي مغرورش، جان‌يافته از سوزنده‌ترين

 جوشش‌هاي وجود انساني است، تاختن آغاز مي‌كند.

بر پهناي بيابان‌هاي آغشته در دود مهجوري كه كوچك‌ترين اميدي را

در آنها راه نيست، كشتزاراني تا مرز رؤيا گسترده خواهند شد

در اين كشتزارهاست كه دورادور

نماي رقص مستانه ي پيروزي را مي‌نگرم.

اين رقص،

رقص فريادها و نعره‌هاي بلند جنون

هياهو مي‌كند، غوغا مي‌كند

همپاي يك توسن ديوانه و مست پيش مي‌شتابد.

اينجا دگر سرزمين رقص خشم‌ها و كينه‌هاست.

 

 خشم قشنگ!

گستاخانه پيش بيا!

بر اين كشتزاران تا مرز رؤيا كشيده شده گسترده شو

همه جا را فراگير

 بگذار زبانه‌ي آتش هستي از زير كهساران خاكستر تن بيرون كشد.

به‌ياد داري من با تو

تو خشم عظيم دنيايي كه پنهاي محدود زمين و زمان از دربرگرفتنت بيم دارد

چه زمان‌هاي دراز در گوشه‌ي كلبه‌اي فروشكسته

خود را درهم فشرديم، به زمين كوفتيم

و چشم از ردپاي اژدهاي پليد برنداشتيم

 روزهايي كه همه رفتند.

پرچم‌هاي قشنگ كه من به درود آنها نيازمند بودم

نگين‌هاي سخت‌ياب كه به عطش داغ سازنده‌ي خود اعتنا نكردند

همه رفتند و خانه‌ي مرا كه در تاريكي آن با گردش پرهياهو چرخِ حیاتم

به تو خشم قشنگ دنيايي نيرو مي‌دادم

 همچنان يك دره جادويي از ياد بردند.

 اكنون امروز دورماست.

دور من خودسر، گرداننده‌ي چرخ عظيم عصيان‌ها

و تو آتشفشان خشم‌هاي هزاران ساله.

اين نعره‌ي بلند جنون كه چند دم ديگر در دل سرد زمان خاموش خواهد شد

 امروز بايد بخروشد.

لحظه‌اي آزاد از زنجير گران زندان‌هاي عقل و هوش جگرها را بسوزاند.

آنچه زيباست، آنچه زندگي است،

آنچه در شكل يك بت بي‌روح سنگ شده بر پهناي شيشه‌اي دوران‌ها

سنگيني مي‌كند

بشكند و با خاك يكسان سازد.

آنگاه بر سرزمين يك گورستان دنيائي

گورستان تدبيرهاي كهن،

رقص بزرگ خشم را گستاخانه پيش برد.*

 

*رقص خشم

 

دانلود شعرهایی از غلامحسین غریب

 

از مجله گوهران، بهار و تابستان ۱۳۸۴، شماره هفتم و هشتم