Saturday, December 10, 2011

چهار شعر از هرمز علی پور

                                                                                                                                     


شعرهائی زنده و بالنده رو در رویمان است. علی پور بی تردید از چهره های برجسته ی «موج ناب» است. او می داند که شعرش را کسی می خواند، و این بازی نیست. نیما چنین گفته بود که: بنگر تا برای کی می نویسی، به همان نسبت، به چکادهای کوتاه و بلند شعر دست خواهی یافت. دیگر اینکه علی پور، بر واژه ها و ابزار شعر خود، سلطه دارد و در میان باریک ترین اندیشه های خود، درنمی ماند. او، تاریک از خلوص خویش است و بر تربت حرفها بغض کرده است. بغضی که وقتی ترکید، به گونه کلمه ها بر کاغذ می نشیند و زندگی جاری می گردد در دیدگاه ما.
                                                                                       منوچهر آتشی
                                                                                        

1

من با مرام آئینه
رفتم به سمت دوست

من از عشق و آب و آفتاب
من از بلور مرگ بر سینه گاه عاشق
حرف می زدم

در گفته های خویش
خود را تمام نمی بینم

یک عمر کدورت دارم
از نارفیقی ی ابریشمین.

2

من سمت عشق را
من میل دل را
نشان می دادم

چه شد که در کنار آه
مقام یافته ام؟

چه شد که ردپای ابرها
نشسته بر پلکم

خاکم به لب
من خط و خال مار را
چه بی ریا بوسیدم

دنیای زهرم اکنون.

3

رگی کبود دارم
از نیشی آشنا

حالا که باید
تک تک مجاب کنم
سرهای کودن را
چرا فروتن باشم

من بر گلوی کدام گندم
کاردی نشانده ام

4

هیمه های یکساله ی ایل را
برافروزید و
عبور سیاوشانه را
بنگرید.

در آسمان
اگر فرشته ای باقی ست
دلواپس دلتنگی ی من است.


از مجله تماشا
13 آبان 1357- شماره386


Saturday, December 3, 2011

بیست و هشت ِ پنج ِ سی و دو



احمدرضای عزیزم
این برای تو. آن را بخوان ببین که چهل سال رفته است. می بینی چگونه چهل سال رفته است؟ آن روزها کجا بودی، چه می کردی، چند سالت بود؟ می بینی چگونه واقعیت ها هر روز با رنگ روز، و اینکه هوا ابری است یا باد، خاک و شن دارد، یا آسمان آبی ست، یا برف می بارد به جورهای دیگری به چشم آمدند و می آیند اما می دانی چیزی که روی داده است آن جوری که روی داده است بوده است و می ماند. آن را اگر بتوانی باید بدون انعکاس نورهای دگرگون شونده دید تا دریافت. چیزی که هست و بوده است اصل است. و درک و فهم و رسم روزگار جز فرع و حاشیه چیزی نیست، هر چند این درک و فهم و رسم بر جای اصل بنشیند. تعبیر تغییر می کند. رسم مانند روزگار روان است و می لغزد. شرط در داوری همان اصل است نه رسم میل و خواب و شهرت و ترس و امید، که در وقت می لغزند.
چهارچشمی بپا که نلغزی- مانند آن سالی که در شیشه ها رفتی. آن هم از بیست و هفت سال گذشته ست.

                                                                                                          ا. گلستان
                                                                                                         11 مرداد

آن صبح آخر مرداد گرما شکسته بود و می دانستی که تابستان رو به  پایان است. ساعت از ده گذشته بود که من از مغازه عکاسی می آمدم بیرون. پیشتر از آن، در ابتدای وقت اداری، آئین تصفیه کار شرکت شیلات انجام می گرفت، و من برای عکس و فیلمبرداری از امضای سندهای این قرار رفته بودم به دفتر بازرگانی شوروی در پامنار. شیلات در شمال کار بزرگی نبود اما به علت ربطش به شوروی، درگیرودار اینکه صنعت نفت جنوب ملی می شد، دولت نوعی موازنه در لغو امتیاز شرکت شیلات دیده بود. برعکس کار نفت، پایان دادن به شرکت شیلات، جنجالی به پا نکرد، و امروز صبح این قرار به امضاء رسید- در سردی اداری عادی. از پامنار تا مغازه عکاسی راه من از میان گذرگاه های عمده و میدان اصلی تهران بود، میدان توپخانه، یا سپه 1، که تنها سه روز پیش صحن تظاهر انبوه مردم و ترکیدن تمایلات ضد پادشاهی بود، از روی حس یا فکر، و در آن به ضرب مشت و لگد، بعد با زور جرثقیل و موتور، به هر صورت، مردم مجسمه شاه پیش را کندند و از فراز پایه سنگ سماقیش آنقدر یک وری کردند تا افتاد؛ و روی آن جستند، و روی آن چه کارها کردند. امروز میدان توپخانه خلوت بود. مردم، انگار خسته از شادی، کم کم به کارهای عادی خود بازمی گشتند، شاه دررفته بود و اسم هر چه خیابان بود تبدیل گشته بود به عنوان و نام مفاهیم یا افرادی که پیش مردم محترم بودند. انگار این بود قصد از کار؛ انگار کل کار این بود و فقط این بود، که حالا تمام هم بود. انزال روحی جمعی حس رفاه و رخوت مطبوع داده بود به جمعیت. انگار قصدی برای کودتا اگر بوده ست دیگر فرار شاه امکانش را از میان برده ست، یا نیروهائی که پشت شاه فراهم بود در شاه بود، و از شاه بود، و با شاه از صحنه در می رفت؛ انگار هندرسن، سفیر آمریکا، در راه بازگشت به تهران اگر از اینکه طرح کودتا به هم خورده ست در بیروت یک دو روزی ماند، ماند تا سینه صاف کند تنها، و حالا دیگر شکست نقشه را پذیرفته است که برگشته ست.
من با شتاب از مغازه عکاسی که رفته بودم بدهم عکسهایم را ظاهر کنند، می آمدم بیرون که برخوردم به آقائی که با طمأنینه سلانه می گذشت و روزنامه ای می خواند. در پشت روزنامه که از هر دوسویش باز بود رویش را نمی شد دید، اگر به او نخورده بودم و لبخند مهربان نجیبش به عذرخواهیم جواب نمی داد. مهندس حسیبی بود. در کار نفت حسیبی مشاور دکتر مصدق بود. از بس که عکسهایش در روزنامه ها فراوان بود با سیمایش آشنا بودم. این بار اول برخورد من به صورت رودرروی با او بود، هر چند از چند ماه پیش از راه کارهای اداری او را، و گوشه ای از نحوه تفکر او را، در جور ناجوری شناخته بودم. تا چند ماه پیش من در خرمشهر و آبادان در دستگاه نفت کار می کردم. در خرمشهر از کارهای من، یکی مرور و درآوردن مطالب و اخبار نفت از نشریه های دنیا بود. اما از نشریه های دنیائی تنها سه تا میان ده ها و بیشتر مجله گوناگون که در گذشته شرکت سابق خریده بود، می آمد. شرکت که رفته بود. مدت برای اشتراک آن همه نشریه ها به سر رسیده بود و، بی تمدید، تنها همین سه تا هنوز می آمد. در این سه تا چیزی اگر به چشم می آمد که ربط داشت به ایران دستور بود آنها را درآورم به فارسی، بسپارم به پست خاص شرکت، سربسته با مهر «مستقیم و محرمانه» قرمز تا، تحفه نطنز، بفرستندش برای مهندس حسیبی مشاور مخصوص به تهران.
یک روز از این مشاور مخصوص نامه ای رسید پر از اعتراض به متن مطالب این برگزیده ها که در آن ها چرا هرگز اشاره ای به حقوق مسلم ایران و کوشش دلاورانه ملت نیست. گویا نگذشته بود از اندیشه مشاور مخصوص که تقصیر من نبود اگر در آن سر دنیا کسی تعهدی نداده است به میل مشاور مخصوص بنویسد، و یا از وظایفی که در این سر به من محول بود، جعل مجیز و مسخ متن مطالب نبود و اگر بود و می کردم این، خود، انکار علت و نفی اساس و منطق آن کار بود و از آن هیچ جور نفع هرگز نمی رسید به هیچ جور مشاور اعم از عمومی و مخصوص. و این یکی، اکنون، نجیب و نرم و بی تکلف و بی اطلاع، سلانه می گذشت. هر چند، چند صد قدم آن ور یک دوره دراز نانجیبی و خشونت و تزویر، از نوع تازه، راه می افتاد و تند پیش می آمد تا او را و نفت و کشور و مصدق و مردم را درهم بمالاند.
وقتی که بعد چند دقیقه به «توپخانه» برگشتم و می رفتم که تلگراف بفرستم به مرکز خبرگزاری در رم که عکس ها را برایشان فرستادم- آنجا سرباز بود که با ته تفنگ هر کس را که می گذشت می کوبید. ده تا هم نبود عده شان، اول، اما تفنگ بود، بی توضیح. از هر که هم که می گریخت می پرسیدی که علت چیست، هیچ کس نمی دانست. می زدند، فقط. از دم. من توی تلگرافخانه گیر افتادم چون مأمورهای پاسبانی آنجا از ترس اینکه کار کتک با تفنگ تا داخل اداره بیاید در را از درون کلون کردند. تلگرافخانه در آن سالها هنوز در عمارت قدیمی خود بود. ایوان روی سردر ورودی آن باز بود و سرتاسر، که دیدگاه وسیعی بر تمام میدان بود. رفتم آنجا به انتظار اینکه دسته های مخالف که می آیند از برخوردهای حتمی شان فیلم بردارم. یک بارکش رسید پر از لاتهای چوب به دستی که نعره «جاوید شاه» می زدند. "لاتی" دشنام من به آنها نیست: حرفه شان این بود. پیدا بود. گفتیم شاید اجیر دسته های طرفدار دولت اند و عربده هاشان فقط به قصد فریب نظامیان باشد. اما نظامیان وظیفه زدن هر که را می گذشت، گذاشتند به آنها و جوخه جمع شد رفت. آنها هم دریغ نکردند. فرزتر بودند و کارکشته تر بودند. بیشتر هم بودند.
یک ساعتی گذشت. ما هر چه منتظر ماندیم از دسته های مخالف نشان نمی آمد. کم کم خبر آمد، چماق بزن منحصر به اینجا نیست، در هر کجای شهر ولو هستند. برخورد میل خودنمائی آنها به دستگاه فیلمبرداری که دستم بود، پروانه عبور من می شد. رفتیم در خیابان ها. هر جا چماق بزن بود اما مخالفی نمی دیدی. هر کس که بود و کتک می خورد کاری نکرده بود و نمی کرد جزء اینکه آنجا بود. فقط می خورد چون که آنجا بود. هیچ کس هم علت را درست نمی دانست. آیا این حرکتی ست که بر ضد دولت است یا دولت است که در پشت پرده می خواهد چپ ها را بیاورد بیرون تا بمالاند؟ دولت دیشب دستور داده بود برای رضای کسانی که از فرار شاه دچار تصور و ترس به روی کار آمدن دسته های چپ بودند هر کس را که ضد سلطنت ، صدا بلند کرد بکوبانند. آیا اینکه می دیدیم اجرای امر بود یا نتیجه دستور؟ آیا تمام دسته های طرفدار، یا حتی چپ مخالف دولت نیز از روی مصلحت، برای جلوگیری از تحریک، میدان داده اند به این ها که هر چه می خواهند فریاد بردارند تا کار انتقال از نظام پیش به آینده هر چه ممکن است نرم تر باشد؟ این ها در این سه چهار روزه آخر کجا بودند، یا مردم اکنون کجا هستند. از مردمی که در این چند روزه آنهمه مفرغ شکستن و شور و شعار و شادی از خود نشان دادند دیگر نشانه ای نمی دیدی. روز می رفت و هر چه بیشتر می رفت می دیدی که عده چماق به دستان زیادتر می شد. حالا بیشتر بچه ها بودند. کم کم کتک کم شد. «جاوید شاه» دور ورمی داشت. دیگر تمام هم لات یا بچه سال نبودند. یا تنها سوار بارکش ها در خیابان نمی گشتند. از درگاه دکانها، از روی بالکنها، و از کنار خیابان تماشاچی کم کم صدا در صدا می داد. حتی همراه دسته راه می افتاد می شد خود شعاردهنده. این بار«جاوید شاه» می گفتند. آیا این ها حلقوم های تازه ای بودند یا تنها تبدیل ساده شعار بود برحسب رسم روز، در رسم کسب سود، در حد حقظ حال و بیم از تغییر از همان حلقوم؟ تعویذ ضد ضربه چماق به تدریج تبدیل شد به بانگ عادی عمومی تا اینکه یکباره از مرکز رادیو در تمام مملکت پیچید.
روی پیاده رو کنار یک مغازه بقالی به رادیوش گوش می دادم. غوغای خّر وخرّکننده و فریاد و فحش و غلغله زنده باد زاهدی، مرده باد مصدق با بوی صابون پیهی و کشک و پیت پنیر از مغازه می آمد. فرقی نداشت اگر در کنار دکه یک گل فروش بودم یا جعبه آینه یک جواهرساز. فرقی هم نداشت دیگر این فریاد با آن یکی، سه روز پیش، انگار. رفتن به ایستگاه فرستند دیر بود راه هم دور. باید می رفتم به دفتر نخست وزیر که اکنون برایش از رادیو، مرده باد می گفتند. دنباله خبر را بایستی در آنجا دید.
در راه وضع باز عوض می شد. دیگر چماق به دست ها را نمی دیدی. فریاد نیز کمتر بود. سرباز بود، دوباره. این بار با شمار فراوان تر، با خود و با مسلسل و با تانک. وقتی به چهارراه شاه2 رسیدم کار دیگر کشیده بود به صف بستن مقابل هم، حالا. تانکها چنان برابر هم بودند که انگار نوک توپ هاشان به هم می خورد. انگار نقش روی پرده های قلمکار از جنگ های قرن ها پیش- تنها با ابزار و در لباس امروزی. اما سردارهای معرکه در جای دیگر بودند. مردم، کنار خیابان، می آمدند و کمی احتیاط می کردند، و در سکوت همهمه داری، که از نفس زدنها بود یک دسته می ماندند یک دسته می رفتند، و جمعیت زیادتر می شد. سربازها دیگر به کار جمع کار نداشتند و کسی را به گفتن جاوید شاه وادار نمی کردند، انگار مطمئن بودند کار یا قصد یا قابلیت جمعیت به جزء تماشا نیست. جدی بودند و حرفه ای بودند. کار دیگر گذشته بود از حد صحنه آرائی. تیر خلاص فقط مانده بود که آن هم داشت درمی رفت.
من خواستم که از میان صف تانکها بگذرم اجازه ندادند. دوربینم را نشانشان دادم، ته تفنگ تکان دادند. ماندم، ردّم کردند. برگشتم رفتم در امتداد خیابان به این خیال که از کوچه های فرعی بالا به خیابان کاج3 بپیچم که خانه مصدق آنجا بود- که ناگهان رگبار. تند برگشتم ولی نشد برسم چون که جمعیت، ترسیده از شلیک، بی اختیار دررفت و می دوید و راه نمی داد. تصویرهای وحشت از برابر من می گذشت، انگار دود در طوفان. در دیدیاب دستگاه فیلمبرداری وقتی هجوم چهره های گریزان سبک تر شد سرنیزه بود که می آمد. ترسم برای حلقه های فیلم که تا آن زمان گرفته بودم بود. دررفتم. آسان نبود دویدن میان جمع با جیب ها و کیف پر از حلقه های فیلم، از روی شانه آویزان،با دستگاه فیلمبرداری. سربازان یک صدمتری که آمدند واایستادند اما برای قطع راه، نه از تنگی نفس. جناح جبهه را جلو بردند تا میدان بازتر و خلوتی برای کارشان باشد. تیر درمیرفت و تانک ها به راه افتادند. پیش می رفتند. دیگر چه می گذشت نمی شد دید، از پیچ چهارراه گذشتند. من مانده بودم در پشت نبش یک دیوار، و خط پنج شش سرباز در روی سنگفرش خیابان و دیگر هیچ. چشم انداز خالی بود. مغازه ها بسته، تمام پنجره ها بسته، و هیچ آدمیزادی نمی دیدی. از پشت خلوت خالی صدای تیر زیادتر می شد تا اینکه توپ تانک هم دررفت. و توپ پشت توپ می ترکید و می ترکاند. بد بود اینکه حس کنی که تنهائی، امکان جنبیدن برایت نیست، و بشنوی که پشت گوشت جنگ راه افتاده است و تو حتی نمی بینی هر چند کاری که انتخاب کرده ای، اقل کم، همین گزارش و ضبط حوادث است. یک بار باز خواستم از پشت نبش کوچه درآیم که سربازی از دور دید و تهدیدش در خلوت غروب با طنین تیر و توپ درهم شد. از جائی که من بودم تنها می شد که دورتر رفت، راهی نبود اصلاٌ برای رسیدن به مرکز چیزی که اتفاق می افتاد. اما چه اتفاق می افتاد؟ نور می رفت و هر چه اتفاق می افتاد دیگر به کار فیلمبرداری هم نمی آمد. تنها صدای تیر و توپ می آمد. ماندم.
ماندم به فکر اینکه اگر دستگاه فرستنده زود و سهل به دست مهاجمان افتاد شاید خرابکاری بود یا اینکه بی خبر بودند، از شهر هم دور بودند، غافلگیر ناچار واماندند. اما دفاع و حفظ مرکز کار نخست وزیر، در قلب شهر، پایان روز، با آن همه صدا و واقعه و وقت و فرصتی که بود باید جور دیگری باشد. باید آن مردمی که تا دیروز- در این دو ساله، در واقع- آن جور خود را نشان دادند اکنون از هر کجا که مانده اند درآیند. یا آیا این بازی است و بازی ِ از روی نقشه است، یا بازی است که از راه و نقشه دررفته است؟ آیا مصدق است که می خواهد در این میانه نیروی چپ را بکوباند، و چپ ها هم که پنهان اند می خواهند خود را نگه دارند، یا تیر و توپ اقدام جنگی دفاعی چپ هاست ضد کودتائی ها؟ تا ناگهان صدا کم شود.
اول صدای تیرها افتاد، بعد یکسر برید، بعد فریادهای دور که می آمد، که پیش می آمد، تا ناگهان که خلوت آن سوی سدّ سربازان ترکید از جمعیتی که می دوید، و فریاد می کشید، و می آمد، و هر چه بود درهم شد، و مردم از تمام کوچه های آن سوی سربازها می آمدند- با میز و آینه و تخت و دیگ و فرش و پرده و یخچال و جعبه و گلدان و کاسه و بخاری و بشقاب و چلچراغ و صندلی و پنکه و سماور و صندوق و بالش و پتو. پایان کار مصدق بود. مردم این ها را به رسم یادبود از روزگار جوشش و حکومت میل و امید و نفع و آرزویشان نمی بردند.
من پیش نبش کوچه بودم و می دیدم. هر کس به قدر وزن و حجم غنیمت، در حدّ زور و سرعتی که در دو داشت سعی در دویدن داشت. گاهی با گاری می کشانیدند، گاهی تخت یا میز پهن درازی را دو تن به روی سر گرفته می بردند بی آنکه سرهاشان از زیر بار به چشم بیاید. می رفتند انگار حیوان بی سری که پاهایش در زیر پشت نازک صاف چهارگوشه اش تکان می خورد. هم گامهایشان به یک آهنگ هر چند از زور وزن و طول غنیمت بود، باز، در عین حرص ِ بی مروّتِ عریانِ ابتدائیشان شایسته توجه بود. می دیدم. لطفی نداشت رفتن در تاریکی به خانه ای که پیدا بود دیگر خراب و خالی بود. شب دیگر رسیده بود، و غارتگران می آمدند و می بردند. تاریک بود و روشنائی چراغها نمی آمد. شب شهر را در تاریکی گذاشتند، شهر را قرق کردند. نوری نماند و چراغی نبود و رفت و آمد هم ممنوع و غیر ممکن شد.
فردا صبح برگشتم رفتم به خانه ای که تا دیروز خانه و همچنین محل دفتر و کار نخست وزیری بود. سرباز هر جا بود اما هیچ کس را از ورود منع نمی کردند. چندان هم کسی نبود آنجا. چیزی نمانده بود تا باشند. حیاط پوشیده بود از پاره های خیس نیم سوخته کاغذ. درها و پنجره ها نیم سوز بود، و شیشه ها شکسته بود که ریزریزشان در آفتاب پراکنده برق می انداخت. خواستم از پله های توی راهرو بروم بالا، اما نمانده بود، و افتاده بود، و رفته بود زیر ریزش خرپا و تخته و تو هال وقتی که سقف گُر گرفته بود و بعد، از فواره های آتش نشانی وارفته بود، و رمبیده بود و تلنبار افتاده بود در کمرکش آنها. بالای پله، سقف سوخته سوراخ پهنی بود. از سوراخ خرپاهای سوخته پیدا بود با شیروانی از جای دررفته. نور محقری، اریب، از لای شیروانی می آمد تو، می خورد روی سینه دیوار ِ خیس از آتش نشانی دیشب. در خط نور دود، دود ضعف سست، آهسته تاب می گرفت و هوا می رفت تا بلکه از شکاف روشنی از گیر این خرابه درآید. از سینه سیاهی سوراخ سقف گاهی قطره ای جدا می شد، و در سقوط مستقیم خود از لای میله اریب نور لحظه ای می رفت و روی تخته و تو هال می افتاد. بالای پله ها و همین پله ها دو هفته پیش بود مصدق به من اجازه داد از کار و وضع خصوصیش فیلم بردارم. از روی توده خیس هوار رد شدم، رفتم بالا. بالا خرابتر بود.
بالا از هیچ اثاث در هیچ جا نشان نمی دیدی الا در یک اتاق یک گاو صندوق گُنده، با در بازش، که خالی بود. گاو صندوق ِ باز و خالی و گنده در آن اتاق ِ لخت ِ بی در و داغون بی جا و بی قواره و بی هوده می نمود، انگار تکذیب علت وجودی خود بود؛ انگار حتی اسمش هم بهش نمی آمد. از لای قاب سوختهِ پنجره، حیاط پیدا بود. پائین، زنی که کودکی به پشت کمر بسته بود با چادر دهاتی کهنه ش، با چوبدستی در لای پاره های کاغذ جستجو می کرد. شاید شنیده بود که تاراج می کنند اما وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود، حتی اگر قصد و قدرت غارت داشت.

دی 1356 
1- میدان امام خمینی.
2- چهارراه جمهوری.
3-خیابان فلسطین.



از مجله کلک
مرداد 72 - شماره 41

Monday, November 21, 2011

چشمه‌ی سنگی


از احمدرضا، گمان می‌کنم، نمی‌شود حرفی نزد. حرفی هم نمی‌شود زد اگر گمان نکنم که او شاعری است اهل حرف. که او به‌هرحال از همین قبیله است. از قبیله‌ی حرف. در شعرش، و در آنچه می‌نویسد.

چرا از میان همه‌ی اهلیت‌های او دارم این‌جا تکیه به حرف می‌کنم؟ چون که در این روزها، آنچه در شعر غائب است حرف است. و این، کمبود کمی نیست.

معذالک فکر اینکه با چه زبانی از او حرف بزنم زبان مرا می‌بندد. چرا که او خود زبانی دارد که بند نمی‌آید. در دهان او کسی هست که مدام از «نگفته» می‌گوید، و این نگفته، گفتنِ عریان چیزهایی که می‌بیند نیست، بلکه عریان کردن آن چیزهایی است که در چیزها پنهان مانده‌اند. که خود را به چشم او می‌کشند و در چشم او پوشیده می‌مانند.

در همین عریانی است که خواننده‌های او، او را دشواری ساده، یا ساده‌ای دشوار می‌بینند، شاعری که خود را در تاریکی شفاف می‌خواهد. گاه در مرز«محسوس» با «نامحسوس» مدارا می‌کند، و گاه به کلی از محسوس می‌گذرد (می‌گریزد) و معاشر ِنامحسوس می‌ماند. در مرز دیده و نادیده، از رئل تا سوررئل.
او در همين مرز، و تا همين‌جا، خود را «اهل قبيله» مي‌كند. چرا كه، معذالك، آنچه او از جهان روبرو نقل مي‌كند هميشه چيزي در پشت رو دارد. اين است كه گفتم از قبيله‌ي حرف است. چون اگر بخواهيم عزيمت حرف را از پشت واقعيت آغاز كنيم، پشت، خود واقعيت تازه‌اي‌ست. در واقع اگر ابعاد خيالمان را يكسره از ماوراء بسازيم واقعيت، ديگر آن چيزي نيست كه تابه‌حال واقعيت بود. اشياء دريچه بر واقعيت‌هايي باز مي‌كنند كه «ظاهر» ندارند، و جلوه ندارند. و واقعيت‌هايي نامرئي هستند. يعني اينكه اسپاسمان پشت شيئي بيشتر اوقات زهداني براي شيئي نامرئي است.

به‌اين‌ترتيب مفهومي به نام واقعيت يكسره زير سؤال مي‌رود، يعني پيش از اينكه بر سر رفتار با واقعيت بحث كنيم بايد تكليف‌مان را با خود مفهوم واقعيت روشن كنيم كه آيا ظاهر فيزيكي آن كافي است؟

و با واقعيت‌هايي كه ظاهر(تجلي ِفيزيكي) ندارند مي‌توانيم يك ظاهر اخلاقي و يا رواني برايشان قائل شويم (البته اگر قرار باشد واقعيت لزوماً حضور فيزيكي در قطعه داشته باشد، امر محسوس،).

شعر احمدي تا همين‌جا با حجم‌گرايان سال‌هاي چهل رقابت مي‌كرد و از آن پس، در قلمرو زبان و رابطه‌ها و اداره‌ي صفحه‌ي سفيد، هر يك به راه خود مي‌رفت. اين است كه امروز وقتي به «روزنامه‌ي شيشه‌اي» و به «وقت خوب مصائب» برمي‌گردم فكر مي‌كنم كه دفترهاي قديم احمدرضا خوانشي جديد مي‌طلبند.

انتخاب او انتخاب نوشتن بود. نويسش بود، در شعر. او شعر مي‌نويسد. و يا شعر را مي‌نويسد. مي‌خواهد جاري باشد، نه معماري. و جاري است. مي‌جوشد، مثل چشمه كه از سنگ. و مثل چشمه‌اي كه از سنگ، هميشه همان چهره، هميشه همان طليعه، مدام جاري.

شعر، قطعه شعر، معماري مي‌خواهد. و بايد همچو معماري به هستي ِخود نگاه كند. بناهاي تاريخي هم به‌دليل معماري‌شان پايداري مي‌كنند. و مي‌مانند. و به ماندگاري ِخود در طول زمان نگاه مي‌كنند. شعر بايد به زمان نگاه كند، چيزي كه امروز در ساختن شعر بسياري فراموشش مي‌كنند.* و واژه‌ها جادويشان را از همين نگاه مي‌گيرند.

واژه‌ها جادويي ندارند اگر ما بهشان ندهيم. كيمياي احمدرضا را واژه‌هاي او به او مي‌دهند. قدر اين جادو را مي‌داند كه زيردست و پايشان نمي‌ريزد. نريخته است. نديده‌ام كه بريزد. او هيچ‌وقت نويسش خود را به زبان محاوره نخواهد داد. فخر كوچه در اين است كه به ساحت سالن برسد. و يا نزديك شود. هميشه اين‌طور بوده است.

در عوض زبان محاوره است كه در دهان او كيميا مي‌گيرد: هوش ِمطايبه، هوش ِطنز.

طنز در روحيه‌اش يك قلمرو روزمره مي‌گيرد و شوخي در زبان او هوشمند مي‌شود. در شوخي‌هاي او بازي اخلاق، ملايمت و عفاف هست. شيوه‌ي خودش را دارد: يا از حرف‌هاي كوچك ما حماقت‌هاي بزرگ برمي‌دارد. و يا در حس‌هاي بزرگ ما كمي از حماقت‌هاي كوچك مي‌گذارد.

گفتم: احمدرضا، چه اسم خوبي رو دخترت گذاشتي، ماهور!

گفت: آره رويا، لابد اگه پسر مي‌شد مي‌ذاشتم راست‌پنج‌گاه.


يداله رويايي

۶ خرداد ۸۶

از مجله گوهران، شماره شانزدهم- تابستان ۱۳۸۶

 

Wednesday, November 16, 2011

یک شعر بلند از فرامرز سلیمانی



شعر، نه تفکر است، نه احساسات و نه خاطره. شعر زبان است هنگامی که پاره ای از جهان را در خود نبضان می بخشد. شعر کلمه است، هنگامی که کلمه زنده باشد، بایستد، حرکت کند و سخن بگوید؛ هنگامی که بتوانی بر فراز آن بایستی و مابه ازاء خودش را ببینی. شعر، وقتی در کلمه نشست، برای اینکه زندگی کند، همه زندگی شاعر را می طلبد. منثوری که نه تنها رنگها را می نماید، بلکه رنگها را زنده می کند و اشیاء را- با تمام زندگیشان، به اضعاف می نمایاند. به اضعاف- به تعداد شاعران-. و دیگر اینکه شعر، به طبیعت و رخدادها، وطنی همگانی می بخشد. شاعر با کلمه به دیدار می رود، تا از خیزگاه آن و از پشت شیشه آن، به آنسوی «معمول» چشم اندازد و دیدار را به تماشائی دوباره به میدان کشد. شعر امروز، از ریشه استوار شعر فارسی آب فرا می مکد، اما نور را از سرشاخه ها جذب می کند. شعر ناب، حرکت سرشاخه هاست برای غوطه زدن در افقی پرخورشید، افقی سرشار از نادیده ها و تجسم بخشیدن به نادیده ها و بی کرانگی ها و بی رنگی ها. شعر، پرخاش پرصدای پلنگ است برای هجوم به بدر، و شاید نشناختن آن و گفتگوئی با آن- به زبان خود. شعر ناب خواننده ی خود را می جوید و پیدا می کند: به کلام دیگر، این خواننده نیست که به جستجوی شعر است، برعکس، این شعر است که خواننده می آفریند. اگر گروهی با نگاهی گیج و همه سویه به دنبال شعر خوب می گردند، دلیلش آن است که همه شعرها را می خواهند«شعر خوب را!».
شعر ناب، تنها حرکت تازه ای است و تجربه ی تازه تری- نه نهضتی و نه حاصل ضرورت تاریخی و اجتماعی نوئی، چرا که ضرورت تاریخی، محدود به یک دهه، یا حتی سده نیست. چنان ضرورتی- پس از صدها سال- از بعد از حافظ - نهضت ادبی نیمائی را به وجود آورد.

شعر سلیمانی را قبلا خوانده اید، و اینک یکی از بهترین آنها را می خوانید.

                                                                                                                  م.آتشی

            1

نقشی اگر باشد
یادآور و فریبا
در سرزمین زخم ماست
که این عمیق را
به هفت دریا
وعده کرده ایم،
        در تراشه های سفر.

و شورابها
به ساحل تلخ لبها
ضربه می زنند.

فریاد خاک را،
جزیره
مکرر می کند.

             2

دل در هجوم خالی لحظه ها
                       واپس است.
بر گرده ی نگاه
حجم سفر
شتابناک و سخت،
               می رود.
و فاصله های مذاب
در تخیل گره مردمک.

و بر شقاوت گلدان
طعم کال ریشه
بوسه می زند
که باد بیگانه
آبستن میعاد است.
بهانه، 
     ساحل دور است،
و سایه ای عفیف
که زخم را
در ادراک نمک 
                می شوید.

همیشه، بهانه
میعاد باد است
دلواپس لحظه ها،
به ساحل دور.

             3  

زاویه را
ادامه ی پرواز
            می شکند.
که روز
به تکخ گامی
بجانب مغرب  جاری ست
و ذهن آینه
در کدورت اندوه
پیوند زخم است و آفتاب.

من در توام
و هجوم فاصله ها.

من در توام
به تماشای خاکستر سفر.

و زمین
در انتهای شانه ات،
به افسون میشی شوخ
               طلوع کرده است.

اینک!
در ارتفاع فریاد
جهان نمی پاید
و حضورت 
در امتداد بی تابی،
             نبودن است.

و بوسه
به تعداد قلب
بر سر انگشتانت می دود
که عطری غریب
گلخانه را
پریشان کرده است.

دل، هوای پریدن دارد
به جانب مغرب دریچه های بسته
بیا و چنگ بزن!
بر این پیکر
که سخت
در اشتیاق زخم توست.
و زاویه را بنگر!
چنین شکسته
             در ادامه ی پرواز.

               4

به کجای شب،
می توانمت پنهان کرد؟
ای زخم کهنه!
که روز را،
آفتاب گردان 
آسان نمی رهاند.

سفر، همیشه طعم دریا دارد
و ساعتهای خواب آلود
                  چه کاهلند.

درون و درگاه را،
              چه تفاوت؟
ای دعوت مردد!
ای گستره ی این فرش سرخ
از زادروز توست.

سقوط ستاره را
اضطراب زمین
بر این منظر می نشاند،
                   به درگاه کوه
که عاشقانه ترین آواز خاک است.

راه را
     - اگرچه زخمی باد
امید آن که
تنپاره ی کال همیشه،
رهایش نمی کند.

               5

در خانه کیست مگر
که «در کوبه»
بنیاد برافکنده است؟

زمان
زمان گسستن است
        و تهی گشتن
و هجرتی به درون
که حجابهای مومی
بر پرده های لرزان
             خیره اند.
و یک سراشیب
که دستها را گره می زند.

سفر،
سیاه جامه ی خیسی 
به تن دارد
و تازیانه ی کولی
به گرده ی راه
بازمی خواند،
            ابریشم صدای تو را
به بازار انتظار.

ای بانوی سکوت!
اینک هزار زمزمه ی خاموش است،
                                میان ما.
و باغچه
انتظار آنسوی پنجره هاست.

این دل،
به واژه های زخمی
                 جان می سپرد،
بر کوبه های لرزان،
که عشق را
در تجربه است.
آه!
ای بانوی سکوت،
در کوبه را دریاب!

                6

سادگی مهربانانه ات
ناتمامی نوازش آب است،
                      بر پوست تشنه.
باغ را رها مکن که قصه ی پریدنت دیوارها 
                                را زخم می زند.

شبهای فاصله.
گلدانهای خالی،
به دستهای اشتیاق.
و عطری که از کوچه ها
                   غریبانه می گذرد،
شب را ادامه ی تنهائی می سازد  در  بغض
                                            سرودها.

و دلشکستگی کومه ها
فصل شک را
به انزوای فانوسها می سپرد
که تنهائی
به دو انتهای یک فاصله می پیوندد
تا موج
       پیکر انتظار را بشوید.
فضای سرودها
         بارانی ست
و التیام زخم ها
به خنجرهای مسموم است.

کشف طراوات بسته را،
                 بهار می طلبد
به عریانی زمین،
در واپسین روز.

و سلام جوانه ها را
باد
پاسخ می گوید.

                7
سرود خلوتیان را
باغ
در تخیل چوبین،
             سر می دهد.
و ریشه ها
سفر زخمی خود را
به سینه ی خاک
             می سپرند.

تا باد
پیام اشتیاق را
به باغ دور برد،
انتظار تماشای رقص گروه
روایتی است از توفان
در سکوت لحظه ی تسلیم.

- ما برگچه های جوان را می خوانیم...
و آوندهای نجیب 
را بر همسرایان می گشایند.
- اکنون چه رفته است،
          بر آن باغ
که خاک را
      عاشقانه
       نماز نگزارد؟ ...
و دستی 
بر سر شاخه ها می نشیند،
          در سفر بازگشت گروه
که فصل خسته
جان سبز می گیرد.

                  8

بی طاقت است 
جانب رفته
مین همیشه و هرگز
که آسمان را
تماشای پرواز
        کبود کرده است
و شستشوی زخم زمین
سرنوشت دریاهات.

در این تلاقی آبی و سبز
سینه های تپنده
غبار گریزی ست
که بیشه را
         فریاد کرده است.
و چشمها
و چشمکهای راه ...
شب،
بوی آفتاب دارد.
خروس کیست اینجا
که پلک ساحل را
        به رؤیای ابر
                   می شوید؟

شب، 
بوی آفتاب دارد.
و دست زخمی زمین
کوله بار آب
به دوش موج می بندد،
در پندار خیس عاشق.

تندیس انتظار را
باز می شناسد
صخره ی آبی
و همهمه است و تپش
در خواب ساحل دور.
امشب چرا،
خوابگاه ما
      به سیلاب
              گسترده اند؟
ای زخم لحظه های باران!

کتاب حوصله
         کوتاه است
و خواب ساحل دور
خمانده است
پشت شهر را.

              9

برای زخم سفر
چه چاره کرده ای؟
ای سفره ی گسترده ی الفت!

به باغ شقیقه های سپید
پیچکان دلتنگی    
              رویانند
و شب
به سخت سری
سم می کوبد
در گودال چشم.
توان خودداری نیست
              در خراش ناخنها
              و گره آواز.
توان خودداری نیست، دیگر.

اینجا همیشه ی هزار دریاست.
همیشه ی هزار جنگل.
همیشه هزار رود.
و زمین 
پنهانی دره است
به مه،
    انبان.

راه را،
اندوه پنجره می پاید
و بامها
زخم خانه ها را پاسدارند
و انعکاس بی سخاوت فانوسها را
چاپار خسته
          به تاراج می برد
و نای قبیله
ستاره را می نالد
که زخم سفر
         اینک
چاره
     در ناله
        اندیشیده است.

                   10

می باید این زخم را
عمیق و
      عتیق 
           داشت
دیری نمی گذرد
از سفر عشق
به قلب خشکزار
که زرد
         سبز خواهم شد.
و در گذر
از گذاره ی کمینگران خفته
ستاره بی بال است
از سرودهای جوان
بر کرانه ی خروش
               می خزند.
همیشه 
بازی ستاره ها
در امتداد رود.

                            11

می گذرد لحظه های زخم
به ساکت خروش.
که می دراند
قرینه را
در کهکشان درد.

شب،
به چشمخانه ی زخمی ما
تاب هیچ ستاره ندارد، دیگر.

                     12

امشب نمی پذیرد این کهنه سرا
مسافر   دیگری
که در تخیل زخمیش،
تنها
سرود کاروان تو را
                     می خواند.

                      13

مرهم نمی پذیرد
             اینک
داغگاه سفر
که گام بازگشت
زخم تازه می زند
به راه منتظر.



از مجله تماشا
سال هشتم - 8 مهر 1357
شماره 383