Friday, January 20, 2017

فی کمال العشق



اعلم یا اخی! رزقک الله و اکرمک بعشق اهل الکمال که خداوند سبحانه و تعالى ازلاً و ابداً ذات قدیمش موصوف است به صفات قدیمش. پس عشق وعاشق و معشوق خود بود. از آن عشق یکرنگ آمد که صفت اوست، و او از تغير حدثان منزه است. عشق کمال محبت و محبت صفت حق است. در اسم غلط مشو، که عشق و محبت یکی است. صفت اوست، و قایم به ذات اوست. در آن تغير نیست، بلکه به خود عاشق است. تغير حدثانی در او روا نیست. محبت حق چنان دان که علم او «لم یزال محباً بنفسه لنفسه کما انه لم یزل عالماً بنفسه و ناظراً الى نفسه» انقسام در احدیتش نیست. چون خواست که کنز ذات بمفتاح صفات بگشاید ارواح عارفان را، به جمال عشق بر ایشان تجلی کرد، و به صفات خاص بر ایشان ظاهر شد. ایشان از هر صفتی لباسی یافتند: از علم علم، و از قدرت قدرت، و از سمع سمع، واز بصر بصر، و از کلام کلام، و از ارادت ارادت، و از حیات حیات، و از جمال جمال، و از عظمت عظمت، و از بقا بقا، و از محبت محبت، و از عشق عشق. این همه او بود، و او در ایشان ظاهر بود. تأثير صفات در ایشان آمد. صفت ایشان بدان تأثير قایم گشت: از حلول در آن عالم هیچ نیست،.« العَبدُ عبدً و الربّ رب »
پس از اصل عشق قدیم است عشاق حق را. عشق با جان قدیم است. عشق لبلابۀ زمين قدم است که گرد درخت جان عاشق برآمده است. عشق سیفی است که از عاشق سر حدوث برمی دارد. سرکوه پایۀ صفاتست که جان عاشق چون بدانجا رسید، مأخوذ عشق گشت. از آن ذروه بزیر نتواند آمد. هر که معشوق حق شد و عاشق حق شد، در عشق همرنگ عشق شد. چون عاشق همرنگ عشق شد، عاشق و معشوق یکرنگ شدند. آنگاه عاشق درمملکت حق حاکم شود. چون حق بر او غالب شد، قالب صورتش جنانی است، نفسش روحانی است، جانش ربانی است، معشوق معشوق است، مراد مراد است، در جهان کار از آن معشوق است، اثر صفات است. گفتنش معجزات است.
مایۀ عشق چون پیدا شد، صفت عاشق عیان گشت. عاشق مرکب عشق است. خاک آن مرکب سرمایۀ بهشت است. عشق او مشاهدۀ کل است. در رؤیت صرف صفات عشق برعشق است. کمال در عشق نیست، زیرا که معشوق را نهایت نیست. بی زحمت کمال عشق عين کمال است. عشق در عشق کم نیست. بالاء عشق از تأثير قهر خم نیست. چون عشق رسوخ گيرد، در دفتر عشاق حروف لطف و قهر نیست. در هر کشفی از ذات معشوق عاشق را صد هزار عشق است. اصول عشق و دولت عشق از کشف جمال و جلال است. آنجاست مشهد عاشقان. اوهمه جمالست، اگر بنماید، لیکن چون از جمال تجلی عظمت کند، نه عشق باشد و نه عاشق، زیرا که محل فنا عشق است. منفردان عشق چون بغایت عشق رسیده اند، چون بدانند که ندانند، دانند که هیچ ندیده اند. ذره ای از کشف جمالش صدهزار جان نبی و ولى واله کرده. همه بازی گران درگه عشق اویند. معلوم شد که جمله خود را، بی او بستۀ اویند.
...


 از عبهرالعاشقین

روزبهان بقلی شیرازی

تصحیح: هانری کوربن، محمد معین

انتشارات منوچهری (گنجینه‌ی نوشته‌‌های ایرانی، با همکاری مرکز ایرانشناسی فرانسه)، ۱۳۶۶




Thursday, June 2, 2016

هوش سبز، شاپور جورکش








شاپور جورکش

برداشتهای تصویری:
جواد فیروزمند



جنینِ جن‌زده!
            جانِ سبزت را به جنگلِ اجداد
            به اعصارِ فراموشِ زمین ببَر
پلنگِ پلکت را بر قله‌های آغازینِ جهان بِگمار


 

رقصِ یاخته‌های تنت را
بر آوارِ کهکشانهای سوخته
                                شیواساز
دوام سرگشته را بِدَر
بِدَم

مهر گیاه را
             در مذابِ حیات
بیرون بکش مرا از کمرگاهِ کودنِ میمون
بیدار کن
       خوابهایِ ایمنِ بهشت را،
اجدادت را از غارهای غارت و خون
                                        فرا بخوان
 

در زیر آسمانِ شبِ عریان
پیکرهای بهیمی‌شان را فراهم آر
بگو تا هر کدام با هیمه‌ای
از کوههای بهمنی سرازیر شوند
پَرپَرِ ققنوسیِ قلبت را
                       به آنان بسپار
 


ما دل و دریا را به دور افکنده‌ا‌یم
جنینِ جن‌زده!
ناهیدِ ناشنوده!
بار آور کن ماقبلِ تاریخِ قلب را

(دل را به بسترِ دریای باستان دریاب!)
خود را به پیش از طلوعِ کهکشان
                                         انداز
شیرابه‌هایِ مادرانه‌ی تن خود را
با بالِ نیلوفرِ اَلَست
                   در آمیز
کُهنه جراحتِ راههای گمشدگی‌مان را
پابه‌پا بِبَر
وَرزای گمشده را
                  هم آنجا
                             قربان کن!


 

نایِ ناهیدت را نمی‌دانیم
نارِ ناهیدت را نمی‌مانیم
طنینِ نورت را نمی‌شنویم
جنینِ جن‌زده!
ناهیدِ نادیده!
شعله‌ی چنگت را
                   بزن به کهکشانِ جنگلِ اجداد
آنجا که ساحرِ قبیله اولین نام را نامید
                                          در گرگ و میشِ حیات
و نیاکان
          بَر ایستادند:


نیمی نان و نیمی دل
((انسان-انسان)) و ((ماه-پلنگ))
 


بگذار درکشم جامِ هوشِ سبز را



Monday, April 11, 2016

سونات نیلوفر، شاپور بنیاد








شعرِ شاپور بنیاد

چاپ اول : ۱۳۶۳  نشر واژه
چاپ دوم :  ۱۳۸۵ نوید شیراز



چشم
     چشم تماشای چشم شد     
وقتی‌که تصویر پرپر زدن
در تکه‌های آینه
تکرار شد                 


آئینه‌ها آواز خواهند خواند
وقتی که سایه گم شود
و آفتاب بر خیس بنفشه بوسه زند



نیلوفر آواز خواهد خواند
وقتی که سایه گم شود 
  و بنفشه تصویر خود را به آئینه‌ها وام دهد



بنفشه آواز خواهد خواند
وقتی که سایه گم شود
و در دست نیلوفر آفتاب رشد کند



بال دریا
آتش شد           
دست، چشم آتش شد، شد چشم
گاهی که نمی‌دانستم از کجای کجا
جرقه افتاد به این ترکه‌ی نازک
 که بی‌تربت ماند و بی‌مزار)
کسی که گم شود                           
(در سیل                                              




جهان در نسبت خویش خواهد گنجید گاهی که آفتاب از
زنجیر سایه رها باشد                                                

 

گوشواره‌ت شفای من بود و من خواب نبودم که گوشواره

گم شد                                                             

  
از شعر گام بر مگیر
کمند بلندت را به دورها پرتاب کن
به سمت ستاره‌ها و علف‌ها
که می‌رسد از راه
سلطنت مدام سبزه و گیاه
بر عرصه‌ای از ریشه‌ی کلام
پس از شعر گام بر مگیر
و میندیش که کار کلام کار کدام جادوست
در هر واژه‌ای نهایت درخت را بدم
و تا یاد شهر قدیمم شهید شود
یک شب دلت را کنار تنهائی‌ی من بگذار
و وِردی از شعر بخوان تا فراموشی‌ی خواب را افشا کنم
وردی از شعر بخوان
که چشم ازلی‌ام با سکوتی خانگی انبازست
به جوی و گیاه پیوندم ده تا تنه‌ی درختی قدیمی شوم
با برگهام سند سبز عشق

 
اینجا که جای مردن من‌ست
برای اندیشه کوره راه و بره‌های متروک تعریفم کن
اینجا که جای مردن من‌ست
علف، ذات لم یزال بره نیست
نه، علف ذات لم یزال بره نیست
دوام شیر تازه‌ست
اعدام بره‌ست
یکپارچگی‌ی خواب قصاب‌ست
ذات لم یزال بره نیست

 
تا صبح من باشی خنجر بردار از گلوم
و آنگاه شادی‌ی نسیم باش 
!ای هوش



ارتباط حس متروک من‌ست
سراغ از وزیدن گیر و دلدارم باش
!منِ بازی – گوش



جائی که چمن
چشم بود                
ما صندلی را رها کردیم
                 و خانه را رها کردیم                            
و خود را رها کردیم                                                   
تا در شیوه‌ی چمن
زندگی کنیم                     

 

 از شیوه‌ی چمن
دست نیلوفر
به سمت ستاره‌ها
پرتاب شد
و آفتاب و بنفشه و نیلوفر و آئینه ذات آواز شد



دانلود کتاب: سونات نیلوفر

چاپ اول : ۱۳۶۳  نشر واژه
چاپ دوم :  ۱۳۸۵ نوید شیراز




Friday, March 25, 2016

ملانکولیا، محمدرضا فشاهی








شعرِ محمدرضا فشاهی



 مرا در گهواره‌یِ خواب جای ده


که آسمان آبی باشد یا غمگین
مرا در گهواره‌یِ خواب جای ده
کلام سیاه است وُ حتی سکوت، در سکوت نیز آرامش نیست

 
مرا با جُلبک وُ سنگ تنها بگذار

 
کلامِ مسافر وُ خیالِ چادرنشین وُ مرگِ مُهاجر
مرا با جُلبک وُ سنگ تنها بگذار
جهان از آتش است وُ من سردم است وُ سنگ سرد است

مرا به رود وُ باد وُ ماه بسپار


کودکان آب را می‌بوسند وُ ستاره می‌چینند
مرا به رود وُ باد وُ ماه بسپار
صدایِ فرسایشِ روح می‌آید وُ
مرگ که تویی، در تو نیز آرامش نیست


که آسمان آبی باشد یا سیمین
مرا در گهواره‌یِ خاک جای ده

---

دانلود کتاب ملانکولیا



من این هراسِ خاکسترگون را بر آسمانِ روح خال کوبیدم
ترانه‌هایِ فروردین درونِ حنجره‌یِ سینه‌سرخ زندانی گشتند
وَ عَطرِ افسونگر میانِ خاک خفت وُ به قلبِ گل عروج نکرد


تمامِ سفرها وُ بادبان‌ها وُ عابرانِ خموشِ جنگلِ دریا
تمام مُردگان-مسافرانِ مبهوتی که هیچ نشانی‌ای از خویشتن به‌جا ننهاده‌اند
وَ این شبِ شگفتِ هزار ساله با جمله خواب‌هاِ مه‌آلودش
من این کلامِ باستانیِ آب‌هایِ پنهان را نوشیدم
-و نام‌هایِ سبز وُ سیاه و سرخِ گمشدگان را بر قلبم
همان قدیم کارِوانسرایِ شاعرانِ کویر حک کردم

هزار دریا تنهایی، هزار کشتیِ اشباحِ شاعرانِ دو ساحل
چقدر از آتش دورم آری چقدر خاموشم
دُرُست مثلِ درختِ بید که آقایِ عاشقانِ جهان مجنون در قلبش داشت
به ماه می‌گویم فردا شاید اقاقیایِ جوانی درونِ دشت‌هایِ آبیِ تو خواهم کاشت
سپس کنارِ پنجره‌یِ این شبِ اثیریِ هزار ساله خواب می‌روم اما
دو چشمِ طلایی-دو گویِ آتشینِ بوفِ کهنسال
هزار کرمِ کوچکِ شب‌تاب را درونِ روحِ جهان جستجو می‌کند


نشر کاروان۱۳۸۰