Friday, June 21, 2019

نوشته‌ی یدالله رویایی در مرگ پرویز اسلام پور



تابوتی که نام مهدی اسلام‌پور برخود داشت، و روز بیستم بهمن درگورستان "پرلاشز" بدرقه می‌شد، خاکستر پرویز را با خود می‌بُرد. مُشتی خاکستر.
نام او در تهران پرویز و در پاریس مهدی بود. در کوره‎ی آدم‌سوزیِ گورستان امّا، آنچه در آتش بود کالبدِ مهدی بود، و در کالبد مهدی آدمِ پرویز می‌سوخت.
من زیر ضربتِ مرگ بودم. تنها می‌توانستم خاکسترِ مهدی را در تورّق هفتادسنگ قبر بدرقه کنم:
هنوز نمی‌دانم از کجا
می‌آیم.
پرنده‌ای سر دربال، نشسته بر صفحهٔ ساعت، بر بالای سنگ بتراشند.
و در پائین، طرحی برای منظری از آن که منتظر خویش است. با صدای مهدی که درخطابِ به خودگفت: ای غین، ای سین، ای همیشه همین!
آثار تزئینی: شن، قطب‌نما، غیبت و سکوت
کتاب را بستم، گفتم ای غین، ای سین، ای همیشه همین، و تکّه ابرِ سریع و سپیدی درآسمان گذشت. از شانه‌ی من پریده بود، از شانه‌ی من تا لانه‌ی او: لغت.
از لغت هم گذشت. دَرگذشت.
به دوستیِ پرنده‌ها می‌مانِست. پرید. و عمرش را در سرزمینی بی‌عمر جاگذاشت.
که در قبیله‌ی لغت، آنچه بر کلمه می‌گذرد بر همه می‌گذرد:
شاعری اینجا می‌میرد،
ما آنجا تنها می‌مانیم .




«نامه‌ها» یدالله رویائی و پرویز اسلام‌پور
نشر آفتاب
خرید کتاب از سایت آمازون 

Saturday, February 23, 2019

سایه






نه خواب بودم ، نه بیدار
از تو بالاخونه چشمم افتاد به صحرا:
یه چراغبادی داشت می‌سوخت، پهلوش یه پسربچه وایساده بود،
به سایه‌ش نگاه می‌کرد، سایه‌ش تا اون سر صحرا رفته بود:
هیچکس نیس بگه، هیچکی
چرا وقتی تو اطاق پنجدری،  پهلوی چراغ آویزه‌دار وایمیسادم، سایه‌م رو نقشای گلیم که میافتاد، باقیش می‌رفت رو دیوار، یا تو طاقچه آینه‌داره، خیلی‌ام که دراز می‌شد، رو تیرای سقف.
پس چرا حالا رو آسمون نمیافته؟
آسمون سنگه ؟
ستاره‌ها چراغن؟ مث اون چراغا که به نخ بادبادک می‌بسیم؟
کی روشن می‌کنه، کی خاموش می‌کنه ؟
خدا راسه؟
می‌گن میون ستاره‌ها خالیه، هرچی بریم به هیچ جا نمی‌رسیم
اگر هرچی بریم بازم هست، پس کجا نیس؟
سایهه رفته باشه تو خالیای آسمون، تنهائی نمی‌ترسه ؟
آخرش رو چی میافته ؟
چقدر تو مهتابا دنبالش می‌دویدم: رو سنگفرشا، لای اون علفا
که جنگل عروسکا بود،
یا درخت نارونه
بعضی وقتا یه شکل دیگه می‌شد، مث نقشای سر حموما
می‌خواستم جا بزارمش فرار کنم، پابه‌پام میومد
می‌رفتم تو سایه دیوار، دیگه پیداش نبود، بیشتر ترس ورم می‌داشت
حالا کجاس؟
میشه رفته باشه اونجا که یه وقت بوده؟
پسربچه راه افتاد، رفت، رفت ته افق گم شد، رفت دنبال سایه‌ش.
____
نه خواب بودم، نه بیدار:
مث اینکه تو صحرا بودم، یه چیزی تو افق دیدم، رفتم جلو: یه تابوت شد.
سایه پسربچه تمومش تو تابوت بود.
صدای گریه‌شو شنیدم، برگشتم: اون سر صحرا چراغبادی داشت می‌سوخت، پهلوش یه گهواره رو خاکا افتاده بود.


سهراب سپهری
آپادانا - شماره ۲
تیرماه ۱۳۳۵

Saturday, October 13, 2018

حرف‌هائی در میان راه با خودم







مدتی این (که به هیچ‌وجه مثنوی نیست) تأخیر شد. و شاید «شایدها» در ضمیر تو رویید که سبب چه و چه بود. غافل که سبب من بودم. «من»!
خواستم که نخواهم حرف‌های با خودم را با تو بگویم. تو مگر که یا چه هستی؟ چه قدر بینا، شنوا، دریابنده، یا دست‌کم مشتاق این حرف‌ها هستی؟
در این غیبت کوتاه فقط تنی از ارامنه دشنامم داد تا به یادم آورد که هستم و رنج می‌دهم. ممنونم. و چند تنی دیگر که روزانه ناگزیر از تماشای ایشانم به «چه شد؟» یا «تمام شد؟» از این غایب یادی کردند. از این‌ها هم ممنونم.
راستی «تو» هم از خودت پرسیدی که «چه شد؟» کاش کج سرشتی تو را آسوده می‌گذارد و از خود من می‌پرسیدی.
باری، بازهم ادامه می‌دهم. و این‌بار کلاف سخن در سرزمینی باز می‌شود (شاید هم سردرگم‌تر می‌شود) که تو آن را به‌نام «ینگه دنیا» شناخته‌ای.
از این به‌بعد حرف من روال و سیاق مرتبی ندارد. گاه بالای هر تکه تاریخی نوشته‌ام، گاه عنوانی و گاه فقط یک نام. شده که روزها گذشته است و من قلمی نزده‌ام. ولی انبان یاد پر است و ای بسا اینک که حرف‌های نوشته را باز می‌نویسم و به چشمان تو می‌سایم، حرف‌های نانوشته را نیز ناخنکی بزنم و سوهانی برای روح تو از آن بتراشم. و این والاترین نشان سپاس و ارادت من است به تو، که به‌هر تقدیر، جز سوهان روح من نیستی. همین و بس.



                      

 

 

۲۸ ژانویه

دارد حوصله‌ام از این یادداشـت‌نویسی سر می‌رود. اصلاً

معتقد نیستم که نویسنده باید هر روز چیزی بنویسد. هر

وقت هم که یاوه‌های قلم‌زنان جـاپا قـرض کرده و کاسـب

شده را در این زمینه می‌خوانم، آتشی می‌شوم. کسـی

که هر روز بتواند بنویسد باید مقدار زیادی بی‌کار، مـقـدار

زیادتری سرش خالی از فکر، و مقدار زیادترتری اهل حساب

و بازار و ریاضیات باشد. یعنی نه ادبیات. من نیستم. غالباً از

کار یا فکر یا هزار و یک عارضه‌ی عصبی چنان زده و مچاله و

لهیده‌ام که واقعاً نمی‌دانم رمق قلم‌زدن را از کجا باید بیاورم.

البته بگذریم که هرچه تاکنون از این قلم سرزده یکـسره در

هـمـین وضع و حال درب و داغون سر زده. و نیز بـگـذریم از

پرنویسان سیر و گرسنه، بی‌کاره‌و نیمه‌کاره‌ی وطنی. ایضاً

بگذریم از پاره‌یی قلم‌زنان حرفه‌یی داخله و خارجه. خلاصه

پرنویسی ملاک نیست. کم‌نویسی هـم نیست.

آشفته‌حالی یا آسوده‌احوالی نویسنده هم باز ملاک نیست.

خلاصه اصلاً نمی‌خواهم نویسنده تلـقی بشوم به‌حساب

یک رشته یادداشت، و می‌توان نویسنده بود صرفاً به‌حساب

یک رشته یادداشت. اما، ولی، بله.

 
 
 
 
.


از مجله نگین
دی۱۳۴۶، شماره ۳۲