Wednesday, October 5, 2011

خورخه لوييس بورخس

JORGE LUIS BORGES
 ■
چهار شعری که می آید از تازه ترین شعرهای مشهورترین قصه نویس و شاعر معاصر آرژانتین، خورخه لوییس بورخس است که به سال 1899 در بوئنوس آیرس پا به جهان گذاشته است و هنوز، با این که دیگر به کوری گراییده، کاری و خلاق است. چند کلمه یی که درباره ی او می آید، ترجمه یی است-کمابیش آزاد-از نوشته ی سسیل بیتن(Cecil Beaton).

                                                          ترجمه ي فرود خسرواني(بيژن الهي)

بورخس همیشه زحمتها می کشد که نخست یک خواننده باشد؛ در نتیجه خواندن اوست که نوشتنش را سبب می شود. این درست. اما آنچه بورخس از خواننده بودن منظور دارد چیزی است که ما داریم به سرعت از دست می دهیم. ما دیگر در کتابها زندگی نمی کنیم. از همان اولین تاخت و تازهای او به کتاب در کتابخانه ی پدرش، مطالعه برای بورخس یک زندگی جداگانه و جدی بوده است، یک جابه جا سازی در زمان، و رخت کشیدن به بعدهای دیگر، به نقطه یی که مرزهای میان تخیل و واقعیت کمرنگ می شود و به راستی دیگر وجود ندارد. من فکر می کنم که بورخس، در پیشروی میان زبانها، همیشه خود زبان را سطح مجزایی از هستی دیده است که بر آن واژه ها می توانند هر چه را زیر نفوذ بگیرند، حتی آن کسی را که به کارشان می برد؛ اما در عین حال، او همیشه آگاه است که زبان خود نقیضه یی است. واژه ها آن كسي را كه  اداشان مي كند به ريشخند مي گيرند. تصويري كه بارهاي بار در نوشته ي بورخس دور مي زند- كه، جهات مسلم، يك انسان همه ي انسانهاست؛ كه در مطالعه شكسپير ما خود، شكسپيرمي شويم- از آن جهت روي مي نمايد كه بارهاي بار در مطالعات بورخس بر او روي نموده است. او پذيراي زبان است به هر شكلي- مكالمه و دعا، جبر و تانگو، جدولها، نقشه ها، اوزان، تاريخهاي پنهاني در اشياء، ترجمه هاي درست و نادرست. او حتي توفيق يافته است به نقشي از تخيل رنگ يك پژوهش علمي بدهد. من در مطالعه ي بورخس سه لحن مي يابم- نخست، زبان داستانسرايي، زبان كيپلينگ(Kipling)، چسترتن(Chesterton)، استيونسن(Stevenson)، زبان افسانه ها، زبان دسيسه و اتفاق، صراحت رويداهاي وخيم. سپس، زبان شعر سنگين، زبان جادو و معما و طلسم، و واژه هايي چون كيميا. و سوم، زبان تفكرات حكيمانه، از شوپنهاور و بركلي، و از باريك بيني هاي كالريج(Coleridge)، كه وه دو(Quevedo)، و دوكنسي(de Quincey)، گرفته تا كافكا و وهم گرايان. و، البته، در نوشته هاي بورخس است كه اين سه لحن به هم مياميزند، يا بلكه در رايحه يي كه نوشته هاي او و شخصيت او هر دو، برمي آورند. اين زمان كه در قوت و اعتبار ادبيات جاي شك باقي ست، بورخس چنان مي خواند و مي نويسد كه گويي كوچكترين شكي به نيروي واژه ها ندارد- به اين كه واژه ها قادرند روشنگري كنند يا اضطراب برانگيزند. من هميشه فكر مي كنم كه او در جهان زيرين ترجمان جاي مي گيرد، در سكوت بزرگ پشت صحنه ي زبان، و روزانه راه خودش را دقيق، و از سكوت به واژه، به جمله، به كتاب و به كتابخانه مي پيمايد، و باز برمي گردد. فكر مي كنم آنچه بيش از هر چيز در كار بورخس شايان سپاسگزاري است، آن است كه او، از ميان چند عناصر ناهمرنگي، چنان مطالعات گوناگوني، چنان تجربه ي چند زبانه يي، نقطه يي كانوني يافته است. موازنه ي رازآميز، چنان تعادلي كه ما- خوانندگان او- ديگر امكانش را در كتابها نمي پنداشتيم. زماني كه بورخس آگاهي ما را پالوده است، بارهاي بار مي بينيم كه، ضمن مطالعه ي كتابهاي ديگر و تماشاي فيلمها و نقاشي ها، مي گوييم: «عجب، بورخسه ها!» و هست. به پوشيده ترين كنج هاي تخيل كه مي رسيم، تازه در مي يابيم بورخس آن جا بوده است. هميشه چنين نيست كه شخصيت و وجود يك نويسنده به دنيايش روشني دهد؛ كلا، نويسندگان در نهايتشان به شكل كتابي جلوه گرند. اما، مثل هميشه، بورخس استثناء است. او ما را واداشته چيزهاي بسيار در كارش حس كنيم- و اينها چيزهاي راحتي نيست، چيزهاي آساني نيست؛ اما وجود و شخصيت او احساسي پديد مي آورد در سطحي يكسره ديگرگون؛ احساسي بسيار ساده از محبتي بزرگ و عميق.

چهار قطعه
 در مرگ
 كلنل فرانسيسكو بورخس

نوشته روي سنگ مزاري
براي كلنل فرانسيسكو بورخس، پدربزرگم

تپه های رام اروگوئه،
مردابهاي سوزان پاراگوئه
وچمنزارهاي سوزان مغلوب
جوري بي پايان بود
هم در نهاد تو.
به پيكاري در لاورده 1
برآن همه شيردلي
مرگ تاختها آورد.
اين زندگي اگر براي تو پولاد از آب درآمد
و دلت جماعتي خشمگين
كه در سينه ات ازدحام كرد،
باشد كه عدل خداوندي
بر تو سعادت آورد
و ناميرايي همه با تو باد.

          ■
به كلنل فرانسيسكو بورخس
     (1874-1833)
آنك براي زندگاني تو:
چيزي كشيده از جنگ به جنگ.

افتخار، ناگواري و تنهايي
و دلاوري كه پايان نمي گرفت.

مونته ويده ئو2 و آن جانيان مزدور اوريبه3،
ستيغهاي گوژپشت اوروگوئه،
مردابهاي تب زده ي پاراگوئه،
دو گلوله ي پاراگوئي،
دسته هاي سواره ي جوردن4  بر تپه هاي حومه به گشت،
دشتهاي كاتريل5 و مارتين فيه رو6.

در 26 نوامبر 1874،
تا تو را مرگ به چشم آرد،
تن به شالي سپيد پيچيدي
و بر اسبي نقره فام نشستي.

در 28 نوامبر 1874
آرميدي كه بميري
با دو گلوله در شكم.

        ■
كنايتي از مرگ كلنل فرانسيسكو بورخس
            (1874-1833)

او را بر اسب وا مي نهم آن شامگاه
كه در ميان دشت مي راند
تا به ديدار مرگ برخيزد،
و از تمامي ساعات سرنوشت وي
اين يكي- گرچه تلخ- زنده باد.
اسب سپيد و شالپوش سپيد
راهي عامدانه مي گيرند
در همان ناحيه ي هموار.
روبه رو، مرگ صبورانه كمين دارد
درون لوله هاي تفنگها.

كلنل بورخس
دشت را غمگنانه در مي نوردد.
آنچه به گوشش آمد- ترقاترق رمينگتون7 -
آنچه به چشمش آمد- چراگاهي بي پايان-
همه آنچه بود كه او در تمام طول عمر شنيد و ديد.
وطنش اين جا بود - هم در اين هنگامه.
او را بر اسب وامي نهم در آن جهان حماسي
و كمابيش به لمس شعر نمي آرم.

         ■

خونين JUNIN

من خودم هستم و اويم امروز،
مردي كه مرد، مردي خون و نام او
از آن من: غريب اين جا، اما مشهور
كه برابر نيزه هاي سرخپوست
پيروز
ايستاد.
باز مي گردم من به اين «خونين» كه هيچ گاه نديده ام،
به «خونين» تو، بابابزرگ- بورخسم!
اي سايه، اي سراپا خاك!
صداي مرا مي شنوي حالا،
يا در آن خواب مفرغي غافلي
از اين صدا؟
شايد ميان همين چشمهاي باطل
آن «خونين» قديم حماسي را در من
مي جويي -
رمه مي تازد

به لب افق، رده ي پرچينها،
گروهان سواره ي تو،
جايي كه تو يك درخت نشاندي.
پس همان گونه غمين مي نگارمت
و كمي خشن،
ولي هيچ گاه نخواهم دانست
تو كه بودي و چه.

          ■ 

  1. La Verde 
  2. Montevideo
  3. Orihe
  4. Jodaَn
  5. Cotriel
  6. Mortin Fierro
  7. Remington(مارك نوعي تفنگ)

از مجله تماشا - سال دوم- شماره 54

Sunday, October 2, 2011

از محمدحسین مدل




■  یک

کی می‌شود افشا
غوغای آنچه منم
                                      در سینه وقت
ای‌کاش باورم
بر قله‌ای بلند
                                                  مدام
                                          می‌نشست
تا باورش شود
مدارای آنچه منم
افشا می‌شود یک روز.

■ دو

من محو تو می‌شوم
یا محو تو است
تمام من اینک.

■ سه

در هوا می‌پرم
یا هوا
می‌پرد در من
که این همه راه
شوق می‌شود تا تو.

■ چهار

متن
می‌گریزد از من
افشایش که می‌کنم هر بار
و صفحه‌ی سفید
که افشای متن می‌شود
روسیاه عالم است.


■ پنج

من نگاه کردن دیگر را
در نگاه کردن دیگر تو
یک لحظه که نگاه می‌کنم
معنی آه را
در کف دستانم می‌بینم
بس‌که گوارایی.


محمد حسین مدل
از مجله آدینه-اردیبهشت 1377



Monday, September 26, 2011

سفر اعشار

باران مي بارد. خانم «صفر» مي رود كنار پنجره، به ساعت خيره مي شود؛ هنوز وقت دارد. تنها زندگي مي كند. چاي را بي شكر مي نوشد. شب ها دير مي خوابد. در اتاق قدم مي زند تا باران ريز بند بيايد. از خانه بيرون مي رود. پا به خيابان مي گذارد. از كنار خانه هاي خاكستري مي گذرد. گاه هواكش ها بوي آشپزخانه را زير بيني او مي زنند. زن صورتش را رو به باد مي گيرد. از خنكاي آغاز شب لذت مي برد. در انتهاي خيابان به راست مي پيچد. سر در خانه ها با كورسوي چراغ هاي آبي روشن است. پشت نرده ها ساقه هاي علف با نسيم موج برمي دارد. زن قدم ها را سست مي كند. برابر دري سفيد مي ايستد. گچ كاري تاقي ها شبيه نمازخانه است. روي سردر نوشته شده « بيمارستان زمان».
تو مي رود. از حياط عبور مي كند. وارد بنا مي شود. دستگيره ي اولين در ِ سمت چپ را پايين مي كشد. وارد اتاق مي شود. روي صندلي مي نشيند. سرسري به دور و بري ها نگاه مي كند. در انتظار نوبت به شوهر سابقش مي انديشد و قرص هاي ضدآبستني. در ِ روبه رو باز مي شود. مردي سفيدپوش پا بر آستانه مي گذارد و مي گويد: «نفر بعدي!»
دختربچه يي از جا مي جهد، با شتاب تو مي رود. عروسك او روي صندلي جا مي ماند. نيمرخ دختر آشناست. خانم از زن هم جوار خود مي پرسد:«اين بچه كسي را ندارد؟»
زن جواب نمي دهد. انگشت را بالا مي آورد. بر سينه اش مقوايي چسبانده اند، با عنوان «خانم "صفر" در سي سالگي». خانم به چهره ي او خيره مي شود؛ اجزاي صورت با دخترك يكي است.
نگاهش اتاق را دور مي زند. روي سينه ي همه يك اسم نوشته شده: «خانم "صفر" در بيست سالگي»، «خانم "صفر" در چهل سالگي»، «خانم "صفر" در هفتاد سالگي»... مي رود به دستشويي و خود را در آينه مي بيند، به همه ي آن ها شبيه است. برمي گردد و سر جايش مي نشيند. زني سالخورده بافتني مي بافد؛ چهره ي پرچين و ابروها درهم كشيده. بانويي جوان سيگار مي كشد، بي قرار است و پا روي پا مي اندازد.
مرد سفيدپوش بر آستان در ظاهر مي شود، صدا را بلند مي كند: «نفر بعدي»!
دختري نوجوان برمي خيزد و چابك رو به در مي رود؛ ته بافه ي موي پرپشت با هر قدم خم برمي دارد. پشت دريچه ي سيمي پشه ها وزوز مي كنند. بوي الكل از زير در روبه رو بيرون مي زند. خانم«صفر» خميازه مي كشد، مي انديشد: «چرا ساعات بيكاري اي بايد در مريضخانه بگذرد؟»
مرد سفيدپوش باز بر آستانه ي در ظاهر مي شود. جمله را كه چون طنابي سياه ته گلويش آويخته جار مي زند: «نفر بعدي».
زن جوان برمي خيزد. باد در دامن پرچين او مي افتد و ساق ها با توازن پيش مي رود. ميان باريك و خوش قواره است. در پشت سرش بسته مي شود. دفترچه ي خاطرات او روي صندلي جا مانده و با نسيم ورق مي خورد. زني ميانسال سر را با ناخن مي خاراند و پيرزن با خشم او را نگاه مي كند. چهره ي زن سالخورده براي خانم «صفر» تحمل ناپذير است. مرد سفيدپوش پياپي مي آيد و مي رود، جمله را تكرار مي كند. اتاق به تدريج خالي مي شود. فقط پيرزن مي ماند و بافتني ناتمام، خيره مي شود به سقف. پاهاي ورم كرده را از كفش ها بيرون مي آورد. لب هايش سفيد است و خشك، چشم ها كم مژه. بين تارهاي تنك ِ مو، پرهيب جمجمه پيداست. مرد سفيدپوش بانگ مي زند: «نفر بعدي!»
زن به زحمت برمي خيزد. زير جوراب هاي دودي ضخيم قوزك هاي پا و دو زانوي خميده ي او به هم مي خورد. دست بر كمر مي گيرد، چون كودكي تازه سال لنگرزنان پيش مي رود. بافتني و گلوله ي كاموا پشت سر او روي زمين مي افتد.
مهتابي ها روشن مي شود. پس از مدتي در را چارطاق باز مي كنند. مرد و هم كارش تخت رواني را به سمت راهرو مي برند. زير ملافه، جسدي لاغر با هر تكان به چپ و راست مي رود. اندام و صورت و موها در پارچه پيچيده شده. تنها دست راست او از تخت روان آويخته، بين پنجه هاي خميده ذره هاي زرين كاموا برق مي زند.
جسد را بيرون مي برند. پيرمردي مي آيد و كف اتاق را با زمين شوي برق مي اندازد. ته سيگار، كاموا، عروسك و دفترچه را برمي دارد، چراغ را خاموش مي كند. خانم «صفر» از دري كه وارد شده خارج مي شود. در راه بازگشت سردر ِ خانه ها روشن است.



غزاله عليزاده
 از مجله ي آدينه
مرداد 1377- شماره 129

Wednesday, September 21, 2011

نه شعر از سيروس رادمنش


ستاره اي كه مي آرايد صبح مرا
با پلك سنگين فلك ميانه ندارد

■

شعر جوان ما- موج ناب – دارد پا مي گيرد و شاعران جوان، از تاييدي كه مي بينند و احساس صميميتي كه از اين تاييد از سوي تماشا دارند، خود پشتوانه ي تلاش صادقانه تر، گرمتر و راهجويانه تري خواهد بود. اين شعر پا خواهد گرفت و پيش خواهد تاخت.
سيروس رادمنش در رديف چند شاعر زنده دل و كوشنده ي اين راه است، مدتها پيش مي بايست معرفي مي شد( شده بود اما نه چنانكه حقش بود) تنها، اندلي گنگي و لنگي زبان و بيان مرا بر آن داشت كه تأمل كنم و ضمن توجه دادن او، به بعضي نكات،  بگذارم خودش متوجه آن ابهام- نه ايهام- كارش شود. اين نه شعر، مرا خوشحال كرد زيرا كه ديدم جوانه ها و شكوفه ها در كارها گل كردند. ما حتماً شعرهاي درخشان تري از رادمنش خواهم خواند.

                                                                                        منوچهر آتشي

        1
        به روزان خمار

بگو كه  اين  جهان
دوباره  سبز  خواهد  گشت
و  به  چشمان  شگفت
خواهي ديد
پرواز  پرنده ي  آسيمه را

هر چند  شهيدي  نيست
اما  به  روزان  خمار
                    آتش مي زند
آن  كه
جوني از تو مي گيرد.


         2
      به گشت هاي بي مدار تن


اين  دل  چه  مي تپد
به گشت هاي بي مدار  تن
كه  يك  قبله
نيابد.

بي لب  نمي رود
پشتي  كه  مي كشد
غمنامه ي  گياه را...

اگرچه ستاره نمي چرخد
دل را  ببين
از مهتابي ي  كبود
كه  به  عشق
سر مي دواند  و
تاريك مي شود.


        3
      ميان بنفشي غليظ

پس ميان بنفشي غليظ
گم مي شوي
و گم  مي شوي كه   كمانه ي  گريه  بگيري
كه  پس  مقام  باد
منظر شگفت  تقدير است
به فراسوي
            ستاره اي بي خواب هودجي  كه  مي رود.

اين  جلوه گاه  بي كنار
تا ساليان به جنبد
خسته   از  خواب  و  خاطره
ميان بنفشي غليظ
گم مي شوي.

        4
      بخواب كه مي روي

بخواب  كه  مي روي
ستاره  به  شيب
دامن  شب  مي جويد.

چه مي دوم  در  خويش  و
به  رفتار
زنگوله هاي  بي صدا
كه  به  دير
بودمان.

بخواب  كه  مي روي
اي زخم   هميشه ي  دل!
اين  زاد  و  رود
به پي گشت پگاه
زانو مي زند.

          5
        تاريك كه مي آيم

تاريك  كه  مي آيم
از خمان دل
زخمي   از گلوي   سپيده  دارد
گياهي
       كه خواب جوانه مي بيند.

اي ماه!
خراب   كه   مي شوم   در  يادها
دورترين ستاره
مرا مي يابد و
گريه مي آموزد.

         6    
       از دروازه عشق

بیاموز و بخواب
که از دروازه ی عشق
نخواهی دید
جز پی گشت باد و،
ارابه های باژگون.

بر قوائد کنج
جام های شکسته از
گریه پاره های ماه
و به  دریا  که  می کوبد
رشته ی صدا  راه  یکی  چشم  منتظر...
بیاموز
که این صدا
از کرک های ستاره می خیزد
و دشمن می کند  تو  را
با آفاق بی مدار.

          7
         گشت هاي شبانه

اي عشق!
چون از كنار   دل   مي روي
دعا كن
روزهاي  آنكه
             از خاطر  ستاره  دور مي شود
و بياب
ساحل نشينان منتظر را
به گيسوان  آشفته.

هزاران خورشيد منجمد
به  يكي  چخماق  آه
گر   گرفته اند
و شايگان پريشاني  كه  مي رود
به آنها
       گشت هاي  شبانه  مي آموزد.

در كنار من
مي رود بخواب
آنكه  از ستاره  آمد  و
چشم هايش
خواب  دريا  داشت.

       8       
      دلم نهاده است

حجمی مرا می خواند
که از تبلور تار گلوش
دیوانی  به  سینه دارم.
                       ***
اگر چه کنج  گریه ندارد
                  این زمین
از آن کوه
که غربت عشق دارد
دلم نهاده است
                      ***
وقتی که در تپش
از زخم های انزوا
شبانه می گیرم و
با گیاهان آخته
           همصدا می شود تنم
آغاز غزل خوانی ي من ست.

          9
          تا بيابمت

پذیرفتم
تا نصف النهار سبز عشق
سینه  بر خارای   کبود
                      برکشم  و  بیابم
ترانه ای   که  بوی تو دارد
با هودجی   که  رفت  از خواب  دارد
می بینمت  کنار دل
که زلف می دهی به شبنم و
مرغان  منقار  کشیده  از شانه هات
به جستجوی  سپیده  می رهند
تا بیابمت
می دانم  آن  ستاره
در  زخم  می نشیند  و
تاریک  می کند
روزانی  که  به  رویا  دارم.


از مجله تماشا-سال هشتم- شماره373

Thursday, September 15, 2011

و ناگهان غروب مي شود

سالواتوره كاسيمودو
SALVATORE QUASIMODO
برنده ي نوبل 1959
(ترجمه ي فرود خسرواني( بيژن الهي


سالواتوره كاسيمودو، شاعر ايتاليايي، در 1901 در سيسيل زاده شد. تحصيل مهندسي ساختمان كرد. در سالهاي ميان 1938و 40 معاون سردبير«تمپو»(Tempo) بود. در 1941 استاد ادبيات ايتاليايي شد در هنرستان «جوزپه وردي» در ميلان. در دوره موسوليني، به خاطر فعاليتهاي ضد فاشيستي، زنداني شد. در 1953 جايزه ي بين المللي ((Etna-Taormina گرفت- همراه با ديلن تامس(Dylan Thomas)، شاعر و نويسنده ي نامي انگليس. و در 1959 جايزه ي ادبي «نوبل» را به او دادند، كه شعرش«...گوياي تجربه ي فجيع زندگي ست در زمان ما». كاسيمودو در 1968 درگذشت. او، علاوه بر شعر، نقد هم نوشته است و نيز آثاري از شكسپير و اي.اي. كامينگز( شاعر آمريكايي) به ايتاليايي ترجمه كرده است.

■

و ناگهان غروب مي شود

هر كه بر قلب زمين تنهاست
دل بسته به يك شعاع آفتاب:
و ناگهان غروب مي شود.

■

اينك روز سر مي زند

شب سرآمده، ماه،
در آسمان باز، آب مي شود،
در ترعه ها غروب مي كند.

سپتامبر در اين جلگه زار بس زنده ست،
مرغزاران، سبز
چون دره هاي جنوب در بهار.
من از يارانم دست كشيده ام،
دل در اين جدارهاي كهنسال نهفته ام،
كه، تا ياد تو هستم، تنها باشم.

چه از ماه دورتري،
اينك روز مي دمد
و سم اسبها صدا مي كند به روي سنگها.

■

زمستان كهن

خواهش دستهاي روشن تو
در نيمه روشن شعله؛
رايحه ي بلوط گلهاي سرخ و
مرگ.

زمستان كهن.

مرغان دانه جو
ناگهان برف شدند.

پس واژه ها:
كمي آفتاب؛ يك هاله ي نور،
بعد مه؛ و درختها
و ما، هوا، در صبح.

■

كوچه

مرا گاه صداهاي تو پس مي خواند،
و چه آسمانها و آبها
در من بيدار مي شود!

توري از اشكهاي آفتاب
روي ديوارهات  كه شب
موجي از چراغهاي دكانهاي ديرباز بود
پر از باد و پر ازاندوه.

ديگر وقتها: در حياط
يك دستگاه بافندگي به كار بود،
و شب ناله يي به گوش ميآمد
از سگ توله ها و بچه ها.

كوچه: تقاطعي از خانه ها
ندا مي دهند
آهسته به هم،
بي كه هيچ گاه بدانند اين
ترس تنها ماندن
در تاريكي ست.

■

آينه

نگاه! روي تنه
مي زند جوانه ها:
يك سبز، نوتر از سبزه،
مرهم دل:
تنه انگار كه ديگر مرده،
مي خمد روي راه آب.

به چشم من
اين همه چون معجزه يي ست؛
منم آب ابرها
كه چه آبي، امروز،
نقشي از پاره آسمان خود به چالابها ميندازد،
اين سبز، كه پوست مي تركاند
و كه حتي نبود
همين ديشب هم.

■

روزي طرف غروب، برف

دور دور، پشت درهاي بسته، باز
گريه ي حيواني داغدار تو را مي شنوم؛
پس، به دهكده هاي بلند، زير يك باد برف
هوا ميان آغل چوپانان مي نالد.

بازي كوتاه يادستيز:
برف فروريخته اين جا و بامها را مي خايد،
تاقهاي كهنه ي لاتسارتتو را مياماساند،
و «خرس» غوطه مي خورد سرخ در ميان ميانه ي مه ها.

كجاست ران، رنگ رودخانه هاي من،
ابروي ماه در تابستان
با پشته ي زنبورهاي كشته؟ زاري آن صداي افتاده
در ظلمت شانه هاي تو مي ماند،
سوگوار غيبت من.

■

ناو بلند بادباني

پرندگان كه آمدند و
برگهاي درختان تلخ پهلوي خانه را به غلغله آوردند
(آفريدگان بالدار كور شبانه
كه در پوسته ي درختها آشيانه مي كندند)
چهره رو به ماه گرداندم
و يك ناو بلند بادباني ديدم.

دريا به لب جزيره نمك بود؛
خشكي امتداد گرفت و صدفهاي كهن
به دامان صخره ها برق زدند
در خليج درختهاي كوتاه قد ليمو.

و من به عشقم گفتم- كه در او كودكم تكان مي خورد
و از اين رو هميشه دريا را در جان داشت-:
«خسته ام از تمام اين بالهاي كوبنده در زمان،
همچو پاروها، و از اين جغدها
كه چون باد ماه در ني هاست
چون سگان زوزه مي كشند،
بايد از اين جزيره رخت بركشم، بروم»
و او گفت: «ديرست جان من، بمانيم.»

پس آهسته بنا كردم
به شمردن بازتابهاي قوي دريا
كه نسيم به چشمان من مياورد
از هيأت آن ناو بلند.

■

مرثيه

منادي سرد شب
باز مي گردد روشن
به ايوان خانه هاي خراب
كه بتابد روي گورهاي گمنام،
مانده هاي متروك زمين دودناك.
اين جا رؤياي ما ميارامد.
تنها، به شمال برمي گردي
آن جا كه هرچه جاري ست،
جزء تو و تنها تو،
بي نور به مرگ.

■

سوگواري براي جنوب

ماه، سرخ باد
رنگ آميزي زن شمالي تو، مسافتهاي برف...
دل من تا به حال در اين مرغزارهاست،
در اين آبهاي مه آلود.
دريا را از ياد برده ام، گور
صداي صدفي مي دهد كه مي دمند شبانان سيسيل،

تلاوت گاري ها در طول راه ها
جا كه خرنوب
در بخار كشتزاران كاهبن
سوسو مي زند،
بي يادي از گذار حواصيل ها و درناها
در نسيم كوهپايه هاي سبز،
براي زمين و رودهاي لمباردي.
ليك هر كجا انسان
به سرنوشت زادگاه خويش
خواهد گريست.
مرا هيچ كسي به جنوب
برنخواهد گرداند.

جنوب
خسته است از كشيدن مردگان خويش
به كرانه ي مردابهاي نوبه خيز،
خسته از تنهايي، خسته از زنجير،
خسته از نفرينهايي بر لب
به تمامي تندابها كه زوزه ي مرگ كرده اند
در طنين چاههاي او،
مست خون دلش.
هم از اين رو، پسران او به كوهستانها
برمي گردند،
دهنه به اسبهاي خود مي زنند در پناه ستاره ها،
گلهاي اقاقي مي خورند در طول مسيرها
كه تازه سرخند، هنوز و هنوز.
مرا هيچ كس به جنوب
برنخواهد گرداند.

و اين شامگاه زير بار زمستان
هنوز آن ماست، و من اين جا براي تو
ترجيع پوچ شيريني و خشمم را تكرار مي كنم؛
سوگواري عشقي بي عشق.
■

به ماه نو

در آغاز خداوند آسمان را بيافريد و
زمين را و بهنگام
ماه و ستارگان را در آسمانها بنشاند؛
و روز هفتم آراميد.

پس از هزار دوران، انسان،
آفريده به صورت وي،
بي كه هيچ گاه بيارامد،
با فراست خاكي خويش،
يك شب اكتبر، بي هراس،
مي نشاند در آسمانهاي آرام
هيئاتي بسان آنها
كه رشته آمده بود
از بدو خلقت دنيا. آمين.



از مجله تماشا
سال دوم- شماره 53