Thursday, November 18, 2010
Saturday, November 13, 2010
جدال مدعي با مدعي
قطعه ي « اي شب » گذشته از تازگي مضمون آن، متضمن تنوعي در قالب شعري بود . اين قطعه از بندهائي شامل دو بيت تشكيل مي يافت كه در هر بند از چهار مصراع تنها مصراعهاي دوم و چهارم قافيه داشت . اين نخستين كوشش براي رهائي از قيد قافيه بود .
پس از آن نيما در قطعات « افسانه » و « خانواده سرباز» در قالب شعري ، گذشته از مطالب و معاني ، در پي آن رفت كه وزن هاي نادر و كم استعمال شعر عروضي را به كار ببرد ، يعني وزنهائي كه در اصطلاح زمانه « بحور نامطبوع » خوانده مي شد . تا اينجا ، از نظر وزن و قالب شعر ، كار نيما پيروي از جريان زمان بود ، زيرا كه از اواسط دوره قاجاريان ، شاعران براي ايجاد تنوع يا گاهي تنها از روي تفنن ، وزنهاي متروك و مهجور را در شعر به كار مي بردند و نمونه ي اين گونه شعرها را در ديوان شاعران آن عهد مانند قائم مقام و قاآني و سروش و ديگران مي توان يافت و ملك الشعراي بهار نيز در اين نوع وزنها قصايدي دارد .
اما نيما كم كم پا را از اين حد نيز فراتر گذاشت . شايد از حدود سال 1319 به بعد بود كه قالب شعر نيما صورت ديگري پذيرفت . تا اين زمان در شعر رسمي فارسي يكي از قيود « تساوي » مصراعها بود . اين قيد كه در وزن شعر رسمي فارسي پرهيز كردني نيست با اين دقت و صراحت هيچ گاه در شعر عربي مجري و معمول نبوده است . نيما نخستين بار در اشعاري كه سروده بود و در مجله ي موسيقي منتشر شد ، قيد تساوي مصراعها را در هم شكست و اندكي پس از او ، يا همزمان او ، ديگران نيز همين شيوه را پيش گرفتند . قيد قافيه ي يكسان ، يا مرتب بودن قافيه ، نيز با همين اقدام از ميان برداشته شد .
اين كار نيما اندك اندك در شعر فارسي جاي خود را باز كرد و به شعر آزاد امروز انجاميد ، چنانكه مي توان گفت قالب شعر آزاد كه امروز ميان جوانان رايج ترين شيوه بيان شعري است نتيجه ي تأثير نيماست .
اين كه بعضي از اديبان براي تخطئه كار نيما يا كوچك شمردن تأثير او در شعر معاصر فارسي قرائن و شواهدي مي جويند تا ثابت كنند كه پيش از او نيز فلان دختر تبريزي يا جوشقاني شعر نامتساوي و يا بي قافيه گفته است كاري عبث است . شايد چند قرن پيش ازين نيز نظير اين كار را كساني كرده باشند ، چنانكه خواجه نصير طوسي در كتاب معيارالاشعار از كسي نام مي برد كه مجموعه اي از اشعار بي قافيه ي فارسي فراهم آورده و زير عنوان « يوبه نامه » تدوين كرده است . اما اين كارها در تحول قالب شعر فارسي تأثيري نداشته است .
اين نكته كه گروهي از شاعران فارسي زبان امروز خود را پيرو شيوه نيما مي دانند و او را به پيشوائي مي ستايند خود دليل تأثير كار او در تحول شعر فارسي است و ذكر سوابق امر ، اگر چه از نظر تاريخي مفيد باشد ، موجب انكار تأثير نيما نخواهد بود .
اما در اين بحث مايه تأسف آن است كه هيچ يك از طرفين به تحقيق و ذكر نكات و مسائل اصلي نمي پردازند . يك دسته از نيما بتي ساخته اند و او را مي پرستند و دسته ديگر نيما را ابليس لعين مي شمارند . دسته اي نيز مانند گردانندگان مجلس يادبود نيما در دانشگاه تهران ، گوششان به هيچ يك از اين نكته ها بدهكار نيست . كوكورانه راه افتاده اند تا از قافله ي زمان عقب نمانند .
آيا سزاوارتر اين نيست كه در اينگونه مباحث ادبي و هنري ، خودنمائي ها و تعصب ها را كنار بگذاريم و بي مبالغه و انحراف از اصول، مطالعه و تحقيق كنيم در اين كه : نيما كه بود و چه كرد ؟
پرويز ناتل خانلري
برگرفته از مجله سخن - دي 1351 - شماره 243
Sunday, November 7, 2010
دلتنگي
خشکی بخارهای معلق را
به خود نمی پذیرد
و در مؤسسات تحقیق
اشباح
حیرت باران سنج ها را
اندازه می گیرند
در چترهای بسته -اینک
کدام بام
غربال می شود ؟
اینک کدام میدان
تاریخ را میان قفس برده ست ؟
تا مردهای باستانی
در زره باران
با عطسه های شمشیر
بر اسب های سرفه
از خون سایه ها میدان را
در خلاء سرخ
رنگین کنند ؟
در چتر بسته دلتنگی ست
باران بی علامت
بی پیغام
هوش بلند ساختمان ها را
به بوی خاک تازه ، سوقات می کند
و کاخ ها و کنگره ها
ناگاه
در عطر کاه گل
همه
غش می کنند
در چتر بسته پوست معماری
با خشم خارپشت
منطق ارقام را
آشفته کرده است
در چتر بسته ، شبدرهای وحشی
از جلگه های دور به راه اوفتاده اند
و خوشه های دیم
از کوه های اطراف
شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی
محاصره کرده اند
ای ارتباط های گیاهی
برزیگران شبدر
بازیگران در شب
نوک ارتفاع ها به زمین می ایند
تا راه رفتن باران را
بر تپه ها
تماشا
کنند
این تپه های پیموده
از میله های ممتد
که قحط را به حافظه ی نخ نمای آب
می بافند
در چتر بسته دروازه های بابل
از ازدحام عاج لگدمال می شود
وقتی که دختران جو
خط های گرم و طولانی می گریند
انبوه سکوت پسران زمین
کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می بینند
یاد قیام و خاطره ی فریاد را
بی تاب می شوند
فرزندان ملت
دسته های مهاجر کندوها
در اهتزاز پرچم هاتان
ما جمله کودکیمان را
جا گذاشتیم
فراریان افشان
از جبهه های دور
!بر کشتگاه نزدیک
ای گام های بی مهمیز
ای گام های برکت
که در میان مزرعه تاریخ جنگ را
بی اعتبار کرده اید
شهر از صدای شستن می اید
ما از صدای شسته شدن
با برگ شسته
صخره شسته
دلهای شسته
عینک های شسته ست
تردید شسته
احتیاط شسته
دفترچه های شسته
سفرنامه های شسته
تصویب نامه های شسته
وزیران شسته
آه
ای اشتیاق شستن
کوسیل ؟
باران شستشو افسوس
در چترهای
بسته جاری ست
خمیازه های سیل ، در ترک خاک رس
تا انتهای خشک وریدش
یاد عزیز ابر را
خون می دواند
و رویش طناب از غضب مار
و برق شیشه در گذر سوسمار
برگرفته از مجله آرش - شماره 13- اسفند 1345
Wednesday, October 27, 2010
پايان يك تولد
به سختي ميشد انگاشت كه نخستين نوشتههايش او را به پسين شعرهايش خواهد كشانيد. اما اين راز شكوفندگيهاست. و راز وجود او كه دشنامهاي بسيار شنيد. و نيز ناسزاها كه كمتر به شعرش مربوط ميشد. چه رياكاريها، چه رياكاريهاي رنگارنگ پشت گفتههاي نيشدار و دو پهلو واعظان خوشخط و خال! راز وجود او گونهيي نگهداري بود از يك هسته روشن، از يك اعتقاد بيدرنگ، از يك پاكيزگي بنيادي، در ميان مرداب. در ميان لجنزارها، زشتيها، تسليمها فرزانگي داشت. مردمي كه ميدانيد و ميبينيد چگونه آهسته دور ميشود و نكوهيده! بيمصرف! و قديمي!كه گوش كنيد: اینست راستي! اينست دروغ! اينست تباهي! اينست بهروزی!
برجستگي كار شعرياش در صميميت روبهفزونی گفتارش است. آنجا كه ديگران، نوجويينمايي را انگيزه آوازه خويش ميسازند و رونق بازار كارشان، او جويندگي داشت، برهنگي، هستي زندگي، سماع هستیجویی. اين مستي زندگي و نيز مهرورزي او به جلوههاي هستي چنان شوريدهوار بود كه گاه آنچه و آنكه او ميپسنديد كار هر داوري را دشوار ميساخت. بهويژه آن داوري كه نميخواست يا نميتوانست دريابد كه منطق مهرورزي بجز خود مهرورزي نتواند بود. ميدانست كه چهبسا نيروهاي رهايي، نيروهاي مهرورزي كه هميشه نوعي پيروزي بر ناگزيريهاي زندگي است، ديوار همه كژيها و كاستي را به عقب تواند راند. ميدانست كه زيستن، بالا رفتن است. و بههرحال، توقف نكردن. ميدانست آنچه مهم است، نطفههاي هستي است نه چرخهاي پوسيده. اما با همه درويشياش، با همه وارستگياش، ميايستاد ميجنگيد. و چه بسا كه اين ايستادگيها به زيان زندگي روزانهاش تمام شد! حتي گاه به زيان دلخواهش! و دوستيها از دست ميداد! و پشتگرميها! بر سر اين لجاجتها كه بهگمان من رهانندهترين صفت يك هنرگر است، فراوان باخت.
چه با مهرباني، «مردگيآموزان» را بهخود ميآورد! چه با نرمي و شوخي هشدار ميگفت! و هشدار ميگفت، و بهراستي هشدار ميگفت، دل هشدار گفتن داشت.كه باز ميبينيد و ميدانيد ديگران كمتر دارند، ديگران قديمي ميدانند داشته باشند، ديگران صلاح نميدانند داشته باشند. و بهچشم من ريشه ديگري در كار او هست كه خوش دارم ببينم و بگويم. بهسبب فراموشي و گم شدنها. آنكه شعر او با همه تأثيرهايي كه از زندگي امر و زمان دارد در جهت بسيار ژرف شعر كهن فارسي است. در جهت سنت آگاهيهاي مستيآور. در جهت «بهدور ريختن پوست» و يافتن هسته و معني.
تازه اينهمه آغازي بيش نبود. آغاز و بلكه سرآغاز يك فصل گرم سنجش، ژرفبيني، و انديشندگي. چه در سرايندگياش و چه در بينش سينمايياش. در اين تولد ديگرش او پس از يك دوران پر سروصداي فرعي، و دوران بعدي كه برخوردي بود آني با پديدهها - با همه طراواتها و شگفتيها كه داشت -كمكم به يك برداشت تركيبي و همهجانبهتر رسيده بود به يك نوع نگاه سنجيده. و همين است كه بيشتر از همه غيبت او را با افسوس ميآميزد. از آنكه در بافت آفرينندگياش برشي روي داد.كسي كه از يك جريان زودپسندي با سرعتي باورنكردني به جهاني رو به گسترش برسد و به احساسهايي باز هم آگاهتر نزديك شود چه مژدههاي ديگر با خود ميداشت. طرحها داشت بهويژه طرحي براي يك فيلم داستاني بر پايه زندگي خودش.كه بريد. و شايد فيلمش نيز به همين برش پايان يافت. به حركت دستي كه بهسويي دراز ميشود و ناگهان به يك عكس ثابت منتهي ميگردد.
به عكس
ماشيني با دَر گشوده
كه آنگاه در فضا فرو ميرود. در فضاي كهكشاني يك چشم گشوده.
فريدون رهنما
از مجله آرش، اسفند ۱۳۴۵، شماره ۱۳

