Saturday, September 26, 2015

العباد: کمال‌الدین بهزاد



نقشی‌ست به گنجینه‌ی جهان وعملِ العباد که اهل خبره را بگومگوست سرش آیا استاد برگرفته از جنتیله بللینی یا که دستِ شوخِ زمانه کرده دو نقش را شبیه هم.
نیمرخ ظریفی از یک جوانکِ نقاش، نشسته گرمِ نقاشی. سیمای اندکی آزرده و کمابیش مفتون آنچه جان گرفته زیر انگشتهاش همین دم:
طرح طرازیده‌ی یک جوان دیگرو، هوائی مسن‌تر البته، ایستاده سرپا در ردای سرخِ اناری.
قلم، در دستِ نقشبند، بی‌تکان مانده؛ رنگها، نگو آیتِ لطف ـــ زنگاری دویده در رقم‌های ریزِ نارنجی و سبزِ ماشی نشسته پیشِ ارغوان.

اختلافها کنار، چنان گیر که در پرده‌ی دیگر سخن دارد اینجا نقش؛ رمزی از سه منزلِ کمال که برگذشته خود نقاش.
روزی به عنفوان جوانی قلم که دست گرفت دید، عجب! آمیخته مغز سرانگشتهاش به آن، سالها بعد که آن ناشناس را ساکن دل خود یافت و، کمکی بعدتر، به تبریز یا هرات که تنش پاک چیره‌ی آن بود (عینِ پا به قالبِ کفش.)
هم‌پاره‌ئی‌ست از آن کشف یا از آن تن و، به مُهرِ العباد، امروزه ستوده‌ی جهان.
بگذار بر سر هم زنند خبرگان هنر. حتی اگر تمامشان آب بر آسمان پاشند که از یک نمونه میاید این نقش، نقاش به ما گفته در پرده‌ی آن راز ناگفتنی آن استحاله‌ی درد. 
از قضا آنان که چیزکی از زندگی دانند
فرزانگیَش خوانند.


از گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد 

          

Saturday, July 11, 2015

درختِ بُ




درختِ بُ

بُ همان درختِ در بودگایاست
درخت دانش است که در سایه‌ش
حقیقت بر بودا تابید



۱

راهول!
در جلوه‌های معمول، آتشی عظیم بیفروز و فراغ را خاکستر
کن و بعد قایق کوچکت را، در آب‌های بیکرانه‌ی کلام 
                                                               بران
آنگاه هر پرنده را خواهی دید که ستاره‌ی سوسوزنی‌ست
و کلام تو ستاره‌ئی درخشان‌تر و سوزان است که تنِ
سیاهی را
             می‌درد 

دل-بسته‌ی سبزِ درخت خواهی شد
نیلوفر را احساس خواهی کرد
جانِ گل نیلوفر در جانِ تو خواهد افتاد
و شمیم گل و گیاه را خواهی دانست
با این همه
             این‌ها 
                    رنج تو 
                              خواهد بود

این را در باغ آهوان هم گفته بودم.


۲

ای ماه معطّر!
اکنون کرانه‌های کامل عشق را خواهی دید
کنکاشِ اهلِ دل را
با پوستی روشن‌تر از زلال آبشار
مرحمت آتش را تجربه خواهی کرد
پس سودای سوختن سود تو خواهد شد
و رنجی دیگر تو را خواهد ربود
رنجی دیگر را
                 که در باغِ آهوان هم گفته بودم. 

۳

ای آفتابِ دل-بند! 

خروش رودی
با آتش برگرفته از خوشه‌ی خورشید
هوس‌های تو را خاموش می‌کند

سماع ارغوان‌های نور
تو را خواهد ربود
نوای زنگوله‌های ارغوان
تب را در تنِ تو
                 تکوین خواهد کرد

هُرم آتش
رگ‌های تو را 
تُرد خواهد کرد
و این‌ها همه 
               رنجِ تو خواهد بود

در باغِ آهوان هم
گفتم


۴

مثل پناهِ حیات
ای معطّر فلکی!
هستی را در ابتدای گل نظاره کن
و نیستی را
              هم
                  آنجا

و جامِ جانِ جهان‌ را در دیباچه‌ی گل تماشا کن.

اخگر دانستگی در روح تو می‌افتد راهول
و هول همیشه‌ی هستی
                           رنجِ تو خواهد شد

این‌ها را در بُنارس هم گفته بودم 
در باغِ آهوان

 ۵

ای ارجمند!
ای ارجمندان!

هنگام آن است تا گلاب بیاورید
و تن حقیقت را بشوئید

هنگام آن است که درخت‌های دانش را آذین بندید
نیلوفرهای سپید را ستایش کنید چراغ‌ها را روشن بگذارید
چراغ‌ها را روشن بگذارید     سیاهی را جز در تن آبنوس نخواهید
هنگام آن است تا تماشا را تماشا کنید
گلاب بیارید و فضای معطّر را شنا کنید
شنا کنید و در شب، خورشید باشید در روز خورشید باشید 
بگذارید اگر می‌سوزید همسایه‌ی نیلوفر باشید
و به کام گل بسوزید
و سلامت بسوزید

هنگام آن است تا گلاب بیارید و جانِ ایّام را بشوئید
                     

۶

ای باران‌های نباریده!
ای ارجمندان!

هنگام آن است تا آبِ روان باشید زلال و شفّاف
مثل لبخند مثل صبح آب باشید روان باشید

بر بساط نشاط بنشینید
هر طلوع را طالع خوش خویش باشید
و مرحمت‌های آب را
و مرحمت‌های خاک را 
                             آلوده‌ی اندوه
                                            نخواهید

هنگام آن است تا در شاخه‌ی یاس
                                         باریکی باشید
و در گل‌های سپیدش

۷

ای رهایانِ از بند!
ای ارجمندان!

هنگام است تا ندانستن را آرام به نهر بهار بسپارید
و شادی‌ی دلِ کبوتر را شادی‌ی سبز درخت را
شادی‌ی پرِ پروانه را
                         زندگی کنید
هنگام آن است تا همیشه رود باشید و بعد دریا باشید
آینه باشید و انسان و شادی را
در خیابان‌های بی‌اندوه تکرار کنید
عطرهای باستانی 
سماع ساز شرقی
و چشم‌-اندازهای برکت و مخمل سبز چمن را تکرار کنید
پندار ذوذنب‌های سرگردان را خاموش کنید
آتشِ دَمِ شیطان را ویرانی را
                         تباهی را
                       و مرگ را
                                    خاموش کنید

۸

از معطّران فلکی!
ای ارجمندان!
 
هنگام آن است تا حضور را در پرتو چراغِ پنهان باور کنید
گیسوی عاشقانه‌ی شب را ببافید
و عشق و حضور را در چشم آفتاب کنید
تشنگی را جامی از آفتاب کنید
پنهان‌ترین قصیده‌ی عشق را غزلِ آفتاب کنید

هنگام آن است تا شکوهِ پنهان را
بی‌آفتاب باور کنید


از  درخت بُ، قصیده آهو
شاپور بنیاد

Friday, June 12, 2015

همینگوی و سانسور آنگلوساکسونی




ماکس عزیز
کی‌وست فلوریدا
۱۶ فوریه ۱۹۲۹

 
عکس‌های ماهی تو این‌جاست. حضورت در اینجا محشر بود. ما که خیلی حال کردیم. زودتر از این‌ها می‌خواستم برایت نامه بنویسم، اما چه کنم که این گلودرد لعنتی، که موقع بیرون کشیدن یک ماهی از زیر یخ دچارش شده‌ام، امانم نمی‌دهد. نمی‌دانی پسر، عجب هیبتی داشت. وقتی به قلاب بود چه تقلایی می‌کرد. از آن گنده بک‌هاش بود. بعدش چارلز هم یک کوسه گنده توی خلیج گرفت. سه‌ساعت ونیم باهاش دست و پنجه نرم کرده بود. میگفت عینِ یه دلفینِ تر و فرز می‌پریده بالا و شلاقی خودش را به آب می‌کوبیده.
خبر خوشی است که آن‌ها می‌خواهند داستان را پاورقی مجله‌شان کنند، آن‌هم با این قیمت، شانزده هزار دلار، عالیه. گفته‌ای که می‌خواهند تکه‌هایش را بزنند، اگر غیرمعقول نباشد و داستان را خراب نکند، خیالی نیست، اما خودت می‌دانی که توی یک متن همه قسمت‌ها به‌هم مربوط است. اگر پاساژی (قطعه‌ای) از آن بخواهد حذف شود، باید یک‌جوری نشان بدهیم که قسمتی از متن قلم گرفته شده است. ممکن است فکر کنی این مته به خشخاش گذاشتن است، اما این متن یک پاورقی معمولی نیست. مردم کنجکاو هستند، بعد که کتاب را ببینند، می‌فهمند چه چیزی از آن حذف شده است و بدجوری گندش درمی‌آید. منظورم این است که خلاصه در اخته کردن متن خیلی دقت کنید که چیزی ضایع نشود و در عین‌حال آن کلمه‌های قبیحه و یا پاساژهای کذایی یک جوری درز گرفته شود. در یک کلام نه سیخ بسوزد و نه کباب.
در مورد دست‌مزد هم گرچه فکر می‌کنم، نمی‌شود روی هیچ گاوبازی قیمت گذاشت، بدک نیست، راضی هستم. تو دست و دل‌باز هستی و من هم قدرشناس هستم. شاید همین روزها درخواست کمی پول کنم. ببخش اگر نامه‌ام خیلی سردستی بود.


           ارنست 

-------------

ارنست عزیز
نیویورک
۲۴ مه ۱۹۲۹ 
دارم متن را آماده می‌کنم که بفرستم تا غلط‌گیری‌اش کنی. وقت‌مان کم است، دست‌دست نکن، البته انتظار هم ندارم سرسری کار کنی. این کتاب ارزشش را دارد که بیش‌تر رویش وقت بگذاری. سه بار آن را خوانده‌ام و هر بار بیشتر لذت برده‌ و متأثر شده‌ام. کتاب محشری است. در نمونه‌خوانی آن دقت کن.
ناشرها و دلال‌های فروش کتاب آن را خوب خوانده‌اند و می‌دانم سخت به آن علاقه‌مندند. سه ماهی روی کتاب تو وقت گذاشته‌ام و موارد کوچکی را در حاشیه برایت نوشته‌ام که خواهی دید. چند مورد هم به‌نظرم آمده که می‌توانی تغییر دهی، جسارت می‌کنم و آن‌ها را به تو می‌گویم؛ چون می‌دانم به‌قدر کافی انتقادپذیر هستی و اگر نپذیرفتی من صددرصد با نظرت موافق خواهم بود، زیرا اطمینان دارم از آن آدم‌های باشهامتی هستی که تسلیم نقد درست می‌شوند، جسارت کشف حقیقت که بیش‌تر نویسنده‌های دیگر فاقد آن هستند، در تو هست.
لُب مطلب این است که حذف بوس و کنار لطمه‌ای به کتاب نمی‌زند، فقط ترا از شر سانسور در امان نگه می‌دارد. گرچه تصمیم‌گیرنده تو هستی و هرچه تو تصمیم بگیری همان درست است. 
خوب و تندرست باشی، اگر توانستی برایم بنویس.

ماکسی
---------------

ماکس عزیز
۷ ژوئن ۱۹۲۹
همین حالا نوشتن یک نامه طولانی و نفس‌گیر را درباره آن سه کلمه لعنتی که باید حذف شوند، تمام کردم. نمی‌خواهم درباره ویستر بد فکر کنی. تلگراف تو همه چیز را برایم روشن کرد. دیگر برایم مهم نیست و مطمئن باش که تو را مقصر نمی‌دانم. اصلاً از موقعی که تلگراف به‌دستم رسید دیگر درباره آن فکر نکرده‌ام. باورکن که قدر پیشنهادهای تو و ویستر را می‌دانم و آن‌قدر احمق نیستم که ناراحت شوم. بی‌خیال من، تو مراقب خودت باش؛ می‌دانم که تو هم آن تب یونجه لعنتی را می‌گیری، مرض بدی است. کوه را از پا می‌اندازد و نمی‌خواهم توی این هیرو ویری حرف آن کلمه‌های لعنتی را که قرار است حذف شوند، بزنم.
آن‌ها می‌خواهند زبان خشک رسمی خودشان را به‌من تحمیل کنند و من فکر می‌کنم که یا نباید بنویسم و یا از تمام قابلیت‌های زبان در نوشته‌ام سود ببرم .هیچ‌وقت کلمه‌ای را بی‌جا و نابه‌جا استفاده نکرده‌ام، برای همین وقتی به من می‌گویند کلمه‌ای را حذف کن فکر می‌کنم باید جای آن را در متن خالی بگذارم تا آن جای خالی نشان بدهد که کلمه بسیار واجبی از متن حذف شده است.
هوا امروز خیلی خوب بود و من تمام روز توی حیاط نمونه‌خوانی می‌کردم، اما حالا طوفانی است و من هم مثل بقیه مردم توی خانه هستم و پنجره‌ها را کیپ بسته‌ام. چه‌طور است بیایی اینجا پهلوی ما. الان مرداد است یا حالا بیا و یا شهریور، این‌جا هیچ خبری از تب یونجه نیست. می‌توانیم باهم دل سیری ماشین‌سواری و یا ماهی‌گیری کنیم.

ارنست


ارنست عزیز
بوستون 
۱۲ جولای ۱۹۲۹

اوضاع روبه‌راه است. خواستیم ماجرای سانسور کلمه‌ها را به دادگاه بوستون بکشانیم، به ما توصیه شد که بهتر است این کار را نکنیم، بی‌فایده است .همه آدم‌های درست و حسابی و باشعور ماساچوست با قانون «ممنوعیت کلمه‌های رکیک» مخالف هستند؛ اما توی این شهر حرف کاتولیک‌های متعصب ایرلندی پیش است، آن‌ها هستند که حکومت می کنند. از طرفی اگر اداره پست عارض شود مقام‌های فدرال هم دخالت خواهند کرد و آن‌وقت ما حسابی توی هچل می‌افتیم و اگر بخواهیم باهاشان توی جوال برویم گرفتار دعوای طولانی و وقت‌گیری خواهیم شد و کتاب را که سخت موردپسند است، تحت‌شعاع قرار می‌دهد.
تا همین‌جا هم عده‌ای معترض شده‌اند که پاساژهایی از کتاب باید حذف شود و اگر ما دعوا را شروع کنیم توجه خشکه‌مقدس‌ها به کتاب بیش‌تر جلب می‌شود و ممکن است آن موقع به نتیجه‌ای که حالا رسیده‌ایم که بیش‌تر از این نباید حرف این سه کلمه لعنتی را بزنیم.
صفتی که برای دوشیزه «ون‌کم‌پن» در کتاب به‌کار برده‌ای حساسیت‌برانگیز شده است. البته نمی‌فهمم که چرا لزوم آن را حس نمی‌کنند. به‌هرحال ما سخت جان کنده‌ایم تا کم‌ترین آسیب به اثر تو برسد و فکر کرده‌ایم نباید خودمان را برای این کلمه‌ها به دردسر بیندازیم. چون موضع محکمه‌پسندی نداریم. آنها می‌توانند خون عوام را با گفتن این که این‌ها کلمه‌هایی هستند غیراخلاقی، قبیح و یا مزخرفاتی شبیه این به‌جوش بیاورند. اگرچه می‌دانم فهم آن برایت سخت است و کوتاه‌بینی آنها برایت قابل قبول نیست. به‌هرحال من و اسکریب‌نِر ناشر، بعد از یک عالمه جر و منجر به اینجا رسیده‌ایم که تن به حذف کلمه‌ها بدهیم. ناراحت نباش، خودت می‌دانی که کتاب را عالی نوشته‌ای و الحق حرف ندارد.

ماکسی

-------

ماکس عزیز
هتل ریگینا
والنسیا، اسپانیا
۲۶ جولای ۱۹۲۹

از آخرین نامه‌ای که برایم فرستاده بودی این‌جور دستگیرم شد که کتاب طبق نمونه ستونی و صفحه‌بندی نشده‌ای که برایت فرستاده‌ام زیر چاپ رفته‌است و آن سه کلمه کذایی هم، بدون آن که مشخص شده باشد چه کلمه‌هایی بوده‌اند، حذف شده‌اند. البته جای هر سه کلمه در متن خالی می‌ماند.
من موقعیت تو را کاملا درک می‌کنم و شهر بوستون هم که قبلاً «خورشید همچنان می‌درخشد» را ممنوع کرده بود، تکلیفش از قبل معلوم بود که در مقابل این سه کلمه چه عکس‌العملی خواهد داشت. اگر این کلمات حذف نمی‌شدند و به‌جایش خود کتاب اجازه نشر در بوستون را نمی‌گرفت من بیشتر دلخور می‌شدم.
می‌دانم خود تو با حذف آنها موافق نبودی، پس توقعی هم از تو ندارم و خوش ندارم باز هم به تو به‌عنوان نماینده انتشارات بزرگ اسکریب‌نِر نامه بنویسم و شخصاً از پیشرفت کار بپرسم. می‌دانی که من طبعم برنمی‌دارد پولی را که بابتش زحمت نکشیده باشم دریافت کنم و دوست ندارم قبل از اتمام کار پولی بگیرم. ولی چه کنم با اینهمه نان‌خور که که دورم را گرفته‌اند۱. من فوقش می‌توانم هر دو سال یک کتاب تازه بنویسم و تا خرج یک سالم را پیش‌پیش توی بانک نداشته باشم نمی‌توانم دست به قلم ببرم. شرمنده‌ام که تو یکی از نامه‌هایم، راجع به آن سه کلمه، چیزهایی گفته‌ام که شاید به‌تو برخورده باشد .مطمئن باش که قصد و غرضی نداشته‌ام و عمدی در کار نبوده است. آن موقع کار نمونه‌خوانی کتاب دخل مرا آورده بود و نمی توانستم اصول آداب‌دانی را به‌جا آورم.
این روزها بدجوری کسل هستم. هر روز می‌روم و پشت میزم می‌نشینم اما دریغ از یک جمله، دیگر زله شده‌ام. البته نباید شکایت کنم. تو که همیشه معرکه‌ای. (معرکه، چه کلمه بی‌ربط و احمقانه‌ای). دیگر حالم از نوشتن درباره بدبختی‌های خانوادگی و حرف‌های مفت منتقدان بهم می‌خورد. از همه‌چیز به جز پولین، عقم می‌گیرد و دلم می‌خواهد الان تو «کی وست» و یا «یائومینگ «باشم و از این پاریس کوفتی دور. این همه نوشته‌ام، بس است دیگر .سوءتفاهم نشود، تو رفیق و هم‌پیاله من هستی. باهم ماهی‌گیری کرده‌ایم و هیچ‌‌موقع از تجارت و چیزهای احمقانه‌ای شبیه آن حرف نزده‌ایم. ولی تو به عنوان کارمند آن انتشاراتی موافق به‌کار بردن کلمات رکیک، که فرهنگ آنگلوساکسون نمی‌پسندد، نیستی. ببخش مثل اینکه که تو همین نامه‌ام بازهم گند زده‌ام.

ارنست


بعد التحریر: درمورد لگد زدن دوشیزه «ون‌کم‌پن» به بیضه‌های یک نفر چی می‌گویند. یادت می‌آید آخرین دفعه بیضه‌ها را با دماغ عوض کردیم؟ چطوره موافقی؟ 



------------------------------------ 

پانویس: 
۱- خرجی مادر به‌علت خودکشی پدر در ۱۹۲۸، نفقه زن اولش، و مخارج زن جدید که در ۱۹۲۷، با او ازدواج کرده بود، همه تحت‌تکفل همینگوی بودند.


------------------------------------
نامه‌های  همینگوی و ماکس پرکینز، سرویراستار  انتشارات اسکریب‌نر و پسران
برگرفته از مجله نیویورکر- برگردان: رامین مستقیم
از مجله رودکی- اردیبهشت ۸۶



Sunday, June 7, 2015

نامه‌ی صادق هدایت به برادرش محمود هدایت



۱۳۰۸/۱۲/۰۲




تصدقت گردم، ساعت ۴ است، در کافه نشسته‌ام. هوا خفه، بارانی، سرد، چراغ‌ها روشن است. یکی از رفقا که تاکنون با او مشغول صحبت‌های صدتایک‌غاز بودم رفت بییارد( بیلیارد) بازی بکند. تنها ماندم. به خیال نوشتن کاغذ افتادم. وقت را باید گذراند. یک نفر [vaurien] تن‌لش کار دیگر از دستش ساخته نیست. روزها هم می‌گذرد در کمال کثافت، البته می‌دانم که پول ایران، این ملت فقیر پریشان، چه‌قدر بی‌خود تلف می‌شود و به خارجه می‌رود که در مقابل آن مخارج من تقریباً هیچ است ولی با وجود این می‌بینم بی‌فایده، بدون مصرف وقت و پولی که خرج می‌کنم به حدر [هدر] می‌رود. دو ماه تاکنون گذشته پولی که به مدرسه می‌دهند از آن استفاده نمی‌کنم. آن اتاق، آن خوراک، آن وضعیت و بالاخره سر کلاس هم نمی‌روم یعنی نمی‌توانم. اگر صلاح دنیا و آخرت است و اگرچه چیزها بسته به ماندن در لیسه [دبیرستان] است از عهده من خارج می‌باشد. مدرسه نمی‌روم، مدرسه هم به ما حرفی نمی‌زند، حرفی هم ندارد که بزند. صبح را در اتاق خودم به خواندن کتاب ورگذار می‌کنم و بعدازظهر را یکی دو ساعت می‌آیم در کافه. وسایل تفریح دیگری هم در این‌جا نیست. به‌هرصورت همه این به‌کنار از تغییر شکل خودم می‌خواهم اظهار عقیده‌ای بکنم ولی باز هم چیزی به عقلم نمی‌رسد. همان اوضاع سال اول، سال دوم، سال سوم باز هم شروع شده. بر فرض هم که من را برای دندان‌سازی گذاشتند دو ماه از سال تحصیلی می‌گذرد. نمی‌دانم در چه مدرسه‌ای خواهند گذاشت. چون مدارس دولتی هست که دوره آن ۵ سال می‌باشد و سال اول p.c.n [دوره مقدماتی] را باید خواند و کسانی که باشو [دیپلم] ندارند باید ۷۰ نمره از دیگران بیشتر داشته باشند. نمرات وسط سال هم حساب است. سه ماه اول که گذشت. باری، می‌شود با همه این‌ها کلاهی سرش گذاشت و بعد از تعطیلی امتحان داد، ولی همه کارهای من همین‌طور بوده. وقتی که نمی‌شود نمی‌شود. تقصیر کسی هم نیست. هفته گذشته جزئی سرماخوردگی داشتم، رفع شد. امروز دوباره برای آقای تقی [رضوی] و سفارت کاغذ فرستادم کسب تکلیف کردم. برای سفارت نوشتم که کاغذی از تهران داشتم در آن نوشته بود وزارت معارف راجع به تغییر رشته ادبیات به دندان‌سازی من تلگرافی مخابره کرده جوابش چیست. می‌دانم نتیجه‌ای ندارد. سه نفر از شاگردان پارسال و سه نفر از شاگردان امسال که برای گرفتن تصدیق فرانسه و در قسمت ادبیات و تاریخ و جغرافی بودند استعفا داده به تهران روانه شدند. آن کسی که با من بود هنوز بی‌تکلیف است و معلوم نیست انتقال او به وزارت جنگ صورت گرفته یا نه؟ آقا جلال [تهرانی] هم این‌جا بود. سه روز است رفته به پاریس. بیست روز دیگر تعطیلات نوئل شروع می‌شود و اگر تا این مدت خبری از سفارت نرسید ترن گرفته به پاریس تقاضای کسب تکلیف خواهم کرد. اگر گفتند برگردم به لیسه [دبیرستان] مجدداً استعفا خواهم داد. هر چه بمانم گندش بیش‌تر می‌شود. تا همان اندازه هم زیادی مانده‌ام. پول زیادی هم عجالتاً در بین نیست و برای تعطیل که بروم به پاریس بی‌پول خواهم ماند. به‌هرحال تا چه پیش آید. کاتالگ آلبوم تمبر هنوز نرسیده. اگر پاریس رفتم و پولی در میان بود خواهم خرید. خدمت حضرت خدایگانی و حضرت علّیه خانم جانم عرض بندگی دارم. اخوی عیسی خان و همشیرگان را سلام می‌رسانم.


قربانت صادق هدایت

P.S- امروز دو بسته کتاب رمان ، تئاتر و غیره فرستادم.


از مجله رودکی، سال دوم، اردیبهشت ۸۶

            

Wednesday, March 4, 2015

شعرهایی از شاپور بنیاد


 
فقط
ترانه‌ي بي پرواي غائبان
حسرت حضور ما را مي‌خواند
و ما
طفلان ناگهان
طفيلان زمين
جز آواز غائبان
آوازي نداريم





 ***



    و از قرار

               ما           

                    نمي‌دانستيم             

    نمي‌دانستيم كه سرو مي‌گذرد

     و راه

      در توبه‌توي عشق

                                 مي‌ماند                  

    و تصوير كبوتري در شيشه مي‌افتد

    كه از رازهاي جهان

                           .باز مي‌آيد                        




    مرگ

           از قرار

                    پاره‌سنگي بود 

    و ما

       .نمي‌دانستيم


 ***


آسمان مثل مرگ می‌بارید
وقتی خیال‌های جهان
رفتار پنهان ما را
از دایره‌ی آب برمی‌گرفت


آسمان مثل مرگ می‌بارید
وقتی آفتابی بیگانه
از آب‌های رفته
می‌گذشت
و هاله‌ی ترس
آبی می‌شد



 ***


می‌دانستم که وقت فرا خواهد رسید
و پیچک‌ها و ثانیه‌ها
مکث خواهند کرد
ودر سکوت فقط
موجی خواهد آمد
که گریه‌ی شما را
زیرآسمان بنفش خواهد شناخت



می دانستم
آنگاه که آتش و صاعقه
مکث می‌کنند
وقت
.فرا خواهد رسید




از قصیده آهو- شاپور بنیاد
 

Thursday, February 12, 2015

خاصیت ظروف مرتبط





فهم مارمولک از قضا صنعتِ نادریست که اوساش به دارِ دنیا منم.
روزی که از باغچه آوردمش ملوسکی بود قدِ یکبندِ انگشت و تنش صفای بلور؛ چنان شفاف که دل که در سینه میزد عیان میدیدی.
سرخوش از مصاحبتِ هم، قشقرقی راه مینداختیم تو اتاقها نگونپرس.
بازی محشرِ ما ظروفِ مرتبط اسم داشت، به رمز. بازی لعبتیست و، درجا بگویم، کارکُشتگی بسیار میطلبد؛ همچین بی‌گُدار نمیشود زد به آب.
یک تا سه میشمردیم. بنا مینهادیم من به کاهیدن و او به باد کردن تا میشدیم مساوی، قدِ هم. آنوقت قلاده گردنش میزدم و، دو به دو، سر میگذاشتیم سیرِ خیابانها سرمیکشیدیم گوشه کنارِ شهرو در این سیاحتها چه عشقها که نکردیم زیر باران. 
یک روز بزنگاهِ کار ورق برگشت.
هی کاهیدم من هی ورم کرد و گنده شد اوـــــــ تا درست و حسابی درآمد شکلِ سوسماری، بی‌پیر از آن خرسوسمارهای قلچماقِ مناطقِ استوا.
حال مرا مجسم کنید: آدمکی قدِ یکبندِ انگشت، به‌تقریب این هوا، و از شما چه پنهان مهمل‌ترین بنی‌بشر که توانید به عالم سراغ کرد. خلاصه، قدِ جوز.
آنوقت، با همچه قلتشنی، حقیر چه خاکی باید میریخت سرش؟
بیگفتگو بازی فراموش شد. آقا، انگار نه انگار، لب‌تر نکرده برگردد سرِ وضعِ سابقش.
تجربه گوید قدرت آخرالامر غاصبت میکند وقتی که جنبه نداری ( منهم چه‌بسا جنبه‌اش را نداشتم).
او، حالا، همه‌اش خوش دارد بکپد جام، مثل نعش، لباسهای مرا ترازِ تنش سازد و حرصِ مرا دربیاورد.
یک روز، بی‌مقدمه، گفت فلانی دلت توی سینه پیداست بسکه شفافه جونت. بعد، حق به‌جانب، اضافه کرد اینم از ظرافتِ شاعرانه.
مرا باش! چارشاخ ماندم، جیکم اصلا درنیامد.
حقیر که ظرافتی حس نکرده، حالا شاعرانه پیشکش.

از بخش معرفت فیزیائی
گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد

Wednesday, December 24, 2014

اثبات وحدت وجود





از عارفی بزرگ به‌نقلست که سالک اندر مراتبِ فنا به‌جائی رسد که هستیش پاک از میانه برخیزد و تمام جا به‌حق دهد و غیر حق را دیگر جائی نباشد؛ هرچه سالک کند حق کرده باشد و هرچه گوید خود سالکی در میان نه.بر این قیاس، آنچه منصور گفته سر دار، یا حقیقتست یا مجاز.
فرض کنیم منصور گفته من فانیِ در حقم و، درجا، سخنی رانده باشد قبول عام. باری، هر چیزی جز این وحدتِ میانِ دو یک باشد و طبعاً، چنین گویند خرده‌گیران، با عقل جور نیاید.
عجب آنکه شیخ‌الشیوخ ابن‌عربی را در این باب باوری هست جزم که نزد عقل تا چیزی محال نباشد با توحید مطلقاً درخلافست.
گیریم راست باشد این سخن شیخ. با اینهمه، مراد اگر فنای صفاتست دربست میتوانش پذیرفت. اما اگر مراد فنای ذات باشد آنکه رفت سر دار پس خداست، بی‌بروبرگرد. 
هم گفته ابن‌عربی باز تا جمع ضدین را واجب ندانی صوفی نباشی.
پس هر یک از ما خداست و، در همان حال، خود است و خدا نیست.
چون نیک بنگری، سرِ دار هم خدا یکیست.


از: گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد

Tuesday, November 4, 2014

برو به خواب بگو




چه می‌جویم در این تاریکیِ بسته‌تر از شب؟

ایستاده برابر این دورنمای سرد، هوای باغی دارم سیرابِ قنات‌ها و آب‌های قند ِ چشمه‌ساران. گردشگاهی از کوچه‌باغ‌های پُرکلاغ، درشکه‌های روباز در دالان‌های سبز، هوائی لرزان از نجوای زنجره‌ها که بی‌وقفه دندان بر نور نقره می‌سایند، سکوهای سنگی چیده در سایه‌سارهای سبز و پای آبگیر خنک- مأمن ِ عشق. حال اما در پس هر خانه‌ی قصرنما، خانه‌ی دیگری‌ست از بتن و آهن. پنجره‌های بسته هنوز خاطره‌ی نوشانوش نگه داشته‌اند. در گودی زیر پا مِهی‌ست آویخته از چنارها و شاید راه کشیده از کوه. هیچ آرزوئی نفس نمی‌زند درین خلوت، مگر شقاوتی که در مه نیز روی نمی‌پوشد. مگر ترسی که سحرگاهان راه به خوابهای آشفته می‌برد. مگر لرزی نشسته در استخوان‌ها.
گربه‌های نزار در راهاب‌ها بچه می‌گذارند، قانع به رفتامدِ سایه‌وارشان در مه.




گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد

Sunday, November 2, 2014

بازده



رمز مرغان باغ






عشقی، نه که از تنهائی، پرنده می‌پائیدم روز.
او که از حواشی شب آمده بود اما ساز دیگری می‌زد:
یکسره کل بود؛ با مختصر پوشپری تُنُک به گَل و گردن- همین. گرچه وقار ذاتیش که از جثه‌ی کلان او مایه می‌گرفت و رنگِ آبنوسی پرهاش و آن منقارِ خمیده‌ی تیره‌ی محکم جبران کچلیش می‌کرد. کاغ کاغش، غـرّا، از حنجره‌ی راست‌کوکِ او خبر می‌داد. لهجه‌اش دشتی بود. چشمها دودوزن از هیزی و حریصی.
هو! های! پائیز درباغ ما چه میجوری؟
به هوای گردو مگر آمده بود، خیرندیده.
آتش به جان کلاغها که آفت باغ و بارند!
بلاتر از کلاغها گنجشکها، سربه‌هوایند و خارشکی.
از پری شارُخ مگو که آید به غارت گیلاس و قطره طلا، نر و ماده با جوجه‌هاش، غَرغَشه‌زن؛
کنونم چه چاره از چکاوک، هوبره، چرخ‌ ریسک، سار؟
و کبک، طوقی، شانه‌بسر، توکا،
دارکوب، چلچله، قُمری، میوه‌خور،
زاغچه، مینا، کاکُلی، سِهره،
طُرقه، سبزقبا، پوپک،
مرغ فاطمه، طرلان-



شب و روز حالا پرنده می‌شمارم.
 

از بخش معرفت فیزیائی/ سقوط آزاد
گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد

Saturday, October 18, 2014

سقوط آزاد





پناه آورده بود به سایه‌ی ظهر. حال که آمده بود اَنگ جا خوش کرده بود روی شیشه‌ی در.
و اینطور که بی‌خیال نشسته بود به شیشه، با چار دستِ قرینه‌ی هم و دو تا لنگِ واز. یک‌پا برای خودش بودا بود، گرمِ مکاشفه، و دنیا به چیزش نبود.
نزدیکش که شدم دیدم دستهاش که بندِ شیشه بود عینِ خاجِ ورق سه پَر داشت؛ هی بادکشش می‌کرد هی می‌کشید روی شیشه، جوری که سخت بخارد و ذله باشی از خاریدن.
کفِ دست که من بو نکرده بودم. هر کسی هم اگر جای من می‌بود سر در نمی‌بُرد از ته و توی کارش.
وقتی ناامید شد دست کشید. افتاد باز پیِ سیرِ عوالمِ سلوکش انگار، با شکم نُه بندی و پوزِ پهن و دو شاخکِ شق‌ورقِ رو به‌هوا، با آن دو تا لنگِ لاغرِ رنگِ لَحمیِ کُرکدارِ سوهاندار.
یکهو تکانکی به خودش داد و درجا، گذاشت به رقص- چه رقصی!- که انصاف دهید روی شیشه‌ی به آن صاف و صوفی کار نسبتاً محالی‌ست.
بنده همینطور نگاش می‌کردم، لام تا کام، که رسم است دستمال به‌سر بی‌درد نمی‌بندند.
آخرش حوصله‌ام که سرآمد از اینهمه ورجه‌ورجه، رفتم که در را باز کنم. گفتم بفرمائید تو! واقعاً قباحت می‌بره این عشوه‌ها.
مگر به‌خرجش رفت؟ هی همینطور حالا ورجه می‌رفت، شلنگ‌تخته میَنداخت، زبون‌بسته.
گفتم که بفرمائید تو- بسکه حوصله‌ام سرآمده بود.
و در را باز کردم که او، چشمت روز بد نبینه، همینطور رقص‌کنان و چرخ‌زنان کله کرد رو به‌زمین. مثل طیاره‌ئی سقوط کرد و با ملاجش رفت مستقیم روی سنگفرشِ حیاط. دور از جانِ تاپاله.
گفتم بفرمائید! صاف و پوست‌کنده، بدون مایه‌مالی گفتم. عیناً همینطور که با حضرتِ مستطابِ عالی گفتم.



از بخش معرفت فیزیائی/ سقوط آزاد
گواهی عاشق اگر بپذیرند
قاسم هاشمی‌نژاد

Friday, February 21, 2014

تکچهره در دو قاب



 تکچهره در دوقاب
قاسم هاشمی‎نژاد
چاپ اول، ۱۳۵۹، تهران






ای ماه چون برآیی
یادم ده
چگونه خو کنم
با درد ِ غیبتش



از شعر "مردمک آبی"



ناقوس جاهلم
که سحرگاهان
می‌زند
پلٌه پلٌه
چه فرود ِ فاخری داشت
این بانوی عاشق ِ
پر سیاوشان

مرا در شب
بسته‌ی بسته مگذار
ای خوابگرد بی‌تاب
که روزنه‌یی می‌جویی


ماه پشت پلکهات طلوع می‌کند
دست شیرگون
چلیکه‌ها در اجاق می‌افروزد
و ناقوس

در کدامین تُنگ زنگاری
خون جاهل من آرام می‌شود
در سردابهایی
که از پرسیاوشان


شعر پر سیاوشان/ تکچهره در دوقاب
قاسم هاشمی‌نژاد


با سپاس از دوست عزیز، محسن هاشمی که در تایپ این مجموعه، مرا یاری رساند.