Friday, October 15, 2010

قطب سوم

هر روز
بر جدار اين همهمه يخ مي بنديم
ساكت چون حبابها
بر جدار اين همهمه
يخ مي بنديم
و رويش سنگها را
چون سوزش لحظه اي در آغوشمان احساس مي كنيم

زمان در آنسوي كدورت سرد چشمايمان
و در آنسوي گهواره ها و منگوله ها
به مفهومي ساكن رها شده است
و دوستتر از داشتن
آسمان بوي توتون گرفته است
و لبخندهاي خشكيده در سايه ي آجرها
به نقاب ساكت مردابها
پناه مي برند

هر روز
كودكان جوهري تصويرها
با دوام گل هاي كاغذي عوض مي شوند
و خط ها
در طول انگشتان ما موزيانه مي خندند

هر روز
بر جدار اين همهمه يخ مي بنديم
و در تمرين نفسهايمان
كسي ديوانه وار ميميرد

هر روز
هر روز
اين پاهاي ماست كه مي سوزد
در انبساط كوچك زاويه هاي قهوه اي
و صداي ثقيل سحابها از روي چهره هامان
ليز مي خورد
هر روز
بر جدار اين همهمه يخ مي بنديم
و هر كسي دره ايست
كه گذار بادها را تجربه كرده است
و نمي تواند
دستهايش را از قلبش بيرون بياورد

هر روز
بر جدار اين همهمه يخ مي بنديم
و شب
در خواب ماهيان
پيشگوئي جاودانمان تعبير مي شود


محمدرضا اصلاني - برگرفته از آرش -آبان1344

No comments:

Post a Comment