Sunday, January 15, 2012

کفن من، بادبان من

هفت شعر از قاسم هاشمی نژاد


شعرهای هاشمی نژاد، از نخستین سطرها، جای او را در میان شاعران خطه «شعر ناب» باز می نماید. شعرهائی که بیان و زبان در آنها، سرشار از تراوندگی و تازگی است، جز اینکه این خصلت، وجه مشترک همه ی شاعران این خطه است؛ وجه اشتراکی که هویت این گونه شعر را- هم تعیین می کند و هم در معرض تردید قرار می دهد- یک بار دیگر هم این حرف را زده ام: همه ی شاعران این راه، زبانی مشابه دارند، هر چند همه- شان در کار خود صمیمی باشند.
آنچه در شعرهای هاشمی نژاد( چنانکه در شعرهای کریم پور و علی پور و ...) جلب توجه می کنند پرش و پرواز ذهنی اوست در دستیابی به افق ها و نگاههای تازه. این توفیق، هر گاه با حلول شاعر در کلام خود همزمان و همگام شود و شعرش را در جای معین- در کنار شعرهای دیگر- نه آمیخته با آنها- قرار دهد، و هویتش را فریاد زند، کارساز افتاده است.

                                                                                                                   م.آ

باد از رو به رو


لختی که بر قفاش خمیده
پوست بیندازد
این باد از رو به رو
خیل گون
بوی شبانی دل  آرد
به منظر زخم
و به هر حیله که داند
امان بخواهد
تا روز سر آید آخر و بخوابد
این باد از رو به رو
برهم


دلی پر تابی دارم


دلی پر تابی دارم
ازین مناجات بلند
که مدفن بهاری من ست          ای عشق

قوت لبانم بود
لحن کلاله ی بازوش
مگر مذاق مرا شور بدارد حالا
ساتن علفی

دل دیگر بجویم
بن هر دریا

نشان من
         شاید این مرگ بهمنی      این چراغ
         شاید این صبحانه           این ناخن

جز نام تو
زمین را که تر خواهد کرد        ای عشق
باران من بودی
باران من باش

کفن من بادبان من


1
لنگرکشان
بر بی جاده ی مزین به خاکستر

بوسه بوسه طلبد
از خم نگین تو
دریانورد سودایی

( بوی سر شب می زاید     شاعر
اکلیل بازویش)

2
چون انار بسته
از راز خود
پری

نصیبم کاش
حبه ی آخرین باد
مگر بوسه بوسه چیند
بهشت از لبانم

3
تا
آن
روز
کفن من
بادبان من


پنهان از این مصلحت سفید


بگذار گیسوان مرجانی ات را بیاموزم
درین ساعت منقلب
که کار تنک ها به بغض می رسند
از حدیث شبنم

به بوی کدامین جزیره می وزد
خواب شب پره ها
که گلوبند تو
درنگ می کند در آب

پنهان ازین مصلحت سفید
کلام دیگری می زاید
پس هم آوا شوم
با کندرهای شوم

روی گلوگاه تو
رمزی خنیایی مهتاب جاده هاست

سالار سبزه ها
آزادم نهاده
که تکخال تازه بجویم
پای سوسن هر گزی

من همانم من
که امان بوسه ها
دهان من را باز می دارد
امشب


مطلع نمی پذیرد این چامه


مطلع نمی پذیرد این چامه ی
منتشر در عقیق

از رشک دل
ای سبو  ای سبو

بر کوکب و سمندر
گذشتن
با یاد او پیوستن
با او

مرام ممدوحان بنازم

عشق نازنین ما را
به یک کرشمه برکشید و
به خاک افکند
طومار ما خالی

از بوسه و عصیر
ای سبو  ای سبو


چه کاهلانه می چمد


چه کاهلانه می چمد
این کوکب نمناک
غره به شیهه و شبنم جادوش

کجاست آن شعله ی یگانه
که عتیق موجها را
دام محال می کرد

این ست ناقه ی جنون من
این ست کوکبه ی شن

چه بی خیال می گذری بر من
این برهنه وار لمیده
در سایه ی مادیانش
بر شن

- ورا سرو بخوان
سرو


مثل بهار کوچکی


مثل بهار کوچکی
که به خلخال می نشیند
بال زنان
از تب یشم

تا چنبر عشق بسته می ماند
مرا به لالا می داری
بر شانه ی علف
و روی تو
با دریچه ی شهریوری من
و این اقلیم طلا
وزان بر نسیمی دوجانبه

گفتی به پشت درآیی
اگر
همه ی چشم تو
همه ی آسمان
اما نمی دانی
غنیمت من
زیور پروانه یی
که ندارد
تاب
آه



از مجله تماشا
سال هشتم- شماره357


No comments:

Post a Comment