Sunday, May 6, 2012

شعرهائی از یارمحمد اسدپور



چه بسیار بر این رکاب
منتظر ماندیم
و دل برکندیم.


چگونه بیان کنم


چگونه بیان کنم
زخمی که به گرده ی ماه می نشیند
اکنون که سپیده می زند
- میان آب و پنجره
در امان تو خواهم بود
- بی فکر و خیال -
بر ارتفاعی که مرا برده ای
گریزی جز پرواز نخواهم داشت.
در نگاه کودکانه ام
هیاهویی ست
کز دهان مرگ برخاسته.


سرانجام 
                   به حمید کریم پور

سرانجام 
انسان خواهد دانست
گام های شگفت برمی دارد
و بر ماه های پریشان
                       عطسه نمی روید

باری
این جهان تکدی نیست
که کج شوی و 
سینه ملایم کنی

جهتی اگر بمانده ست
جانب آبی ست
که آنهم ملال می شود

پس بپذیر
فیضی که ترا
            رها می کند
و بیندیش
همسان این عصر.

من کرخت می شوم

 نمی دانستم
    زندگی
این دریغ های متداول
این کهنه خواب های آشفته
سرانجام به تلنگری منجمد می شود

این سوداهای نامطمئن
در جان سخت ترین انگاره هامان
چونان اکلیلی بر تاریکی

دیگر بهار چه مفهومی دارد!
کرانه ها آبی نیست

من کرخت می شوم
باد هم نمی آید.

چه پریشانست
       من


سرود دوم از سرودهای گلو

همیشه سیاه می شود
بر گیسوی که می سپرد
               زیر تکاندن ماه
حنجره در آب
              به گونه ی سقوط
تمامی ی کمان بر گرده
بوی موحش اسپند
             در گلوی مردگان
و تنفس خاک.


چیزی به قواعد موریانه
                    به هرمز علی پور

می آید
با آن دهانی ایستاده به کف
                               می خواند
زمزمه های کهنه کور پاییزی را

این زمان
غزل فریبنده ی بدفصلی هاست
وقتی کسالت علف
گونه به تاراج می برد
در گمشدگی های دل
اینک 
دوباره ات می خوانم
ای آرامجای گور

که همیشه در من
چیزی به قواعد موریانه
                            حرکت می کند.

سپیده دم 

سپیده دم است
و پلک در ادای مرثیه می بندم.
و به وقت
که دعا از بازو می افتد
مرگ می زند
یکریز 
طالع نحسی را!


سرود سوم از سرودهای گلو

پلک رام
در حجره ی خواب
صدای آشفتن دارد
                 این گلوی من
چون ابران دلتنگ کننده...
اینک
با واژه ای از دایه
بوی سپید اسپند را
در دامن خود دارم.


سرود اول از سرودهای گلو

عروج

آوای گلوبر دارد
               این ماه پریده رنگ
که نی را از لب من می اندازد
بی عشق و علف
در سینه نمی گنجی
                   ای بهار
که از علف این ایام
«الف- لام- میم»
عروج دیگری دارم


مرگ

چون می جویم زبانش را
به رگ آخر می مانم
که مهمیز می زند:
پلک بی قرار
به ایستگاه کهنه نمی خوابد
ای که به رثای ماندن می اندیشی
آه
می دانم مار به آستین هایم خواهد خزید
به آنجائی که می آویزی به گوشهایم
                     از شادی مردگان
که آرام آرام

پوست را
خواهم فرسود.

یادگارانی از... 
           به سیروس رادمنش

من برکشیدم    به میان
یادگارانی از گیاه و سنگ

و در تمامی این پاییز خسته
چیزی به گردش دل
بر خواب های من
                 می رویید.

باری     باور کن
دلی کز مناجات گیاه می روید
با دانشی از گل و نور.

این کهنه اندوهان

به تالار دل نمی گنجد
دمی به فرصت ماه
که ما از میان جنگل
غرفه های پاییزی دیدیم!
نه صدای شریف دلی
نه آوای وحش و
         تبسم بلبلی

چه بسیار،
بر این رکاب منتظر ماندیم و
                       دل برکندیم
اکنون دریاب
دلی که به پریشانی گیسو می گذرد
و این کهنه اندوهانی که بدل دارم

جار 

آرمیده به میان دوکتف توام
که این حضور پنهانی
لهجه ی غریبی دارد

تا دور می شوی

از گلوی یک ستاره
سر می خورم
که نامت
دوباره جار زنم.

در هر بعدازظهر  

به فراخور حال نمی گردد
علف موقوف
و بطری های شیشه ای
که در بعدازظهرهای بی پرواز
ستیز مرا آشکار می سازد.
اما
ترس ندارم
انضباط
مترسکی ست که در کویر نشانده اند
آه
بانوی اندیشه های من
حنایی ی گیسوانت را
از من دریغ مدار.


بی گفتگو نمی نشیند

بی گفتگو نمی نشیند
گلویی کز غزل انباشته ست

در راه های بی سرانجام
              پریشانی
چه غم انگیز است!
حال که دنیا از من می گریزد
می پذیرم
که به گرده ی ابری بنشینم و
                تاریک ببارم.


از مجله تماشا
سال هشتم- شماره 376- 21 مرداد 2537 شاهنشاهی


No comments:

Post a Comment