Wednesday, April 20, 2011

شعرهایی از غلامحسین غریب





 
.
 .

اسب مستي كه غريو و شيهه‌ي مغرورش، جان‌يافته از سوزنده‌ترين

 جوشش‌هاي وجود انساني است، تاختن آغاز مي‌كند.

بر پهناي بيابان‌هاي آغشته در دود مهجوري كه كوچك‌ترين اميدي را

در آنها راه نيست، كشتزاراني تا مرز رؤيا گسترده خواهند شد

در اين كشتزارهاست كه دورادور

نماي رقص مستانه ي پيروزي را مي‌نگرم.

اين رقص،

رقص فريادها و نعره‌هاي بلند جنون

هياهو مي‌كند، غوغا مي‌كند

همپاي يك توسن ديوانه و مست پيش مي‌شتابد.

اينجا دگر سرزمين رقص خشم‌ها و كينه‌هاست.

 

 خشم قشنگ!

گستاخانه پيش بيا!

بر اين كشتزاران تا مرز رؤيا كشيده شده گسترده شو

همه جا را فراگير

 بگذار زبانه‌ي آتش هستي از زير كهساران خاكستر تن بيرون كشد.

به‌ياد داري من با تو

تو خشم عظيم دنيايي كه پنهاي محدود زمين و زمان از دربرگرفتنت بيم دارد

چه زمان‌هاي دراز در گوشه‌ي كلبه‌اي فروشكسته

خود را درهم فشرديم، به زمين كوفتيم

و چشم از ردپاي اژدهاي پليد برنداشتيم

 روزهايي كه همه رفتند.

پرچم‌هاي قشنگ كه من به درود آنها نيازمند بودم

نگين‌هاي سخت‌ياب كه به عطش داغ سازنده‌ي خود اعتنا نكردند

همه رفتند و خانه‌ي مرا كه در تاريكي آن با گردش پرهياهو چرخِ حیاتم

به تو خشم قشنگ دنيايي نيرو مي‌دادم

 همچنان يك دره جادويي از ياد بردند.

 اكنون امروز دورماست.

دور من خودسر، گرداننده‌ي چرخ عظيم عصيان‌ها

و تو آتشفشان خشم‌هاي هزاران ساله.

اين نعره‌ي بلند جنون كه چند دم ديگر در دل سرد زمان خاموش خواهد شد

 امروز بايد بخروشد.

لحظه‌اي آزاد از زنجير گران زندان‌هاي عقل و هوش جگرها را بسوزاند.

آنچه زيباست، آنچه زندگي است،

آنچه در شكل يك بت بي‌روح سنگ شده بر پهناي شيشه‌اي دوران‌ها

سنگيني مي‌كند

بشكند و با خاك يكسان سازد.

آنگاه بر سرزمين يك گورستان دنيائي

گورستان تدبيرهاي كهن،

رقص بزرگ خشم را گستاخانه پيش برد.*

 

*رقص خشم

 

دانلود شعرهایی از غلامحسین غریب

 

از مجله گوهران، بهار و تابستان ۱۳۸۴، شماره هفتم و هشتم



Monday, April 4, 2011

غريب ، نوگرا و خروشان



غلامحسين غريب  ، اديب ‚ موسيقيدان و نوازنده كلارينت - متولد  1302 تهران

 

ورود به هنرستان موسيقي -
بهره مند از آموزش نوازندگان چك و اسلواكي هنرستان در 1318 -
يادگيري درس هارموني نزد پرويز محمود و همكاري با اركستر او -
همكاري با اداره هنرهاي زيبا براي گردآوري ترانه هاي محلي ايران وسفر به نواحي زير نظر لطف الله مبشري -
عضو هيات مؤسس پنج نفره اركستر سمفونيك تهران -
اولين نوازنده ساز بادي اركستر سمفونيك -
انتشار داستان ساربان با ويرايش نيما يوشيج 1327 -
تأسيس انجمن هنري خروس جنگي همراه با جليل ضياءپور ، حسن شيرواني و منوچهر شيباني 1328 -
انتشار پنج شماره مجله خروس جنگي تا 1329 -
پيوند هوشنگ ايراني به انجمن وانتشار دوره دوم نشريه واعلام بيانيه هنري انجمن خروس جنگي با نام سلاخ بلبل -
انتشار مجموعه شعر و نثر « شكست  و حماسه » 1332 -
همكاري با مجلات  « هنرنو » و « آپادانا » كه با همت سهراب سپهري و ابوالقاسم مسعودي منتشر مي شدند -
سفر به ايتاليا براي تحصيل و تحقيق در سازهاي بادي كلارينت و ساكسيفون -
بازگشت به ايران و پذيرش سمت رياست هنرستان هاي موسيقي ايران و رييس كنسرواتور آزاد موسيقي-
نزديك به دو دهه رياست كنسرواتور و هنرستان تا 1351 -
مدير كل فعاليت هاي فرهنگي وزارت فرهنگ و هنر تا 1357 -
انتشار مجموعه داستان قصه گوي ميدان پرآفتاب 1340 -
انتشار داستان « خون مهر » توسط وزارت فرهنگ و هنر 1350 -
كناره گيري از رياست هنرستان و اشتغال در وزارت فرهنگ و هنر 1351 -
تدريس موسيقي و نوازندگي كلارينت و ساكسيفون در مدرسه هنر و ادبيات تا 1381 -





پیر پر شکایت ما، آن سوى میز نشسته است، در کافه اى در خیابان آپادانا... با مهارت وصف ناپذیرى، اسباب پیپ قدیمى اش را مهیا مى کند تا در هیأتى که گویى هرگز از او جدا نبوده است، خود را در ابرسیاه دود، محو کند.پیر ملول ادیب است و موسیقیدان، نه از تبار ادیبان و هنروران نوکیسه امروز که آب در هاون هنر و ادب مى‌کوبند و نه از قبیله ادبا و هنرمندان کهنه دیروز که مرقع زرین میراث اجدادى شان را بر دوش دارند و فخر آن مى‌فروشند.
پیر ما از نسل نیما و دوست و یار دیرین على نورى اسفندیارى است. آنگاه که هنوز سخن نو در زندان کهنه پرستى هنر این سرزمین گفتن، ناممکن مى نمود، سخن از حرف تازه گفتند و تازه زدند. رند خلوت گزیده ما، پاييز1384 در هشتاد و دومین سال زندگى اش رفت. کارنامه غلامحسین غریب، گواه از یک عمر تلاش بى‌شائبه و خالصانه براى دفاع از هنر نو دارد.چشمهایش وقتى صحبت از هنر نو مى شد، مصمم بود که همه چیز را قربانى آن معیار هنر نابى کند که خوب مى‌شناسد و وقتى به مهر نگاهت مى كرد، چشمهایش دریچه اى مى‌شد به قلب بسیار مهربان و رئوفى که داشت.
کافه مهجورى نزدیک خانه اش، تا همین یکى دو سال پیش، پاتوق عصرهاى غریب بود. گاه تنها بود و هرازچندگاهى هم مرحوم امانوئل ملک اصلانیان دوست و هم دوره قدیمى اش و یا علیرضا مشایخى، آهنگساز نوجوى ایرانى، به او مى‌پیوستند تا هم از حال و احوالات هم باخبر باشند و هم شعله آتش نقد را در سر شوریده ، حفظ کنند...
نخستین بار در مدرسه هنر و ادبیات دیدمش. با همان اوصافى که از اطلاعات پراکنده درباره او از سالها پیش داشتم.
او سال۱۳۰۲ به دنیا آمده و کودکى و نوجوانى را در محله سرچشمه تهران سپرى کرده است. اندوخته هاى ادبیات کوچه اش را باید به همان سالهاى زندگى در محله سرچشمه نسبت داد.
 غلامحسین غریب از نزدیکان عبدالعظیم غریب از بنیان‌گذاران دستور زبان فارسى است. نوجوانى او با شکوفایى یک دوران تازه براى موسیقى و در مجموع براى هنر در ایران همراه بوده است. اداره موسیقى کشور در همان سالها تشکیل مى‌شود و نوازندگان چک واسلواکى براى تدریس سازهاى کلاسیک غربى به ایران مى آیند و در هنرستانهاى موسیقى آن دوره، مشغول به تدریس مى شوند. غریب هم که به جمع هنرجویان هنرستان موسیقى پیوسته بود، در سالهاى حدود ۱۳۱۸ از حضور این نوازندگان، براى یادگیرى ساز بادى کلارینت بهره مند مى شود. حشمت سنجرى، مرتضى حنانه، حسین ناصحى، ثمین باغچه بان و... همه از همکلاسى ها و همدوره اى هاى او محسوب مى شوند که از جمله مهمترین بانیان جریان موسیقى جدى در سالهاى بعد بوده اند. موسیقى ایرانى نیز در همین دوران باحضور کلنل علینقى وزیرى و شاگردان مکتب او، ابوالحسن صبا و روح الله خالقى، دوران تغییر و تجربه هاى تازه را سپرى مى کند.
غریب به یاد مى‌آورد که «آن زمان من و حنانه، در سالهاى سوم وچهارم متوسطه هنرستان مشغول به تحصیل بودیم. بعد از کلاس مى ماندیم و تمرین هاى ارکستر ایرانى را که زیر نظر سروان آژنگ و با حضور صبا، خالدى، سماعى و حسین تهرانى اجرا مى شد، به تماشا مى نشستیم. هم من و هم حنانه به این موسیقى دلبستگى شدید داشتیم. حنانه با ماندولین و من با کلارینت آوازها و تصنیف هاى ایرانى را اجرا مى کردیم» در این سالها پرویز محمود با پایان تحصیلات موسیقى، به ایران آمده بود. غریب و دیگر دوستان او، به کلاس درس هارمونى شتافتند و بعدها در شکل گیرى ارکستر محمود، یار و همراه او شدند.«براى ارکستر برخى سازهاى بادى همچون کلارینت و فاگوت را در اختیار نداشتیم، امکان تهیه آن هم نبود و اجازه خروج ساز از هنرستان را هم نمى دادند. تصمیم گرفتیم، براى تمرین از هنرستان بیرون ببریم و بازگردانیم. من هم کلارینتم را در آستینم پنهان مى کردم و براى تمرین ارکستر محمود، به بیرون از هنرستان مى بردم و مى آوردم» همه این شور و شوق بود که به تشکیل نخستین ارکستر سمفونیک مستقل در ایران منجر شد و زمینه هاى پیدایش ارکستر سمفونیک تهران را فراهم آورد«همان اوایل چند کنسرت مهم با ارکستر اجرا کردیم، مهمترین آن در تالار دبیرستان البرز بود که تکنوازى ویلن آن را آقاى روبیک گریگوریان نوازنده چیره دست ویلن و موسیقیدان بزرگ ایران بر عهده داشت. حضور او نوید وامیدى بود بسیار زیبا براى پرویز محمود و هم براى ما نوازندگان جوانتر که با دنیایى از امید، براى گسترش موسیقى علمى کشورمان تلاش مى کردیم.» در همین سالها غلامحسین غریب براى گردآورى ترانه ها و موسیقى محلى ایران با گروهى زیرنظر لطف الله مبشرى، سفر به نواحى ایران را آغاز مى‌کند و تا سالهاى متمادى ادامه مى دهد. حسین ناصحى، ثمین باغچه بان، فریدون فرزانه و امین الله شهیرى از دیگر اعضاى گروه جمع آورى موسیقى محلى ایران بودند که نسل نخست گردآوران موسیقى نواحى ایران را نیز تشکیل مى دهند. فضاى تغییر و تحولات بنیادین و جو نوجویى هنرى همچنان که در موسیقى نمود داشت، در ادبیات و سایر هنرها نیز رنگ جدى به خود گرفت. عصر، عصر کافه‌ها، پاتوق ها وکانون‌هاى روشنفکرى بود و غریب همچنان که در جریان اجتماع هنر موسیقى پیشرو بود، در عرصه ادبیات نیز با نوجوترین جشن هاى ادبى آن زمان، همراه شد. او دوست نزدیک نیمایوشیج پدر شعر معاصر ایران بود و با تمامى پیشقراولان نهضت هاى‌ مدرنیست هنرى در جامعه آن روز ایران، مراوده داشت. غریب در آن سالها همپاى حضور پررنگش در جریان شکل گیرى نحله‌هاى موسیقى کلاسیک غربى همچون تأسیس ارکستر سمفونیک تهران، به عنوان داستان نویس و شاعر، در محافل نوجوى ادبى نیز چهره اى شناخته شده بود. سال ۱۳۲۷ نخستین مجموعه داستان او با نام «ساربان» انتشار یافت.
«نه شب بود نه روز، درست همان موقعى بود که همه چیز رنگ خود را عوض مى کند و زمان با این تغییر رنگ، روزى یک مرتبه، سرانسان را گول مى زند. گویا در این طور مواقع، تاریکى و روشنایى، یواشکى با هم ساخته، قلم موهاى شکسته و کهنه عهد عتیق را به دست رنگرزها مى دهند و آنها هم با عجله و شتاب و تندتند رنگ ها را عوض مى کنند» ساربان با این جملات آغاز مى شد. داستانى که ویرایش آن را نیمایوشیج برعهده داشت. نیما به غریب مى‌گوید: داستان را در یک سوى دفتر پاک نویس کن و سوى دیگر آن را سفید بگذارد. نیما درصفحه سفید براین داستان زیبا، با مداد گلى، حاشیه مى نویسد و متن داستان را هم ویرایش مى کند. او درپایان این دفتر براى غریب نوشته است: «هر قدر هنرمند بیشتر جذب شده است و با دیده هاى خود بیشتر زیست کرده است، بیشتر هم جذب مى کند و بیشتر هم جذب مى دارد. تفاوت نویسندگان بزرگ با دیگران از این ممر است که آموخته است، عادت کرده است. اما اساس آن را زندگى است که مى سازد، چیزى بیش از این نمى توانم گفته باشم. امیدوارم در صفحات سفید طرف راست داستان شما که براى قلم من سفید گذاشته اید، یادداشت هاى با فایده اى چه در زمان خودم و چه بعداز خود براى شما که شما را دوست مى دارم، باقى گذاشته باشم.»
 این یادداشت ها یکى از مهمترین آثار قلمى نیما درباره داستان نویسى معاصر است و حقیقت آن است که غریب هم در میان داستانهایش زیسته و از جهان پیرامونش نقبى به خاستگاه شعرها و داستانهایش زده است. او این تجربه را مدام با خود تکرار مى کند. حتى امروز که بیش از پنجاه سال از انتشار نخستین داستانهایش گذشته، این رابطه درون و بیرون را حفظ کرده است. مصداق این ادعا یادداشت هایى بود که چند سال پیش به خواهش دوستانش مى نوشت؛ او در قالب نامه هایى براى دخترک خیالى ذهنش «آلاله» داستان موسیقى و فراز و فرود امروز و دیروزش را روایت کرده است. سال ۱۳۲۸ غریب مهمترین انجمن‌ هنرى نوگراى آن دوران را با نام «انجمن هنرى خروس جنگى» به راه مى‌اندازد و مجله اى نیز با همین عنوان منتشر مى شود. دفتر خروس جنگى در کارگاه نقاشى حسین ضیاپور از پیشکسوتان نقاشى مدرن ایران درخیابان تخت جمشید بود. این دفتر در سالهاى اواخر دهه بیست یکى از مهمترین مراکز تجمع هنرمندان نوگراى آن روز ایران شد.
نیمایوشیج، بهمن محصص ، سهراب سپهرى و بسیارى دیگر از روشنفکران و هنرمندان نوجوى آن دهه، در دفتر این انجمن گردهم جمع مى شدند و به بحث و جدال وگفت وگو مى پرداختند. دوره اول مجله از سال ۱۳۲۸ تا ۲۹ در پنج شماره منتشر شد . در اواخر سال ۱۳۲۹ هوشنگ ایرانى ، شاعر، نقاش ومترجم نوگرا و گوشه گیر که از دوستان غریب بود به انجمن پیوست. اردیبهشت‌۱۳۳۰ دوره تازه مجله شروع شد. با یک بیانیه تندوتیز هنرى به نام «سلاخ بلبل» که موضع هنرمندان خروس جنگى را در قبال سنن وقوانین هنرى گذشته نشان مى داد. بند نخست بیانیه با امضاى غلامحسین غریب، حسن شیروانى و هوشنگ ایرانى اینگونه آغاز شد
هنر خروس جنگى ، هنر زنده هاست. این خروش تمام صداهایى راکه بر فراز هنر قدیم نوحه‌سرائی می‌کنند،خاموش خواهد کرد
 زنده یاد سیروس طاهباز در کتابى که درباره زندگى هوشنگ ایرانى نگاشته ،در باره این دو دوره فعالیت انجمن خروس جنگى نوشته است: در دوره اول هدف «همچنان که خود نوشته‌اند بالابردن سطح معرفت عمومى است … نوآورى بامحافظه کارى همراه است ، اما دوره دوم … راه و رسم دیگرى داشت ، ستیهنده و همچون نامش جنگى بود» هرچند نشریه خروس جنگى در همان سال به کار خود پایان داد، اما نحوه نگرش و روحیه خوى‌ غریب و دیگر همراهان او، تأثیرى جدى در فضاى هنر آن روزگار داشت. روحیه‌اى که هنوز هم در غریب زنده مانده است و بى علت نیست که مرحوم طاهباز کتاب خود را با این عبارت به او تقدیم کرده است: «از سر ارادت این مجموعه را تقدیم مى کنم به غلامحسین غریب که همچنان خروس جنگى مانده است و امیدوارم بیش بماند » در سال ۱۳۳۲ مجموعه شعر ونثر «شکست و حماسه» از غریب منتشر شد . در همین دوران با مجلات هنر نو و آپادانا که با همت سهراب سپهرى وابوالقاسم مسعود منتشر مى شد ، همکارى داشت. دراین میان جذبه موسیقى رهایش نکرد و براى تحصیل وتحقیق در سازهاى بادى کلارینت و ساکسیفون به ایتالیا رفت و پس از بازگشت به ایران ، ریاست هنرستان هاى موسیقى و کنسرواتوار آزاد موسیقى را پذیرفت و نزدیک به دو دهه ریاست این دو مرکز را برعهده داشت.دوره او ، دوره تدوین نظام‌هاى تازه درسى در کنسرواتوار و هنرستان بود وهم او بود که ازجوانان مدرنیست تحصیلکرده در خارج از ایران را حمایت مى‌کرد ، از جمله علیرضا مشایخى که با تشویق او به ایران بازگشت و به موسیقى مدرن پرداخت.به درستى که مرز میان موسیقى و ادبیات در زندگى غریب وجود نداشته و دائم در حال سفر میان این دو سرزمین پهناور بوده است. سال ۱۳۴۰ مجموعه داستان «قصه گوى میدان پرآفتاب» را منتشر کرد و ده سال بعد داستان خون مهر او توسط وزارت فرهنگ وهنر انتشار یافت. در همین سالهاست که غریب از ریاست هنرستان کناره گیرى مى‌کند و به فرهنگ وهنر مى پیوندد. در سالهاى بعداز انقلاب، غریب تدریس کلارینت وساکسیفون را در مدرسه هنر و ادبیات دنبال کرد.تدریس باهمان روح و روحیه آزاده اش و با همان سماجت استوار براصولى که از هنرنو آموخته بود
هربار که از پنجره هاى شمالى روزنامه ایران که به خیابان باز مى‌شود، به خانه هاى پنهان در کوچه پس کوچه هاى آپادانا سرک مى کشم، خانه غریب را به یاد مى‌آورم.پشت پیچ وخم هاى این کوچه ها، مردى با همسر مهربانش زندگى مى كرد که بیش از نیم قرن از عمر خویش را صرف هنر، ادبیات وموسیقى معاصر کرد


محسن شهرنازدار
برگرفته از مجله گوهران - شماره هفتم و هشتم - بهار و تابستان 1384

Tuesday, March 8, 2011

از منظومه ي يك زندگي منثور

سوي آئينه مرا خواندي و گفتي : « بنگر ! مي بيني؟
گفتم : آري، مي بينم
آن سوي آينه من اسكلتي بودم . طاس
و تو مثل گل ياسي بودي
و مي انديشيدي
بفراموشي باغي ز هزاران گل ياس



جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
و تو تصوير ستيزنده ي اشياء گريزان را
مي بري از همه جا، مي روي از اينجا
به كجا؟هيچ نمي دانم
به كجا؟هيچ نمي دانم
به كجا؟هيچ نمي دانم

كلبه معتاد تو بود
.كلبه در قصر دوچشمان تو زنداني بود
پرده و شيشه و ميز و ديوار
صندلي ها و كتاب و سيگار
بستر خالي و ژوليده ي ما
!قاب عكسي كه تو گفتي : زشت است
!و سپس جيغ زدي : زيباست
كفش هائي كه تو گفتي كه به تابوت شباهت دارند
و به مسوده ي يك شعر بلندم پيچيدي
به گدايي دادي
كت و شلوار سياهي كه تو ديدي و سپس گفتي
«!بفروش »  
.و من اينك مي پوشم
قلم مشكي من
كه تو برداشتي و نامه نوشتي و گمش كردي
و من از سوپور سر كوچه ي مان بگرفتم
و هم اكنون با آن
.مي نويسم اينها را
و گليمي كه به اقساط خريديم و تو گفتي كه چرا امضايت
روي اين سفته شباهت به ملخ دارد؟
!و شنيديم كسي گفت :ملخها به مزارع يورش آوردند
كت پشمي سياهي كه زني هديه برايم آورد
به تو گفتم پدرم هديه فرستاده ست
و تو فهميدي و لبخند زدي.
دستمالي كه تو شستي و كنار قلم و آينه بنهادي
شيشه ي آينه اي كه تو شبي چهره بر آن چسباندي
گريه كردي و من و آينه را گرياندي
برفهائي كه سحرگاه تماشا كرديم
پاي سرخ و سبك و عور كبوترها
كه سوي پنجره ها دعوتشان كرديم
بالش و پيرهن مشكي من، كفش سپيد تو
صندليهاي لهستاني و تصوير زني با دوكبوتر بر سر
روي ديوار شمالي اتاق
تابلويي سرخ و بنفش و زرد
و ترازويي و بر كفه اي از آن زني و كفه ي ديگر يك مرد
و آفتابي ز فراسوي فلق رويان
.سوي مرغان سحرگاهي تصوير بزرگ
جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
اما
كلبه معتاد تصاوير تو بود
.كلبه در قصر دوچشمان تو زنداني بود

عشق در كلبه، عيادت ز مريضي بود
در زماني كه تو تنها بودي
 و من از قلب تصاوير تو تنهاتر و پنهان تر
عشق در كلبه، عيادت ز مريضي بود.
عشق گويي كه نبود، اما
در زماني كه در آن سوي شب و پنجره ها، باران
آسمان را به زمين مي تاراند
و من از مركز قلبم متلاشي مي گشتم
و پناهي ز در و آينه و پنجره مي جستم
تو به دستان و به لبهات عيادت مي كردي
از مريضي كه ز شب مي ترسيد
از مريضي كه چنان بيد بخود مي لرزيد

جاده تصوير تو را مي برد از اينجا
جاده تصوير تو را
جاده تصوير تو را مي برد از اينجا

اما
من اگر برگردم
تو و آن اسكله را خواهم ديد
.و بر آن اسكله صد همهمه و هلهله را
من اگر برگردم
قايق چوبي و پارويي آن مرد مرا خواهد برد
سوي آن جنگل خاموش جزيره كه تو در گوشه اي
از جاده ي آن منتظري

من اگر برگردم
آن درشكه و سپس مرد دهاتي و نگاه همه ي دريا
كف امواج فراز شن و ظهر صدفي رنگ و ستيغ كوه
در نگاه تو و دستان تو آرام گره خواهد خورد
: و تو لبخند زنان خواهي گفت
،خواب ديدم شب پيش
پيشگوي يكي از معبدها بودم
. و تو قرباني آن معبد من بودي
اما
من اگر بازبمانم و تو را بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

، تو در آن روز نخست
روي آن اسكله ي همهمه و هلهله ها
مثل گلهاي شكوفنده ي يك شاخه ي گيلاس جوان بودي
يا چو گلهاي درخت بادام
. در بهاري كه چنان كودكي لذتهاست
ليكن امروز چه هستي تو ؟
مثل گلدان تهي از گل
مثل يك روح عقيم
مثل يك چاه عميق خشك
مثل تصوير درختي عور
. در زمستان زميني كه چنان پيري لذتهاست

من اگر بازبمانم و تو را بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

من اگر برگردم
{!و چه دشوار توانم برگشت}
من اگر برگردم
خواهم ديد
كه تو در كلبه ي مان گاه چنان دهكده اي بودي
كه از آن هر صبح
گوسفندان پر از شير روان بودند
.سوي دستان حنا بسته ي زنهاي شباب
ليكن اكنون مي بينم
كه تو در كلبه ي مان دهكده اي هستي
كه از آن هر صبح
گوسفندان عقيم و لاغر
. بسوي مسلخ و ساطور روان هستند

من اگر باز بمانم و تورا بينم ،خواهم گفت
. كه تو قرباني من بودي

من اگر برگردم
، و چه دشوار تواند برگشت}
مرد تنهائي اين خاطره ها
بسوي مرز فلق
بسوي مرز شب و روز حقيقت، و تصاوير خيالي حقيقتها
بسوي تجربه هاي زنده
و خيالي كه از آن تجربه ها، چون گرد
{بر رف و طاقچه ي حافظه مي ماند؟
من اگر برگردم
آسمان روي سرت چتر كبودش را
همچنان چتر گلي خواهد گسترد
و من از مرز فلق خواهم ديد
چشمهائي كه از آنها خرما
روي گرماي بلوغ شب تابستان
دانه دانه و سپس خوشه به خوشه ز هوا مي ريزد
،من اگر برگردم
خواهم ديد
كه دو خط لب تو
ناگهان مي شكفد چون گل سرخي پرخون
و به يك بوسه همه اطراف مرا مي بوسد
من اگر برگردم
من اگر برگردم
من اگر برگردم
بازگشت آخر چيست؟}
حافظه مثل لباسي است قديمي كه هزاران بيد
بيد موذي زمان -
بيد موذي هزاران ساعت
روي ديوار هزاران خانه
- روي صدها و هزاران مچ
تاروپودش بكنند
و تخيل چيست؟
و تخيل چيزيست
كه حضوري امروزي
و حضوري ابدي مي بخشد
. به گذشت همه ي خاطره ها
، و تخيل آيا
آن رفوگر نيست
كه نخ و سوزن باريكي در دست
پاره هاي متلاشي همه خاطره هاي ما را
،تاروپودي امروزي
{ تاروپودي ابدي مي بخشد؟

من اگر برگردم
{به كجا برگردم؟}
من اگر برگردم
بسوي منبع اين چشمه ي ياد
،مرد باريكي خواهم شد
زير باران سبك در باغ
آفتاب از پس باران چو حبابي نامرئي
خواهد آمد و تو را خواهد يافت
كودكان يك يك از خانه برون آمده خواهند استاد
زير باران سبك در ايوان
و سپس پنجره ي خانه ي تو از آنسوي
باز خواهد شد
و تو با دست به من خواهي فهماند
«روز خوبي است ولي باراني است »

روز خوبي است ولي
روز خوبي است ولي
روز خوبي است ولي { زندگي اينجا چو شبي } باراني است

من اگر برگردم
و چه دشوار توانم برگشت ؟
بازگشت من تنها كافي نيست
زندگي بايد برگردد
و تمام كشتيها
و تمام پرنده ها
. و تمامي درختان به بطون خاك
بازگشت من تنها كافي نيست
عمر اين دنيا بايد
پنج سالي كم گردد
و تمام ماهيها
و تمام حيوانات
و تمام انسانها
پنج سالي بايد برگردند
بسوي مبداء گام تو و من روي هزاران برگ
{بسوي مبداء بي مبداء پائيزي زرد
من اگر برگردم
زانسوي عصمت برگان خزاني مرطوب
: تو چنان كودك معصوم به من خنده كنان خواهي گفت
خاله ام مي گويد -
«!تو عرب هستي»
: پدرم نامه نوشته ست و مي گويد
« ! تو يهودي هستي »
مادرم عكس تو را ديده، دعا خوانده ست
، و زني يوناني
كه « هومر » را همه جا از بر مي خواند
خواب ديده ست كه اندام تو را
زير دروازه ي يك شهر قديمي و غبارآلود
- شقه كردند و سپردند به كركسها

من اگر برگردم
من اگر باز بمانم حتي
حتي
من اگر باز بمانم اينجا
كركسي با من ميعادي خواهد داشت
زير دروازه ي يك شهر قديمي و غبارآلود

من اگر برگردم
بازگشت من بيگانه چه خواهد بود؟}
همچو ديوانه نشستن به كنار دريا
قصرهايي به فضاهاي تهي ديدن
برج ها ساختن از باد و عبور موج
بعد با خشم فراموشي
تا به اعماق شب وحشت دريا رفتن
{ بازگشتن و به درياي خلاء در همه جا بس كردن
من اگر برگردم
من اگر برگردم
گوش روي شكمت خواهم بگذاشت
و تكانهاي جنيني را
كنجكاوانه و وحشت زده خواهم بلعيد
و سپس برخواهم خاست
: و ز پس پنجره ها خواهم ديد
روي دريا دو پرنده حركت دارند
موجها قايق چوبي را با باد
بسوي ساحل شب مي رانند
مردم بهت زده از ساحل
آب را مي بينند
و زني ،مردي را
زير يك نارون پير نگهداشته است
و به او چيزي مي گويد

تو به من گفتي
كه شب از نيمه گذشته ست ،نمي خوابي ؟ و خوابيدي
و من از پنجره خود را ديدم
زير باران سبك ،زير چراغي قرمز
سوي درياي مه آلوده ي شب مي رفتم
برگها روي سرم بودند
جنبش باد فراز موج
همچنان جنبش آرام جنيني بود
من در آن لحظه چنان مرد غريقي بودم
و نمي دانستم
كه چرا هر لحظه
مي شنيدم پدرم زير لبش نام مرا مي برد
دستها را به هوا برمي داشت
و دعايم مي كرد

من در آن لحظه تو را مي ماندم
و جنين را، پدرم را و برادرها را
لحظه اي سايه ي خود بودم و از خويش جدا - مثل صدايي
- كه جدا از نفس است
لحظه اي ديگر خود را مي جستم
و بخود مثل صدايي كه درافتد به دل كوه و سپس
 برگردد
، باز مي گشتم
زندگي لحظه ي پيوستن و از خويش گسستن و سپس
پيوستن بود
، زندگي
... مرزي از حافظه با اوج تخيل بود

رضا براهني
از مجله آرش - آبان 1344 - شماره 10

Sunday, February 27, 2011

خون گوارا

: به بالا
-ابر -           
      : بالاتر                   
-ستاره-                             
،باز بالاتر                                         
         . كبود خرقه ي خاليست  
،نشان پير بي پيري 
،كه نامش بود
- و نامش بود روزي اول دفتر -
. در اين پهناي بي در نيست

*
كه را مي جويي؟
- اي زين بسته بر شبديز انديشه-                    
گذشته از سواد ابر
  - بالاتر -                       
ز سرحد ستاره                                   
- باز بالاتر -                                                        

*
،نشان بي نشان
. در خاك بايد يافت                 
، كه اينك از شيار خاك
- از خون گوارا -                          
  . چشمه هاي وحي مي جوشد



محمد زهري
تهران- پاييز 1346

از مجله آرش -اسفند 1346 - شماره 15
     

Saturday, February 12, 2011

گول مرگ را نخوريد . زهري اين جاست

یک بار دیگر خواستم با بودن در یک«پرسه»دست رد به سینه‏ی سایه‏ی مرگ بگذرم.من‏ مرگ را به‏معنای عام آن هرگز نپذیرفته و باور نداشته‏ام.مرگ نمی‏تواند کسی را از ما برباید.ماایم‏ که با رفتار پریشان،انسانی را که هنوز با تمامی نشانه‏های معنوی خود در پندار و گفتار و در چشم‏انداز عاطفه‏ی ماست،ناگهان درگذشته و از دست رفته می‏کنیم.من با چنین رفتاری‏ بیگانه‏ام.افسوس پاک و اندوه ناب در آن نمی‏بینم.فضا و هوای آن را هم خوش نمی‏دارم.اگر هم‏ به دم‏زدنی گذرا در چنین فضا و هوایی ناگزیر شوم،در هیچ دمی از آن،خالی از این خیال نیستم‏ که:ای کاش در بود کسان توانمان می‏بود که بهتر و بیش‏تر آنان را دریابیم؛زیرا کنون،در نبودشان،چگونه می‏توان از آنان گسست؟
با چنین انگاره و باوری،برای من،محمد زهری،با تمامی تمامیت خود،هنوز آن‏جاست : در زیر آفتاب تند بعد از ظهر تابستان . در حاشیه‏ی خیابان « شاه‏آباد »و بعد « ملت » و امروز:هرچه . با دو تن دیگر، رو به میدان بهارستان می‏رود.آن دو تن را می‏شناسم . دانشجو هستند. با سرهای پر باد. زهری را نمی‏شناسم.او هنوز آن زهری که بعدها بیش‏تر خواهم شناخت،نیست.چهره‏ی‏ پذیراننده‏ای دارد.با تبسمی ساده،ولی انگار اندکی شکاک.از چه شک دارد ؟ نمی‏دانم . شاید از هر آنچه در پیش است.شک در چهره‏ی او، خطی به صورت نیم‏سایه است که از پره‏ی راست‏بینی‏ آغاز و قدری پایین‏تر محو می‏شود.زهری موی صاف سیاه دارد.سیاه‏تر از موی سیاه.چشم و ابرو هم به همین غلیظی‏ست.مشکی غلیظ یک پاپیون سیاه عمیق هم،به شکل مربع مستطیل،نه‏ به شکل پروانه،در زیر بینی‏اش نشسته،که سبیل اوست.تمامی پشت لب پهن و لب بالا را پوشانده است.در آن سبیل باری ازطنز می‏بینم.طنز عمیق سیاهی که در سبیل « گرو چو مارکس » هم هست.نام دو تن دانشجوی همراه زهری،به کل در حافظه‏ی آن روز و امروزم آسیب‏ دیده و پاک شده است.اما می‏دانم آن‏ها برای شرکت در غوغا به بهارستان مي روند . من هم. 

زمان مي تازد . خيمه ي خوف و خيانت بر آسمان تهران افراشته است . 28 مرداد درو مي كند . شهر ديگر نور و شوري ندارد . « سرها در گريبان است » و خيابان پرسه گاه سرگشتگان . دهان غوغا، بسته است. در نادري و استامبول و كافه ها و قهوه خانه هاي آن پراكنده ايم . زهري هم در لابه لا و در كنار جمع . با همين شك در نيمسايه ي كنار پره ي بيني . او اهل صدا نبود. باز هم نيست .اهل باوري در درون است و خاموشي و رهواري . اگر رود مي رود زهري هم بر كناره ي رود مي رود.اگر رود پریشان می‏شود و از رفتن می‏ماند،زهری،همچنان پاشنه بر کناره می‏ساید و می‏رود
زمان می‏تازد.من در« فردوسی »هستم.مجله‏ی فردوسی متین و بی‏هیاهوی چندسال‏ نخستین پس از کودتای 28 مرداد.قلم می‏زنم برای پیاله‏ای لوبیای پخته و آتش مذاب قوچان و بلیطی برای دیدن یک فیلم و خرج سفری با اتوبوس از خانه تا سکوهای پرتاب به سوی‏ پرسه‏های دور و دراز در پهنای روز و اعماق شب.در دفتر فردوسی زهری را زیاد می‏بینم. به دیدن نصرت می‏آید.نصرت رحمانی که فرماندار شوریده و شلخته‏ی صفحه‏ی شعر مجله است‏ و دارد می‏غلتد در دامن افیون و باقی مخدرات و مخدرات.زهری پاپیون غلیظ سیاهش را در پشت لب هرس کرده است.ضخامت و غلظت پیشین را ندارد.حالا که خوب نگاهش می‏کنم، می‏بینم سبیل او شبیه سبیل«میکویان»است.البته خیال نمی‏کنم محمد سبیلش را از روی‏ سبیل او الگو کرده باشد.شعرهای زهری در صفحه شعر مجله فردوسی بیش‏تر، و بعد در مجله‏های دیگر منتشر می‏شود.شعرهایی آهسته و آراسته با رمزهایی ساده مانند : شب،آفتاب، سرخ،سیاه،فردا و پیامگزار اعتراض واره‏ای بسیار نرم‏خویانه و ساده‏دلانه :

دستی ست‏
 بالای دست شب
‏ دست سپید صبح

خروش و پرخاش زهری همین است.حتا برای دفتر شعرش از میان چهار واژه‏ی گله-شکوه- شکایت-گلایه،او واژه‏ی گلایه را برمی‏گزیند.چون آن‏های دیگر ضرب آشکار و خشنی دارند؟ نمی‏دانم.اما می‏دانم که موسیقی واژه‏ی گلایه بیش‏تر در مایه‏ی خلق و خوی اوست.
زهری را بسیار می‏بینم.اما نه دو به دو یا تن به تن.دیدارمان همیشه گذری و گذراست و همیشه در میان جمع.دیدن او برای من گوارا و مهرانگیز است.در کافه،در خیابان،در کوه،در بیابان‏ها و روستاها،خیلی جاها به هم برمی‏خوریم،اما هرگز پیش نمی‏آید که دو تایی باهم‏ بنشینیم.دست بر قضا به هم می‏رسیم،چهار واژه داد و ستد می‏کنیم و دیدار به قیامت.
زمان می‏تازد.هزار سال بعد زهری را در لندن می‏بینم.با همسرش،جفت نازنین‏اش،همراه‏ دوستی آمده‏اند به«امپریال کالج».این دوست به دامم انداخته است پس از صحبتی درباره‏ی‏ اسطوره و طنز،«سفر دولاب»را برای حاضران بخوانم.محمد و همسرش از بابت آزرم و مهر در نگاه،به راستی دو نیمه‏ی یک سیب‏اند.اما نیم‏سایه‏ی طنز و شک در همسرش به صورت‏ خطهای ریزی بر گرد چشمان اوست.زهری اما همان است که بود.تکان نخورده است . مانند گذشته با لنگر راه می‏رود و پاشنه بر زمین می‏ساید.نه آن‏که به راستی بساید،این‏گونه می‏نماید. غلظت و ضخامت پاپیون سیاه زیربینی هم برگشته است سرجایش. در فرصت پيش و پس از برنامه عمليات زندگي ادبي اين جانب باهم از هر دري مي گوييم .از مسائل كوچك زندگي
یک شب دیگر هم زهری را، باز در لندن، در خانه دامادش، می‏بینم.دور از چشم همسرش، در گوشه حیاط سیگار دود می‏کنیم. زهری بناست سیگار نکشد. باز صحبت‏های معمولی‏ می‏کنیم . حرف‏های گنده‏گنده نمی‏زنیم . برگشته است به تهران.آب رفته را به جوی بازگردانده‏ است و راضی‏ست.اگر بتواند آلودگی پاریس‏اش را که یک دکه‏ی روزنامه‏فروشی‏ست و روی‏ دستش مانده،رد کند،به احتمالی در کل،«تهران-مکان»می‏شود.
در یک سفر دیگر،شبی هم زهری و همسرش را به خانه خودمان می‏خوانیم.دوستان دیگر هم،هستند.زهری مانند همیشه باز و خندان و مهربان است
بعدها همان دوست و دامادش در همین«شفا»زیر همین سقف،شب شعری برای او ترتیب‏ می‏دهند.شعرهایش را می‏خواند.ایستاده.آرام.فروتن.شعر زهری مانند خودش و مانند همیشه‏ ساده و ساده‏دلانه است :

من نوشتم ازراست
 تو نوشتی از چپ
 وسط سطر رسیدیم به هم

به همین آسانی.به همین سادگی.اگر راست و چپ در نثر واقعیت به هم نرسیده باشند،در شعر زهری،در پندار آشتی‏جوی او رسیده‏اند.زهری آن‏جاست.به راستی آن‏جاست.من صدایش را می‏شنوم.دارد شعر کوتاهی می‏خواند :

گوشم پُر از افسانة تکرار قدیم است
قهرم دگر از سبزپری‌ها
از زردپری‌ها
نقّال نویی خواهم و نقلی نشنیده از سرخ پری‌ها.

من خیال می‏کنم زهری،تنها پشتش را به ما کرده و رفته است سر خیابان،تا ببیند«سرخ پری‏ها» نقال نوی و نقلی نشنیده دارند که به او بدهند.گول مرگ را نخورید.زهری این‏جاست !


بهمن فرسي
از مجله چيستا - اسفند 79 - شماره 176

Sunday, February 6, 2011

نامه ي احمدرضا احمدي به پرويز دوايي


پرويز عزيزم

نامه ي تو در اين غروب تابستان رسيد . براي جايزه ي مجله ي گردون كه براي مجموعه ي شعر من با نام « لكه اي از عمر بر ديوار بود » تهنيت گفته بودي ، تو را مي بوسم  دست تو را مي بوسم ، نمي گويم تشكر دارم. اما من نرفتم و اين جايزه را نگرفتم . اكنون دليلش را فقط براي تو مي گويم . دليلش را تو خواهي دانست، دخترم ماهور و همسرم شهره كه آنها هم دليلش را مي خواهند تا امروز سكوت كردم . در همه ي طول تاريخ توجه كرده اي كه در جنگ ها ابزار جنگي دو طرف مخاصمه ابزاري مساوي است مثلا نمي شود يك طرف با تير و كمان بجنگد و طرف مقابل با توپ و تانك . ابزار من و ابزار مجله ي« گردون» مساوي نبود . آيا رنج همه ي اين سال هاي عمر كه بر من بي رحمانه گذشت و من فقط لبخند زدم هم وزن اين جايزه بود . همه ي سال هاي جواني و اكنون كه پيري و بيماري آغاز شده است فقط دشنام شنيدم تحقير و توهين ديدم از دوست و دشمن . من براي اين شعرها عمر نهادم ، روز را تلف كردم و اكنون در نيمه راه عمر با قلبي شكسته و بيمار و دست هاي ناتوان كه در اداره ي روزهاي دخترم و همسرم مانده ام . اين شعرها فقط سبب دشمني و كينه و حسادت «باني و كلايد» هاي ادبي مقيم «چهارراه حسابي» را برانگيخت . در اين سالها هر كتاب كه از من به بازار آمد اين خاندان «باني و كلايد» محترم از زخم زبان و توهين پرهيز نكردند . خانم اين خاندان روزي به من گفت : اصلا تو چرا شعر مي گويي ؟ از بيمارستان بيرون آمده بودم . فقر مطلق بود. پول بيمارستان را از يك كارگردان كه در جواني يكي از قصه هاي كودكان مرا فيلم كرده بود و تو نامش را مي داني قرض كردم
در اين روزها بود كه آقاي اين خاندان محترم بر زخم قلبم نمك پاشيد و كتاب «قافيه در باد گم مي شود»را به مسخره گرفت و بعدها شعرهاي مرا به هر مهملي مقايسه كرد و گفت : شعر احمدرضايي است . اين آقاي محترم كه يك رمان امريكايي را به خاك سياه نشاند و ترجمه كرده بود «چوب آلومينيومي» و هزار جمله ي ناقص و بي معني . آن روزهاي پس از بيمارستان گناه من اين بود كه فقر مرا احاطه كرده بود نفس كمك نمي كرد و من جوايز بين المللي نبرده بودم كه بر سينه مدال كنم و در مهماني هاي« آشپزان بدون گوشت» شركت كنم . آيا پرويز پاداش همه ي اين رنج ها و اين مصيبت ها جايزه اي است كه «هوشنگ حسامي» داور آن . مگر در جهان تاكنون به زخم و جراحت قلب و روح آدمي هم جايزه مي دهند . نه جايزه ها مثقالي است از آن بار گران كه من ساليان به تنهايي حمل كردم ، من كه مي خواستم عادت ديگران را در ديدن جهان و روز و شب عوض كنم ، من كه مي خواستم مثل خودم راه بروم ، مثل خودم بخندم  ،و يا گريه كنم ، يك بار سهراب سپهري گفته بود كه « آدم اينجا تنها است » من فروغ فرخزاد را به ياد دارم كه آنقدر زخم زبان و دشنام شنيده بود كه پس از ورود به هر مجلس همه را مسخره مي كرد . باور كن قصد پرخاش نداشت . او از خودش دفاع مي كرد . من همه ي عمر نخواستم از ديگران تقليد كنم . گناه من آن است كه در آينه خودم را مي بينم نمي خواهم اين دزدان دريايي در خشكي را كه نام منتقد و محقق و مورخ ادب دارند در آينه ي پاك خودم مهمان كنم . آن شب كه تا سپيده در ترمينال مرگ «سي .سي . يو» بيمارستان خاتم با مرگ مشاعره داشتم تكليف ام را به اين زندگي و اين مردمان روشن كردم . بر پشت اين در ترمينال فقط زن جوانم گريه و ضجه مي كرد و ديگران را صدا مي كرد كه نگاه كنيد دخترم نبايد يتيم شود . بيمارستان كه تمام شد تازه آغاز ماجرا بود  ،مرگ موقت رفته بود اما فقر دندان نشان مي داد ، من ماه ها قادر نبودم كه از صبح تا غروب براي لقمه ي نان بدوم حالا مؤلفين كتاب « آشپزي بدون گوشت » از پشت شيشه هاي كدر فقر بر من و همسر و كودكم لبخند مي زنند . تا سپيده در آن اتاق سراسر سفيد بيمارستان خاتم پرستاري مهربان تا صبح مرا بيدار مي كرد و مي گفت : آقاي احمدي بيدار شويد اين قرص را زير زبان بگذاريد . پرستار مهربان بود مي خواستم بگويم من بيدار بيدارم . در همه ي اين 50 سال عمر بيدار بودم و اين بيداري مداوم حسادت براي ديگران آفريد . آن شب دانستم كه پيله ي تنهاي ام را بايد تنگ تر كنم . اين نخستين پيله اي در جهان است كه سه نفر در داخل آن زندگي مي كنند :
من ، شهره و ماهور



نامه هاي احمدرضا به پرويز دوايي
از مجله گوهران - شماره شانزدهم - تابستان 1386

Monday, January 31, 2011

سوءظن

به كه پيغام گزارم ؟
،به كدامين مرد
راز سربسته ي نجواي ترا باز رسانم؟
به كدامين اهل درد
سخن از پرده ي انديشه برانم؟
شهر در خواب خوش خرگوشي است
غرق خاموشي است
مرد بيداري بر نيمكت ميداني ،
خسته و مانده و سرد
منتظر مانده فقط جامي را
كه در آن داروي بيهوشي ست
نه پيامي را .

بار سنگين رسالت را ، باد
بر سر شاخه نخواهد برد .
از هراس باران
قوزه ي پنبه ي ايمان
در پس پستوي نسيان پنهان است .
پيك پيكان در پشت
كشته ي رنگ رفيقان است .
با رسولان دروغين هر روز
وعده ي بيهده ي رضوان است .

اي دريغا ! درد اين است :
كه در اين شب
در اين شب دشمنكام
هيچ چشمي بر در نيست
هيچ دستي - حتي در خواب - بي خنجر نيست
تو نمي داني دشمن كيست
من نمي دانم با من كيست

من و تو تنهاييم



محمد زهري
از مجله آرش-آبان 1344- شماره 10

Sunday, January 30, 2011

فاجعه


تنت به شيوه ي مرسوم
دلت به باز و بسته شدن ، مي ماند
تو بال مي كشي ، اما حصار تو با تست .
و اين حصار
،حصار شيوه ي مرسوم
حصار باز و بسته شدن در خط كلاغان است

نگه ، ز خط كلاغان غروب را
به لانه ها برده ست .
و لانه ها همه خواب غروب مي بينند .

كسي كه زندگي را پرواز عشق خواند، مي دانست
كه پشت لانه ي خواب
خيال كودكي، آنجا قفس گرفته بدست .
و اينكه بازي شيرين صيد ، شوقش هست
ولي نمي داند
غروب چيست، كه اينك كلاغها
در انتظار فاجعه آنرا
به لانه ها بردند.

بيا بمنظر من ، اي غروب ، زودتر ! اگر بايد

هر آن شكفته ي خواب
هجوم فاجعه را
به لانه داشته باشد .

تنت به شيوه ي مرسوم .
دلت به باز و بسته شدن....


اسماعيل شاهرودي - 22/09/1347
از مجله آرش- اسفند 1347 - شماره 19

Wednesday, January 26, 2011

نامه‌ي احمدرضا احمدي به ابراهيم گلستان



عمري كه از من غافل شد مستي‌هاي بزرگش دريغ از گذشت روزها نداشت. شما آقاي گلستان شريك بزرگش بوديد- پس چگونه است كه من آشفته و سراسيمه بتوانم آن را فراموش كنم- من و شما در جهان و خاكي محجوب متولد نشديم- در همه‌ي سال‌ها كه مقيم اين زمين بوديم رهين تشنگي بوديم- شما كه در گريز از ديگران و من كه بي‌محابا خويش را براي هدر شدن‌ها خرج كردم. چگونه روزها در حيله‌هاي رنجور جماعتي بي‌لب و خاموش دفن شد، همه سنگ‌ريزه در سفره بودند. ما سنگ نديديم. رخ‌هاي بي‌دلبر، درختان بي‌برگ در چهارفصل كه از لئامت، باد و باران را هم انكار مي‌كردند. مردمان بي‌پيشه كه آفتاب را هم انكار مي‌کردند- زميني و جغرافيائي كه از شكفتن ريحان و نارنج دلگير بود، ماهي را براي دريا نمي‌خواست. ماهي براي كوير بود.

من در زميني به دنيا آمدم كه سال‌ها از مرگ ريحان و نارنج و ماهي گذشته بود. من ديگر اكنون به ۴۴ سالگي رسيده‌ام. گيسوان خرامان در سپيدي است، دخترم سراسيمه و بي‌خبر از صبح و سحر از من مدد مي‌خواهد.

در نامه‌ي طاهباز نوشته بوديد كه از ديوانه بي‌خبر هستيد. ديوانه دل پنهان در كنار ديوارهاي بي‌عطا روزگارش خوش نيست. كوچه‌هاي پنهان در عطر اقاقيا هم مرهمش نيست. هرگز چنين خاموش و تار به خانه نيامده‌ام. مروٌت نيست اين ديوانه را به‌سر عقل آوريد، ديوانه كه زبان و دلش شكسته است.

بي‌سبب نيست كه برگ هم در پائيز از شاخه جدا مي‌شود‌، من كه همه‌ي عمر از شكاف در، روز را ديدم، ناگهان شما محو شديد و ديگر نيستيد. خنده‌هاي شما كه بر شاخه‌هاي بيد مي‌دويد هنوز در ياد است. قاصد جام بوديد و جرعه را كه در تابستان خنك تعارف مي‌كرديد. عموي پير كه از شيراز آمده بود و در زير درختان خاموش و نهان آرام‌آرام عمر را به درختان سرو مي‌تاخت آب مي‌شد و رختخواب سفيد سفيد بود. برادري كه نامش ايرج بود رها از آتشفشان آتش بود و ساز بود كه مي‌خواست نواخته شود، مهمان مرگ بود، ما نام مرگش و آتشفشان خنده‌هاي محجوبش را سرطان نام نهاديم.

در راه مازندران از خم‌هاي جاده از روزن شاخه كه نور به رودخانه مي‌ريخت، يك تصنيف از نواب صفا شنيديم - حافظه‌ي شما سبك و لجوج جاده را از مه خالي كرد و من قامت آويخته‌ي زني را كه از تصنيف جدا شده بود، در چشمان شما ديدم.

روزي بي‌نشان كه مادرم ويران من بود به شما گفته بود كه سازمان امنيت مرا خواسته است، دل به تسلاي شما سپرده بود و هنگام كه من به خانه آمدم، در كف كوچه نشسته بود، سر از آسمان برداشت و نام شما را با لهجه‌ي شهرش گفت، لحن صدا ديگر جوان بود و از گيسوان پريش نشانه‌اي در كوچه نبود. آن روز، ظهر شد. شب شد. صبح آمد - من ظهر شما را ديدم كه از روي چمن‌ها تا كوچه آمديد گفتيد: پسر چي بود؟

نه، ديوانه هنوز انگور را بر تاك طلب مي‌كند و شما را نمي‌تواند از دل رها كند - اگر رها كند دل مرده است فقط دريغ كه نمي‌دانم آيا در مانده‌ی عمر يك‌دم ديگر شما را خواهم ديد؟ - كه از حاضران عمر دلگير و در اين درگاه تا صبح ايستاده‌ام كه شايد شما از اين كوچه عبور كنيد، چراغ خانه‌ام روشن است - نفس ديگر مدد نمي‌كند كه به كوچه بيايم و عبور عابران را ببينم. من از عابران دلسردم - انسان هميشه منتظر مسافر است. 

 



احمدرضا احمدي

جمعه ۲۹ تير ۱۳۶۳، تهران

از مجله گوهران- تابستان ۸۶- شماره ۱۶