Sunday, May 29, 2022

داستان "همراه" از صادق چوبک

 


دو تا گرگ گرسنه و سرمازده، در گرگ‌ومیش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برفِ سنگینِ ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را درهم می‌کوبید. پستی و بلندی زیر برف درغلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف یله می‌شدند و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو می‌بردند و زبان را در برف می‌راندند و با آرواره های لرزان برف را می‌خائیدند.

جا پای گود و تاریک گله آهوانِ از پیش رفته، همچون سیاهدانه بر برف پاشیده بود و استخوان‌های سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پیشین از زیر برف بیرون جسته. آن دو نمی‌دانستند به کجا می‌روند؛ از توان شده بودند.

تازیانه کولاک و سرما و گرسنگی آنها را پیش می‌راند. بوران نمی‌برید. گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سیلی کولاک آرواره‌هایشان را به‌لرز انداخته بود. به‌هم تنه می‌زدند و از هم باز می‌شدند و در چاله می‌افتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان به پایان نمی‌رسید.

رفتند و رفتند تا رسیدند پای بیدِ ریشه از زمین جسته کنده سوخته‌ای در فغان خویش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته. پای یکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده بر جای واماند. همراه او، شتابان و آزمند پیشش ایستاد و جا پای استواری بر سنگی به زیر برف برای خود جست و یافت و چشم از همره فرومانده برنگرفت.

همراه وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خُفت و بیدار شد و تمام نیرویش در چشمان بی‌فروغش گرد آمد و دیده از همره پر شره برنگرفت و یارای آنکه گامی فراتر نهد، نداشت. ناگهان نگاهش لرزید و از دید گریخت و زیر جوشِ نگاه همره خویش درماند. پاهایش برهم چین شد و افتاد.

وانکه بر پای بود، پر شره و آزمند، بر چهری که زمانی نگاه در آن آشیان داشت خیره ماند. اکنون دیگر آن چشم و چهر بر زمین برف‌پوش خفته بود. و همره تشنه به‌خون، امیدوار، زوزه گرسنه لرزانی از میان دندان بیرون داد.

وانکه بر پای نبود، کوشید تا کمر راست کند. موی بر تنش زیر آرد برف موج خورد و لرزید و در برف فروتر شد. دهانش بازماند و نگاه در دیدگانش بمرد.

وانکه بر پای بود، دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندان های زنگِ شره خورده به گلوی همره درمانده فرو برد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برفِ سفیدِ پوکِ خشک، برفِ خونین پرِ شاداب گشت.

 

Tuesday, January 18, 2022

کارنامه سیمرغ، منوچهر یکتایی

 

 

کارنامه سیمرغ

منوچهر یکتایی



به جنسِ باد و پرنده و حیوان

نسجی ز من متفرق

چیزی نمانده با من قابل

آن نفسِ هوشیاری یم

ششدر شده اسیر

هم لات گشته در معبر

هم مات گشته در دل

در خود شکسته و گمراه

همه یِ کاردارانِ دلجو

دورم به جرگه بر آمدند

یله بر بازوهاشان   به سراها شان رفتم

همه هر یک را بساط   هر یک را خانه‌یی 

به رسم خانه‌ی خود دارانِ آزادی...*

 

*از شعر ضظغ، کارنامه سیمرغ 

 


 

نقاشی از منوچهر یکتایی

دانلود کتاب کارنامه سیمرغ 

 

 

سیمرغِ آخرین نشسته چنانچون

بشکسته در عزای پسرْ پدر

بشکفته از عروسیِ دخترْ مادر

 

اندر میانِ سوگ و میانِ وجد

با ضد و با نقیضْ برابر

انگیخته ز زیبا  بگسیخته ز زشت

من در روالی عادی

وهله‌یی غرق شدم

وهله‌یی در ذات یا در وهم

وهله‌یی محو شدم

حرفم از دل دور

آبم از سر بر

عرقی سرد به هر پیس و لکم چنگ زده

وصله وصله به دلم کرده ز بیشی و کمی

وهله‌یی خویش شدم

در چنین گنگی و هشیاری و ‌فر بودن و پست

ضجه‌ی نوحه‌ی پیرم بالا زد

سوزِ شورش به سخن تکراری

حاضران را شورانده

جمعی از سالارانم

از میان تا چپ در محضرِ من

همچنان سختی که پی در پی پتکْ زند

بر در و دیوارِ ریخته‌ی بیکاران

به فراخِ سینه‌ی لخت ز پیراهنِ خود سینه زدند

جمعی از سالارانم با ساز

از میان تا راست در محضرِ من

داده آوازه به آوازه‌ی ناب

از سویِ تار به ضرب

از دلِ نای به دف

سویی آوازه و سویی نوحه

وهله بعد از وهله

 

من به دو بودن تقسیم شدم

نیمه نیمه    سو سو

در شمارِ نوحه‌ی پیرم

یک سویم کوبان با پنجه به پیشانی

‌ُدمِ بر خویشْ زنِ عقرب با نیشِ عیان

یک سویم سرشار از وجد میانِ تپشِ آهنگ

بشکن آورده سر انگشت به چنگ

در همان بودنِ نیمانیم

با همان پیکره‌ی رنگ برنگ

خواستم با گوش‌ها گویا باشم

با عزیزان بشکنم رشته‌ی بهت

آیه در ذوقِ زبان هاشان پیوند زنم

از ستاره خاکه‌های دورتر جاهایِ شب

تا هوایِ نورسِ باغِ سحر

ریزه‌ی امید بر بند کشم

خواستم خطاطانم بنشینند

در شمارِ روشِ دیگرِ ما

خط فرازِ خط بنویسند   رسمِ تمرینِ مشتاقان

رج به رج بر سرِ هم سر در گم

مطلب از قلم افتاده

مطلب گم شده در دفتر

تا بماند از ما واضح گنگیِ اعظم واضح

تا بماند نا خوانایِ ما خوانا

به نخست   خط زدم فاصله را

به نخست   غزلی خط بر خط ثبت شده...*

*از شعر مقام گشایش، کارنامه سیمرغ


 



دانلود کتاب کارنامه سیمرغ

طرح جلد از قباد شیوا


 

 

نقاشی از منوچهر یکتایی

 

پی‌نوشت:

نیم‌فاصله‌ها و طرز نگارش این بازسپاری، نعل‌به‌نعل با اصل کتاب برابری می‌کند که رسم‌الخط آقای یکتایی‌ است که در کتاب‌های دیگر ایشان هم تکرار شده.

انگیزه سپردن "کارنامه سیمرغ" به این فضا- چه کار او را دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم- آشنایی با شعر روایت‌گونه، نامتعارف و سرکش یکتایی‌ست که به‌گمانم همین یگانگی و تمایز، ما را به مواجهه و تماشای شعر او فرامی‌خواند.

از لطف و مهر دوست عزیزم بهنود بهادری سپاسگزارم برای در اختیارنهادن کتاب کارنامه سیمرغ.

و سپاس بسیار از دوست عزیز معین نایبی برای همراهی و همیاری بی‌دریغش برای بازنشر این کتاب.