Wednesday, February 29, 2012

چهره ی سوم از حکایت این گوشه ی نیلی


سلام، عزیزی.
قربون شکل ماهت میرم- خیلی ممنون که نامه نوشتی. باز من بی عار و تنبل رو خجالت دادی. به امام حسین دوست هم دوستای قدیم. از نازی پرسیده بودی گفته بودی یه چیزایی. بابا حالا واقعاً می فهمم که در دروازه رو میشه بست و از این حرفا نه. بابا، یه کمی ناخوش و اینجور چیزا بود که رفع شد دیگه (خب تو که می دونی چی باید اضافه کنی و خودتم می دونی که الان دلت می خواد با یکی اقلاً درددل کنی از اینهمه بدبختی پشت سرهم. خب به این بگو دیگه. ولی داشت فکر می کرد این نصفه شبی گفت پاره ش کنه ننویسه و بعد گفت نه و خواست یه جور دیگه شروع کنه که نشد خب. همینطور فکر کرد، پاشه بره یه خورده آب بخوره یه قهوه یی چیزی دم کنه و تنبلی اش اومد ولی ناچار بود دیگه. پاشد اومد توی آشپزخونه و ترتیب گاز و اینجور چیزا و همه ش فکر می کرد که دنباله شو بنویسه یا نه و دید اصلاً حوصله شو نداره- از پنجره ی آشپزخونه بیرونو نگا کرد و دید مث سابق هیچی اقلاً نیس و دیوار روبرو مال ساختمون روبرو آجری و بدون اینکه بخواد، دید داره تو این تاریکی آجرای ندیده رو می شماره و خنده ش گرفت و گفت نکنه خودشم خل شده. و برگشت این "سلام عزیزی" رو پاره کرد و اصلاً پشیمون شد که چرا نوشته و دلش می خواست تلفنو وصل کنه با یکی درددل کنه که اول گفت با پرستار بیمارستان نازی حرف بزنه و بعد پشیمون شد و گفت اصلاً با خود نازی حرف بزنه و بعد دید دکتر قدغن کرده و خواهش هم بکنه فایده نداره. بعد فکر کرد برای خانواده ش بنویسه و بعد دید که نازی التماس کرده بود که به مادرش اقلاً رحم کنه و دید اقلاً این یکی رو راست می گفته و بعد گفت به یکی از این دوستای قشنگ تلفن کنه و هر چی از دهنش درمی یاد بگه و بعد نتونست و یه دفه دید بین اتاق و در آشپزخونه هاج و واج مونده).
این دفه یه کاریش می کنم اصلاً می رم با خود نازی صلاح مصلحت می کنم اقلاٌ به یکی از فامیلاش میگم و بعد سعی می کنم یکیشونو وادار کنم بیاد. کی رو؟ ولی راسی، اصلاً هیچکی تو این... نیس. ( که دید صدای قلقل کتری بلند شد و رفت طرف آشپزخونه و کتری رو درآورد و با قهوه اومد و تلفنو همیجور وصل که کرد دید زنگ می زنه)
الو.
- کجا بودی؟
- عزیز تویی.
- آره خیلی وقته، خواهش کردم...
- تا حالا نخوابیدی.
نه- تو خواب بودی.
نه دو شاخه رو کشیده بودم
(بعد نشنید که نازی چه میگه تو فکر بود که جریان نامه رو بهش بگه و بعد نگفت. گفت از پرستارش بعداً می پرسه).
- چکار می کردی عزیز.
- قربونت بشم. داشتم فکر می کردم پاشم بیام پیش تو.
- نازنین منی تو خل.
- خب چطوری.
- خوبم، خیلیم خوبم، چه خبر از دانشکده.
- هیچی- هنو خبری نیس مث سابق، خوب حالت جا اومده.
- ....
- دکتر چه میگه.
- دکتر؟ ماهه، دکتره.
(که چی اگه بودی می دیدی که چطور دستای این می لرزید و خوب کرد موضوع رو عوض کرد. بعداً می رفت هر چی از دهنش درمی اومد به دکتره می گفت- پدر...) سگ.
- چی میگی؟ سگ چیه؟
- هیچی یه مرتبه یادم اومد سگی را لقمه یی هرگز....
- خل شدی دختر.
- نه بابا.
- راستی جریان طرفو می دونی.
- آره.
- دروغ میگی دیگه- چرا که نگم آخه (دید آب کتری داره سرد میشه- شروع کرد ریختن توی فنجون و بعد هی یه چیزایی در جواب قشنگ گفتن- و بعد همینجور که هی قهوه آماده شد یه قورت رفت بالا که) چی می خوری عزیزم؟
- قهوه، بفرما.
- نوش جون.
- مام هستیم.
کیه این دیگه.
- این خانم پرستارمه.
- سلام برسون.
- چشم اونم سلام می رسونه.
- خب دیگه بگو-
- می خواستم فردا زود بیای.
- زود که نه، هم تو باید بخوابی هم من.
- نه. من دکتر می یاد، باید باشم.
(لعنتی- لعنتی).
- باشه-
- قربون تو.
- میشه با پرستارت حال و احوال کنم؟
- چرا که نه.
- سلام خانوم.
- سلام، حالتون؟
- ممنونم، خسته نباشین خانوم.
- خواهش می کنم وظیفه مونه.
- لطف دارین خانوم- می بخشین که فضولی می کنم نازی که گوش نمی کنه.
- نه- بله بگین-
- شما می دونین که چی اونو به این روز انداخته.
- خب تقریباً.
- پس به آقای دکتر هم بگین- یعنی میگما (مستأصل) بگین من خواهش می کنم قربون صدقه شون میرم.- ولی من به سرم زده اون دکترشه- خب بله شما کاری کنین که اون نفهمه بله دیگه خواهش می کنم ازتون.
- خانوم مث خواهر منه.
- چی میگی خل (معلومه که می پره وسط).
- می گفتم تو خلی- فردا باید بخوابی به کشیک بعدی بگه.
- من نمی دونم چند تا دکتر دارم.
- من دکتر نیستم عزیز، دامپزشکم، ضمناً تو شونزده تا دکتر داری تا چشتم دربیاد-
- قربون تو-
- خداحافظ.
- فردا تلفن کن.
-چشم- نه اصلاً میام (که اینو قطع، قهوه یه قلب خورده- سرد شده. دید چه شده که این اصلاً بعد پشیمون شد گفت دنباله ی نامه رو می نویسه خب دیگه- و از نو شروع کرد ولی چه جورم)
سلام عزیزی، نامه ت رسید. خیلی خوشحال شدم، نازی هم همینطور. اتفاقاً گفت من جداگانه براش می نویسم- خودت که می دونی در دروازه رو میشه بست، در این فلان که می دونی. ولی به جان تو، دل هر دومون یک ذره شده برات، لامسب، یه مرخصی چیزی بگیر بیا اینطرف ( چی داره می نویسه خودشم نمی دونه. فکر کرد ای کاش یه نامه داشت از روش می نوشت و اتفاقاً بد فکری نبود و پا شد توی قفسه بین کتابا و کاغذا گشت و بالاخره چند تا پیدا کرد و شروع کرد به خوندن ببینه کدوم مناسبه، که ای- مادر مهربانم را قربان می روم. نه. ای نامه که می روی. نه اینم که نمیشه. پدر عزیزم را قربان می روم. از حال من بخواهید (همه ی نامه های فرستاده نشده) دختر عزیزم سلام (نه یه لحظه پشیمون شد ولی هر چی فکر کرد دید هیچی نمی تونه پیدا کنه و سحر بود و خوابش هم می اومد ولی بازم گشت. کتابارو ورق زد. هم مال خودش هم مال نازی. یادش اومد که تو مدرسه همه ی انشاهاشو نازی براش می نوشت و حالام نامه هاشو- آه بالاخره باید یه چیزی پیدا بشه. از اون لباسا که تازه اومده بنویس، پولش که چقد میشه بفرستم. از وسطاش خوند- می دونم دانشجویی و گرفتار. خب ما هم بودیم ولی این دیگه بی معرفتیه- ها انگار همین جورا- ولی نه نشد- اما بالاخره توی کتابای نازی پیدا کرد. نه یکی و نه دوتا. سه چارتا نامه ی فرستاده نشده و مناسب ترینشو پیوند زد به این). تو اقلاً می دونی من یکی، از این نامردیا ندارم- اونا که شنیدی دروغ بود دیگه. مث قضیه شکستن پاش که مادر پیرشو اونقد لرزوندن. تو مطمئن باش که هیچی نیس. ان شاالله امتحان که تموم شد با هم می یایم و اینهمه افترا تموم میشه (خودشم همه ش همین امیدو داشت.) حالام که این نامه رو برات می نویسم تو کتابخونه ی دانشکده هستم و چمن روبروی کتابخونه رو یه آفتاب محشر کرده، جات خالی یاد قدیم می افتم. دلم یه ذره شده برای اون وقتا- راستی ننوشتی بچه دار شدی یا نه، حال حسین چطوره؟ همه ش هی از دلواپسیا و اینجور چیزها نوشته بودی. خدا لعنتت کنه- از خودت یه خورده بنویس اقلاً- البت یادت باشه از آشپزی و اینجور چیزا ننویسی، خودت که می دونی - بنویس وضع خارج رفتن حسین چی شده- هنوز دوتایین یا نه سه تا شدین، دیوونه این دفه مث خانم بزرگا نوشته بودی. راستی راست میگن هر کی عروسی کنه عوض میشه اما نه اینقدام دیگه. ( هی نازی می خواد خط بزنه نامه رو نمی ذارم) قربونت میرم. منتظر نامه ت هستم. توروخدا خودت می دونی چطور با مادر، قشنگ حرف بزنی، بش بگو که هیچی نیست- نازی ام جداگانه برات می نویسه- خودتو تو آئینه ببوس.
قربونت بشم....
- که (که دید نورو- یه لحظه نور سفید- پلکاشو از خستگی درآورد- حوصله ی دوباره خوندن نامه رو نداشت- اما دوباره چرت اومد سراغش- بدجوری ام- رفت طرف رختخواب، طرف تخت که ریخته و پاشیده بود. همینجوری. که خودشم گرفتار شد- مث نازی- هق هق بی خود. البته نفهمید- اصلاً نفهمید. اگه می فهمید که سرشو اینطور به دیوار تکیه نمی داد. بجای رختخواب جلوش- فقط صدای هق هقش بود- فقط- نور سفید داشت تاریک می شد- زیر پلکهاش سیاه سیاه- حجرالاسود.
با کی بود؟)
- عزیزی، سلام.


علی مراد فدایی نیا
از مجله تماشا- شماره 305- 28 اسفند 2535 شاهنشاهی(1355 شمسی)

No comments:

Post a Comment